تبليغاتX
بلم
بلم
جراید:
« رهبر انقلاب اسلامی با اشاره به دو نگاه متفاوت به آثار تاریخی قبل از اسلام از جمله تخت جمشید افزودند: «از یک منظر، این آثار متعلق به جباران تاریخ ایران است و نفرت از استبداد و جباریت، اینگونه آثار را در چشم و دل انسانها از جمله متدینین، بی جاذبه می‌کند»
*
گفتم: هان، چه خبر تازه؟
گفت: شما که بیش‌تر و به‌تر از ما با خبر و در خبرید.
گفتم: خُب، شما هم که چندان بی‌خبر نیستید! خصوصا که از امداد‌های غیبی هم بی‌نصیب نمانده‌اید.
گفت: لابد شنیده‌اید آقای خامنه‌ای در شیراز سخنان نغزی اظهار فرموده‌اند!
گفتم: این خبر تازه نیست. ولی خوب بگو ببینم چی گفته، که حرف‌اش در صدر اخبار ذهن‌ات جا گرفته است؟
گفت: یک ایرانی وطن‌دوست از ایشان پرسیده‌است: اینک که مقام معظم رهبری به‌شیراز تشریف‌فرما شده‌اند آیا وجود مبارک قصد دارند قدم‌رنجه فرموده‌ و از آثار باستانی وطن، مثلا از تخت‌جمشید، هم دیداری به‌عمل بیاورند؟
گفتم: خُب، رهبر چی جواب داده؟
گفت: آغا رو کرده به یکی از ملتزمین رکاب و پرسیده: مگر برنامه رأی‌گیری یا انتخاباتی یا چیزی از این‌جور بازی‌ها در آینده نزدیک در پیش داریم؟
طرف پاسخ داده: نه آغا نداریم، انتخابات مجلس هشتم که تموم شد. تا انتخاب رئیس‌جمهور جدید هم فعلا کلی وقت است.
آقا گفته: خُب ... پس ما چرا و به‌چه دلیل حالا دم از ناسیونالیسم و از ایران و عشق به‌ وطن و دم از تاریخ و ملی‌بازی و این‌جور چیزها بزنیم؟ مگه بی‌کاریم؟ برای خالی نبودن عریضه یه‌کم از حافظ و سعدی، گل و بلبل شیراز تعریف می‌کنیم بعد هم می زنیم به صحرای کربلا و از آخوند‌های شهید و از امام‌زاده‌های خودمون تمجید می‌‌کنیم و سر و ته قضیه را هم می‌آوریم.
هر وقت هم انتخاباتی و قرار بر رأی گیری شد امر می‌فرماییم چند دفَعه آهنگ « ای ایران ای مرز پُر گُهر...» و چند تا بشکن و ضرب و تنبک و بابا کرم از طریق صدا و سیما پخش بکنند و باز برای مدتی مشغول‌شان می‌کنیم تا دفعه دیگر.
آن ایرانی وطن‌دوست، که گویا سخنان گُهربار رهبر را نشنیده بوده‌است، مجددا می‌پرسد: آقا، می‌بخشیدها! شما قصد بازدید از تخت....
آقا بلافاصله حرف‌اش را قطع کرده و می‌توپد: برو پی کارت بچه! « این‌ آثاری که تو می‌گویی نشان از جّبارانی دارند، که در دل آدم ایجاد خشم و نفرت می‌کنند». تو از من می‌خواهی به‌دیدن آثار مستبدین و جبارانی بروم، که به‌قول امام (ره) دوهزار و پانصد سال ما را مستعمره کرده بودند؟

سپس آقا با انگشت دست چپ اشاره‌ای می‌فرمایند. بلافاصله چند تا گردن‌کلفت از اعضای بادی‌گارد کتف طرف را می‌گیرند و کشان کشان می‌برند و در فاصله چند ده متری ول‌اش می‌کنند و آهسته تو گوش‌اش نجوا می‌کنند: اگه دوباره به‌آقا نزدیک شدی اخته‌ات می‌کنیم.
*
گفتم: خُب خُب ... دیگه چی شد؟
گفت: هیچی آقا، می‌خواستید چی بشه؟ طرف از ترس اخته شدن دودستی خایه‌هایش را چسبیده و رفته گوشه‌ای کز کرده و زیر لبی هرچه دل‌اش خواسته بد و بیراه نثار جمهوری اسلامی کرده است، کار دیگری که از دست‌اش ساخته نبوده.
گویا از جمله غُر زده است که : حرام‌ات باد نانی را که از این مملکت می‌خوری! نامبارک باد بر تو خرقه‌ای را که به‌نام رهبری ملت ایران پر تن کرده‌ای، که این خرقه و درگاه را مدیون همین کورش و داریوش هستی، مدیون همین به‌قول خودت جبارانی هستی، که ایران را ساختند، کشوری را، ملتی را پایه‌ریزی کردند تا قرن‌ها بعد اجدادت به آن حمله کنند و غصب‌اش کنند و تا تو بیایی و بر تاج و تخت کیانی‌‌ آن‌ها تکیه بزنی و کورش، که اولین منشور حقوق بشر را نوشت، جبار و مستبد خطاب کنی! حرامت باد... حرامت باد...
شما همه‌تان مثل هم هستید. مگر اون رئیس‌جمهورتان، آخوندخاتمی، آن به‌قول خودش تدارک‌چی، نبود که دایم می‌گفت: مصلحت نظام بر مصلحت ایران و ایرانی ارجحیت دارد؟
ما سرانجام متجاوزین تازی را از ایران بیرون ریختیم، نوبت شما هم می‌رسد. دیر و زود داره سوخت و سوز هم خواهد داشت.
*
گفتم: چه میگی عامو؟ مگر جرأت داشت در میان اون‌همه پاسدار و جاندار و سرباز و جانباز و چه و چه این حرف‌ها را بزنه و اخته‌اش نکنند؟
یک دفعه با انگشت رو برو را نشان داد و گفت: اومد...اومد...« اشتراسن‌بان » اومد، من رفتم، و بدو بدو خودش را به‌ « تراموا » رسانید. در حالی‌که سوار می‌شد داد زد: خدافظ،... سلام برسونین...

و مرا با یک عالمه سؤال جا گذاشت.
مثلا می‌خواستم ازش بپرسم تو از کجا فهمیدی طرف این حرف‌ها را گفته؟ مگر به تو تلفن کرده؟ یا چت کرده‌اید؟ یا با گوگل تاک گپ زده‌اید؟ نکنه تو هم از عالم غیب خبر داری؟
می‌خواستم به‌پرسم: بالاخره تکلیف طرف چی شد؟ زنده‌ماند؟ اخته‌اش کردند؟ آقا محمد خان قاجارش کردند؟ نکردند؟
... نه‌خیر... رفت که رفت ...
اگر باز دیدم‌اش حتما ازش می‌پرسم، شما را هم یقینا از ماجرا آگاه می‌کنم...
2 نوشته شده در  2008/5/13ساعت 2:32  توسط حميد 
شست سال غرور و افتخار و سربلندی، شست سال شکوه و رونق و ترقی و پیشرفت ...
ملت یهود از سرزمینی برهوت و از کویری سوزان بهشتی ساخته است که توسعه اقتصادی، صنعتی، بویژه تکنولزی و فن‌آوری‌اش به کشورهای توسعه یافته غرب پهلو می‌زند و رقیب می‌طلبد و زبانزد خاص و عام و مایه رشک دوست و دشمن است ( خود به‌اقتضای شغلی رفتم و دیدم و آفرین گفتم ).
بی شک کم‌تر ملتی‌ در تاریخ سراغ داریم، که هم‌چون ملت یهود ‌آزار دیده باشد، زجر و شکنجه و زندان کشیده و قتل عام شده باشد. تجربه دوهزار سال آواره‌گی، از سرزمینی به سرزمین دیگر، از کشوری به‌کشور دیگر، سرگردان در گوشه و کنار اروپا و آسیا، سنگ زیر آسیاب‌شان کرد.
و هر جا که رفتند و در هر نقطه که ساکن شدند، آباد کردند و غرور آفریدند و فراموش نکردند سرزمین پدری را. اتحاد و امید رسیدن مجدد به‌وطن را، اورشلیم را...
و سرانجام رمز «ان‌الله مع‌الصابرین» به‌حقیقت پیوست. تا کور شود هر آن که نتواند دید.
*
شست سال پیش در چنین روزی تولدی دیگر روی داد و رسیدند این ملت متمدن و سزاوار به‌آرزویی که اجدادشان نسل به‌نسل در دل می‌پرورانیدند: سکونت در سرزمین آباء و اجدادی، تا بگویند: آواره‌گی‌ی دوباره؟ هرگز! هالوکوست دیگر؟ هرگز!
*
سرزمین پراکنده آلمان‌، که بیسمارک، متحد و پهناورش کرد، در اوایل قرن بیستم میلادی، همانند بسیاری از ممالک دیگر اروپا، کشوری بود پیشرفته، که چار نعل به‌سوی صنعتی‌شدن می‌تاخت.
دلیل و نشان پیشرفت و توسعه هر کشور، در آن ایام، در قرون هیجده و نوزده و اوایل قرن بیست، قدرت جنگی و مصاف رزمی آن کشورمحسوب می شد. یا چنین وانمود می‌کردند که این‌جور است.
آلمان نیز، یکی پس از دیگری، زیر دریایی و کشتی جنگی می‌ساخت و به آب می‌انداخت و با این کارش ترس و واهمه، ظن و تردید، در دل همسایگان‌اش می‌کاشت. تانک و توپ و هواپیما سازی‌شان به‌جای خود محفوظ،، که در صنعت فولاد سازی، استاد بودند در جهان.
آلمان، برای نشان‌دادن برتری اقتصادی و جنگی‌اش، با قدرت‌های اروپایی آن زمان در افتاد ولی با بدشانسی جنگ را باخت. با این‌حال، پس‌از تسلیم، هنوز چنان اندوخته علمی و ثروت مالی داشت، که نه تنها از عهده پرداخت خسارت‌های سنگین به کشور‌های پیروز برآمد، که در مدتی کوتاه، باز به‌چنان توسعه و پیشرفتی رسید، که (با تأسف) مسبب جنگ دیگری در اروپا و جهان شد، حتا قرارداد تسلیم بدون قید و شرط «ورسای» پس از جنگ جهانی اول، جلودارش نشد، آن را پاره کرد و به‌دور ریخت.
این بار تقریبا با همه کشورهای اروپایی و حتا با کشور‌های ماوراء بحار نیز در افتاد و زیر دریایی‌ها و کشتی‌های جنگی‌اش، در این‌طرف اقیانوس اطلس، امان از انگلیس گرفته و خواب از چشم چرچیل ربوده بودند و در آن طرف دریای آتلانتیک، در مقابل ‌بنادر آمریکا، با کمین کردن در جلو بنادر، هر شناوری را، که قصد ورود به، یا خروج از بندر داشت، به‌قعر دریا می‌فرستادند.
یک پیر مرد هشتاد و دوساله آلمانی، که در زمان جنگ جوانی بیش نبوده است، در مقابل پرسش من که چرا ملت آلمان این چنین شیفته نازی‌ها شده بود؟ گفت: وقتی به‌عنوان دانش آموز دبیرستان به نقشه جهان ، که در کلاس درس آویزان بود نگاه می‌کردم، از شمال تا جنوب، از شرق تا غرب اروپا، تا سواحل شمال آفریقا و دامنه غرب دریای مدیترانه، همه جا پرچم آلمان در اهتزاز بود، همه جا مال ما بود. چگونه احساس غرور نکنم و دستم را به‌عنوان سلام هیتلری بالا نبرم؟
*
این‌همه نوشتم تا بگویم آلمان، که اینک سال‌هاست وطن دوم من شده‌است، و با تاریخ‌اش همان‌‌گونه آشنا هستم که با تاریخ زادگاه پرافتخارم ایران، در قرون هژده و نوزده و اوایل قرن بیست، بدون علم و دانش و تکاپوی یهودیان الیت و فرهیخته‌‌اش، هرگز به چنان قدرت اقتصادی و اجتماعی و علمی و فرهنگی نمی‌رسید، که به آن رسیده بود.
به‌جرأت می‌گویم این کشو، پیش‌رفتِ علمی، صنعتی و اقتصادی‌اش را به وفور مدیون شهروندان یهودی‌اش بود.
به‌ترین تکنیسین‌ها، فرهیخته‌ترین دانشمندان، فیزیک‌دانان، پزشکان، وکلای دادگستری و حقوق‌دانان‌اش، شهروندان یهودی‌اش بودند، که هیچ تفاوتی با دیگر شهروندان نداشتند.
و چه خوب که آلبرت آینشتاین یهودی بود و از آلمان فرار کرد و گرنه آلمان‌ها قبل از آمریکا به بمب اتم دست می‌یافتند.
*
چه شد که شخصی نظیر هیتلر چنان نفرت پیدا کرد از این قوم فرهیخته؟ و آن چنان دشمن دشمن کرد و ناروایی در حق آنان روا داشت، که جمع کثیری از ملت آلمان هیپنوتیزم شدند، دیوانه شدند، و حتا هم‌اکنون، پس از گذشت 65 سال از پایان جنگ، آن‌گاه که من در مجالس پیر‌مردان آلمانی شرکت می‌کنم و سخن به‌نیکی از اسراییل و قوم یهود بر زبان می‌آورم، آن‌ها به‌اعتراض و به‌نشان نفرت کور، نیم متر از روی صندلی می‌جهند و دندان قروچه می‌‌کنند و صرفا به‌احترام و ملاحظه من از توهین لب فرو می‌بندند ولی با شنیدن نام یهود کم مانده‌است از شدت خشم منفجر شوند یا سکته کنند!
شگفتا! بدون این‌که علت نفرت‌ کورشان را، حتا اینک که لب گورند بدانند؟ راستی چرا؟ در مقابل پرسش من که چرا و به‌چه دلیل این‌همه نفرت؟ هیچ پاسخ منطقی و مستدلی ندارند.
و مقایسه می‌کنم این نفرت کور را با نفرتی که آخوندها در وطن‌ اصلی‌ام ایران، از اسراییل و از قوم تاریخی یهود در ذهن مردم کاشته‌اند. که من شخصا می‌دانم انگیزه‌ای جز دشمن‌تراشی برای فرار از بی‌عرضه‌گی خویش در مقابله با معضلات اجتماعی-اقتصادی و رو یا رویی برای حل مشکلات و بهانه‌ برای بر سر قدرت ماندن ندارند و با این ترفند‌ها و عوام‌فریبی‌ها سر مردم بی‌چاره را گرم نگه‌می‌دارند، که برای حفظ قدرت، دین و مذهب و تاریخ را هم به‌هم ریخته‌اند؟
*
سؤال من این‌است: روحانیونی که تأکید بر دشمنی با یهود دارند و ادعای مسلمانی می‌کنند، چرا کتاب آسمانی را محترم نمی‌شمرند و به محتوای‌اش احترام نمی‌گذارند؟ مگر قران مجید جا به جا و در آیه‌های متعدد از قوم یهود و اولاد ابراهیم، و از یعقوب و اسحاق و شعیب و یحیا و ذکریا و یوسف به نیکی یاد نمی‌کند؟ پس این همه نفرت از قوم یهود چرا؟
که البته سعی می‌کنند به‌ظاهر آن را در پوشش مخالفت با موجودیت کشور اسراییل نشان دهند؟
قبول می‌کنم آن‌ها، آخوندها، با ایران بیگانه‌اند و دل‌ در گرو مهر ایران ندارند، مگر زمانی که منافع مادی و سود قدرت‌طلبی‌‌شان ایجاب کند، ولی مسلمان که هستند! پای‌بند قرآن که هستند! ابراهیم خلیل‌الله را که قبول دارند! و بارها در مساجد دست به دعا برداشته‌اند و دعای « یا مُلیَن‌الَحدَیدِ لِداوودِ عَلیه‌الَسلام» را زمزمه کرده‌اند .
و سلیمان‌بن داوود را می‌شناسد و قبول دارند شخصیت ممتاز این پیامبر را. پس این چه کینه شتری‌ست که آقای خامنه‌ای و آخوندهایش از پسرعموهای خویش دارند؟
می‌دانم خود ادعای دیگری دارند ولی هم من و هم مردم جهان می‌دانیم آخوند دروغ می‌گوید، سفسطه می‌کند، عوام‌فریبی می‌کند، زبان‌اش با دل‌اش همراه نیست. هرجا بد از یهود می‌گوید یک‌جور کینه و دشمنی، نفرت و انزجار در لحن‌اش آشکاراست و هر جا سعی بر‌مصلحت‌ خیر‌خواهانه و سخن‌گویی به‌ظاهر بی‌طرف دارد، دُمب خروس در آستین‌اش هویدا می‌شود.
*
وجود اسراییل ضامن صلح در خاورمیانه و جهان و ضامن صلح در ایران است. اگر آقای خامنه‌ای و آخوند‌هایش این مسأله را درک نمی‌کنند، نمی‌توانند به‌این حقیقت پی ببرند یا قدرت‌طلبی مطلق کورشان کرده‌است، تقصیر ملت ایران چیست که باید چوب نادانی آنها را بخورند؟
*
اگر سرزمین فعلی اسراییل را به فلسطینی‌ها داده بودند و نوار غزه و ساحل غربی اردن را به اسراییل، هم اکنون نوار غزه و ساحل غربی رود اردن بهشت برین بود و سرزمین فعلی اسراییل لجن زار...
*
اگز فلسطینی‌ها گول احمد شوقیری‌ها و گمال عبدالناصرها و حافظ اسد‌ها نخورده بودند، اینک شست سالگی مملکت آن‌ها را هم جشن می‌گرفتیم. در عوض هم اکنون، که اسراییل با سرافرازی مشغول برگزاری جشن و سرور است، فلسطینی‌ها در پرتو رهبری داهیانه ابو زیمبل، شیخ هانیه، نه برق در نوارغزه دارند و نه آب. و حزب‌الله شیعه در لبنان برادران سنی خود را می‌کشد و بکش بکش است در خیابان‌ها یا بقول خودشان محشر کبرا‌ست در طرق و شوارع. و فرودگاه بین‌المللی بیروت را محاصره و قفل می‌کنند و به ریش دولت منتخب می‌خندند، که وَه چه استادند در این جورکارها!
آیا تا کنون دیده‌اید که یهودی‌ها با هم بجنگند؟ و هم‌دیگر را تکه پاره کنند؟
ببین تفاوت رَه از کجاست تا به‌کجا!
*
تا حکومت اسلامی در ایران برقرار است و حیات و موجودیت و صلاح خویش را در جنگ و دعوای خاورمیانه می‌بیند، که می‌بیند، تا خالد مشعل‌ها و اسماعیل هانیه‌ها سرنوشت فلسطین را رقم می‌زنند، ملت بدبخت فلسطین هرگز صاحب سرزمین و وطنی نخواهد شد و حتا یکسالگی‌اش را هم جشن نخواهیم گرفت، چه رسد به شست سالگی... این جمله قصار را هم بر مزار من حک کنید.
*
مبارک باد استقلال و تولد دوباره اسراییل. درود بر این ملت فرهیخته و سلحشور.
*
در سربلندی و بزرگ‌داشت کشور اسراییل ایرانی‌زادگان نیز، در مقامات کشوری و لشکری، سهیم بوده‌اند. به‌امید روزی که ایران و اسراییل، همانطور که تاریخ کهن‌ دو کشور گواه‌است، در آینده نیز دست در دست یک‌دیگر، در همه زمینه‌ها همکاری و مساعی دوباره نصیب شان شود و بازهم زانو به‌زانو و دوش به‌دوش در صلح و صفا زندگی کنند.
2 نوشته شده در  2008/5/11ساعت 18:55  توسط حميد 
دست‌‌ها را به پشت حلقه کرده، سر به‌زیر انداخته بود و لنگ لنگان راه می‌رفت. تو خودش بود و تأثر از چهره‌اش هویدا ...
هفت/هشت سال، کم‌تر یا بیش‌تر، می‌گذرد که از ایران فرار کرده است. گویا کارمند عالی‌رتبه یک بانک معتبر بوده است، یا همچین چیزی... از زمان رژیم پیشین هوادار یا عضو یک گروهِ به‌قول آخوندها محارب بوده است، چند تا از رفیق‌هاش را هم آخوندها اعدام کرده‌اند، تا کی نوبت خودشان برسد.
خودش و عیال‌اش از کوه و کمر گریخته به اروپا رسیده‌اند. زن‌اش از زندگی در اروپا لذت می‌برد، خودش سخت پشیمان و گرفته‌است. هنوز هم پس از گذشت چند سال اقامت نتوانسته خودش را با محیط خارج وفق دهد، هنوز ایرانی‌ی خالص باقی مانده و به‌همان سبک ایرانی فکر می‌کند و تقریبا همه چیز را با محیط وطن مقایسه می‌کند. هنوز نفهمیده است چرا زن‌اش در خارج 180 درجه عوض شده، فمینیسم بالقوه، اروپایی و آزاد‌اندیش شده است؟ هنوز هم با زبان سخت آلمانی کلنجار می رود ...
خواستم علت دل‌گیری‌اش را به‌پرسم، شاید او را کمی تسلی دهم، بالاخره هموطن‌است، هم‌کیش است...
خود به‌سخن آمد و گفت: نه ناخدا، دست رو دل‌ام نگذار، چیزی ازم مپُرس. نه زلزله‌ای آمده‌است و نه خانه‌‌ای که دولت آلمان اجاره‌اش را می‌دهد بر سرم خراب شده‌. نه کشتی‌‌‌ای دارم که غرق شده باشد و نه زنم فرار کرده‌است.
در عوض زن خجول و محجوب‌ام تازه فهمیده زن است و او هم دارای حق و حقوق ‌است، هرچند من هرگز حق وی را پای‌مال نکرده‌ام! نه در ایران، که شغلی و عزّت و احترامی داشتم و نه اینجا، در دنیای پناهندگی، که هیچی ندارم. که روزها از زور بی‌کاری خیابان‌ها را مترمی‌کنم و شب‌ها در خانه ظرف می‌شورم.
زنم رفته از خوشی یا از زور بی‌کاری، یا چه می دانم به چه دلیل؟ فمینیسم شده، رقاص شده.
درد پناهندگی و آواره‌گی از وطن کم داشتم این یکی هم قوز بالای قوز.... کاش دستِ‌کم کمونیسم، صهیونیسم، نیهیلیسم یا امپریالیسم شده بود... احساس کردم قطره‌اشکی از گوشه چشم‌اش می‌زداید...
یه‌جوری دلم برایش سوخت...
گفت: دیروز علی‌رضا و ناصر را تو خیابون دیدم. گفتند: می‌آیی برویم با هم پیکی بزنیم؟
گفتم: ما که رسوا ی جهانیم غم عالم پشم است.
بعد رو به‌من کرد و گفت: راستی معنای این ضرب‌المثل به‌آلمانی چه می‌شود؟
گفتم غافلگیرم کردی با این سؤال، حضور ذهن ندارم ولی ایام جوانی که کافه دانسینگ‌های هامبورگ را در می‌نوردیدم در کافه معروف « Zillertal » به این شعار روی دیوار دانسینگ برخوردم که هنوز در ذهنم مانده.
نوشته بود: چرا می‌خواهی کافه را ترک کنی و به منزل بروی؟ تو اگر حالا که ساعت دوازده شب است به‌منزل بروی زن‌ات همان‌قدر باهات دعوا می‌کند که ساعت دو یا سه.
گفتم ادامه بده...
گفت: هیچی رفتم با اون‌ها... ولی مرده‌شور این عرق‌فروشی‌های آلمانی را ببره... نه مزه‌ای دارند، نه تماته‌ای دارند، نه آلو (سیب‌زمینی)پخته، نه پسته‌ای نه آجیلی...
نه مهوشی، نه دلکشی، نه سوسن‌ای [ + ]، نه‌ قری در کمری، نه بشکنی، نه باباکرم‌ای...
عرقی خوردیم رفتیم پی‌ی کارمون... نه دل خوشی نه حواس جمعی، نه امیدی، نه هوا و هوسی...
رفتم خونه، شامی بخورم، شاید تلویزیونی، که نصف آن‌چه که می‌گویند نمی‌فهمم، تماشا کنم و سر انجام کَپه‌ی مرگم را بگذارم... تا روز دیگر...
*
وارد خانه که شدم دیدم عیال لخت شده می‌خواد حموم بگیره. تازه متوجه می‌شدم زن‌ام چه خوش قواره، خوش‌اندام، سکسی و زیبا‌ست.
نه این‌که تا به‌حال زن‌ام را لخت ندیده باشم ها... ولی امشب؟؟ چه می‌دانم شاید هم از شرابی بود که خورده بودم. به‌هر حال هوس کردم نازش بکشم، کمی قربون صدقه‌اش بروم، ما که تو این دنیا دل‌خوشی‌ی دیگه‌ای نداریم ...
آقا چشم‌ات روز بد نبیند، این حاج‌خانم فمینیسم کاری سرم آورد، که بلانسبت شما، از گُه‌خوردن خود پشیمون شدم
*
زُل زُل به من خیره شد و پرسید: ناخدا، هنگام تنفس چه عملی صورت می‌گیرد؟
گفتم: هوم ... هوای تازه مملو از اکسیژن را با «دم» به ریه فرو می‌بری و هوای آلوده به انیدریک کربنیک را با «بازدم» پس می‌دهی. چطور مگر؟
گفت: مگر نه‌این‌است که ما در حال بازدم صحبت می‌کنیم و برای این‌که بازدم‌ای وجود داشته باشد باید نخست دم‌ای وجود داشته باشد، یعنی باید اول نفس بکشیم تا بتوانیم صحبت کنیم؟
گفتم: همین‌طور است.
گفت: پس چرا این زن من لاینقطع و بدون «دم» و بدون نفس‌کشیدن، یک ریز صحبت می‌کند؟ چاپ‌چاپ‌چاپ‌چاپ‌زرزرزرزرزر ورورورور...
گفتم: والله از خودش باید به‌پرسی! ولی خوب ... لابد می‌تواند هنگام صحبت‌کردن نفس هم بکشد.
گفت: از خودش به‌پرسم؟ مگه می‌شود از او چیزی پرسید؟ می‌خوای اون یکی لنگ کفش‌اش هم بزنه تو سرم؟
گفتم: چی زن‌ات تو را کتک می‌زند؟ تو...؟ مرد ایرانی؟
دست‌پاچه شد گفت: نه ببین ... آخه این زن خیلی ظریف و نحیف و ملوس است، اگر دست رویش بلند کنم دیگه چیزی ازش باقی نمی‌مونه...
گفتم: اشتباه می‌کنی آقا، نمی‌گم مثل وحشی‌ها دست روش بلند کن ... می‌پرسم چرا باید کار به‌اینجا‌ها کشیده شده باشد؟
آهی کشید و گفت: فلانی ... کار از این حرفا و از این چیزا هم گذشته‌است...
*
من سرگذشتِ آن شب‌ِ مستی این طفلکی هم‌میهن را، که آشنایی چندانی هم باهاش ندارم، با اجازه شاعران وطن، به‌شعر کشیده‌ام.
به‌قول ممدلی ایطحی، همین‌جوری، همین‌جوری سرودیم دیگه ...

شبِ مستی

« بازوانت را به‌مستی حلقه کن بر گردنم
تا بلرزد زیر بازوهای سیمین‌ات تنم »
*
زلف مشکین‌ات شب من چهره‌‌ی تو مشعل‌ام
عطر خوشبوی بناگوش‌ات تسلای تب‌ام
سینه‌ات بالین من، آغوش تو گهواره‌ام
آتش مهرت عجیب در سر نشسته امشب‌ام
پرتو روی تو پهلو می‌زند بر "میم" و "ه"
فاش می‌گویم که مستغنی تویی، حاجت من‌ام
غنچه‌ی لب‌های تو مشتاق "ب" و "واو" و "سین"
گرمی آغوش تو آتش زند بر بسترم
جان فدای ناز تو، هنگام "عین" و "شین" و "قاف"
چون ندارم سیم و زر، خال لب‌ات سیم و زرم
بوسه از لب‌های تو مستانه‌تر از هر صبوح
بوسه‌ای ده تا بجوشد جوی مَی در شه‌رگم
آفتاب است این‌که پنهان می‌شود در پشت ابر
شرم دارد از رقیب‌، از روی نیکو همسرم
ای ستاره، ای ونوس، ای چون ثریا در فلک
مونس شبهای من، ای نور من، ای اخترم
گردبادی در تلاطم‌های اقیانوس عشق
موج دریایی که بوسه می‌زنی بر ساحل‌ام

دوش گفتم این سخن‌ها خسته در گوش زنم
مَر تو گویی «خون رَز» بالکل گرفت هوش از سرم
*
ناگهان رَم کرد همسر، گفت باز مَست کرده‌ای؟
لنگِ کفش‌اش را فرود آورد بر فرق سرم
گفت باز هم با رفیقات زهر ماری خورده‌ای؟
فکر می‌کردی نمی‌بینم؟ نمی‌فهمم؟ خرم؟
تا فلانی زنگ زد با کله، با سر، می‌روی
کو تساوی‌ی حقوق؟ پس بَنده اینجا منترم؟
پس پریروزا قسم خوردی که توبه می‌کنی
باز بشکستی تو توبه؟ خاک عالم بر سرم
فکر کردی توی ایرانی؟ به‌تمکین، طبق شرع
گر هوس کردی بگویی: انتِ ماده، من نرم؟
من زن‌ام، آزاده‌ام، کی گفته تنها «هم – سر‌م؟»
من فمینیست‌ام، مگو تقلید! مگر من عنترم؟
وقتی می‌پرسم مرا با خود به‌دیسکو می‌بری؟
زیر لب غُر می‌زنی، فکر می‌کنی بنده کرم؟
رقص چاچایم که دیدی یا که " تانگو" یا که "والس‌"
من از این زن‌های آلمانی تو قر دادن سرم
" هیلاری" را دیده‌ای چونان کلینتون می‌کند؟
فکر کردی من ازو، یک‌دانه‌ي جو کم‌ترم؟
زیر شلواری خود را تو از این پس خود بشور
وای، مگر من کلفت‌ام اینجا؟ مگر من نوکرم؟
*
تا زدم دستی به‌پستان‌های او از روی مهر
گفت واه واه، دست نزن امشب به‌لیموی ترم!
می‌نکن دیگر هوای بوسه و عزم دخول
می‌نگو امشب به‌تندی در مثل چون فلفل‌ام

*
الغرض
هی داد زد، فریاد زد، گفتم: که هیشش...همسایه‌ها.!!؟
گفت: ناراحت می‌شن؟ باشه بشن، این‌هم به ‌تخمدان چپ‌ام
*
یارب این یک جرعه‌ی مّی را که می‌نوشم ببین!
زهر مارش می‌کند در کام و حُلقوم‌ام زنم
توی ایران این چنین بلبل زبانی‌ها نداشت
هم، وطن از دست دادم، هم غرورم، هم زنم
من کجا اهل فرنگ بودم؟ زن‌ام اهل چاچا؟
ای به‌سورد خونه‌ی آخوند، که سوخت جان و تن‌ام
*
گرچه آزادی‌است اینجا، لیک کو آزادی‌ام؟
خانه‌ام خالیست اینجا، نیست یار و یاورم
عهد بگسستند یاران صبح‌دم یک‌دم مدم
دوستان رفتند جمله، از من و از محضرم
این‌که می‌گویند هرجا آسمان‌ات آبی است
آفتاب‌ام کو؟ کجاست اون آسمان آبی‌ام
درد من درد وطن باشد مگیر از من ملال
ناله گر سر می‌دهم آتش گرفته خرمن‌ام
2 نوشته شده در  2008/4/24ساعت 2:17  توسط حميد