تبليغاتX
بلم
بلم
گفت: آقا، این ذوب‌شدن درجهل و جور و یا مُذاب شدن در ولایت مطلقه دیگه چه صیغه‌ای‌ست؟ که بعضی‌ها در نوشته‌های‌شان از آن یاد می‌کنند؟
مگر یک انسان، یک بشر، می‌تواند در چیزی ذوب بشود؟ مگر ذوب شدن آب‌شدن نیست؟ محو شدن نیست؟
گفتم: ذوب‌شدن به‌معنای گداختن، آب‌شدن، یا وا شدن در چیزی‌ست. مثل آب‌شدن برف و یخ در حرارت. مثل گداختن فلز در آتش. مثل ذوب شدن شکر در شربت، حل‌شدن قند در چای، و چه و چه ...
خواننده‌ی خوش‌صدا و حنجره‌طلایی‌ی وطن‌، آب می‌شود در حضور معشوق، کباب می‌شود، سراب می‌شود، دریا می‌شود، حُباب می‌شود، ذوب می‌شود در عشق یار، در حرارت چشمان دلدار. این‌هم یک‌جور ذوب شدن است:
http://www.youtube.com/watch?v=rNiDiWcFKDg&feature=related

ذوب‌شدن در چیزی یا در شخصی منحصر به‌یک عده معلوم و در یک زمان خاص نیست. می‌تواند هر آن در یک نسل پدید آید و بیش‌تر زمانی به‌وقوع می‌پیوندد، که ذوب شدن تبدیل به‌یک ‌جور اپیدمی بشود، ترجیحا اپیدمی مذهبی! مثلا ذوب‌شدن در رهبر دینی، که بعضی از رهبران دینی، خوشبختانه برای مذهبیون و بدبختانه برای آزاد‌اندیشان، می‌توانند هم‌زمان رهبر سیاسی مملکت هم باشند، که دیگر نور علا نور است. حالا کاری ندارم کدام رهبر، کدام پیشوا، در کدام مقطع از زمان. این نوع اپیدمی، یعنی ذوب‌شدن در رهبر، از نوع بد‌ترین‌اش هست، که مذوّبین، یعنی ذوب‌شدگان، حاضر می‌شوند برای حل‌شدن در رهبر و در امیال رهبر، دست به هر کاری بزنند و دور از جان شما، حتا آدم بکشند، که البته این آدم‌های مقتول در نظر مذّوبین، دیگر آدم محسوب نمی‌شوند.

بعضی از اقوام خیلی زود به‌محسنات و وجود یک پیشوا، پی‌‌بردند و با جد و جهد و بی‌قید و شرط، یک رهبر، هرچند نه‌چندان باب طبع همه مردم، برای خود دست و پا کردند، برگزیدند، تا برای ارضای امیال و یا آرامش و آسایش خیال، در او ذوب بشوند، حل بشوند، آب بشوند، حُباب بشوند.
از اواسط قرن نوزدهم تا اواخر قرن بیستم اما، بسیاری از اقوام فکر کردند که: آن صبوح بشکست و آن پیمانه ریخت! گفتند ما رهبر می‌خواهیم چه بکنیم؟ آقا بالاسر می‌خواهیم چه بکنیم؟ ما خود شعور داریم می‌توانیم فکر بکنیم، تصمیم بگیریم، مگر ما بلا نسبت خریم؟ گوسفندیم؟ یا بزغاله‌ایم؟ که رهبر بیاید و بجای ما فکر بکند و به‌جای ما تصمیم بگیرد؟
رهبران مذهبی، در رأس آن‌ها شیخی بنام «منتظر»، اما آمدند آیه آوردند که: بعله شما غلط می‌کنید آزاد فکر بکنید؛ شما باید تابع اولی‌الامر باشید! حکومت باید با ولایت اداره بشود! عاقلان قوم هشدار دادند ولی دیگران، یعنی هم‌کسوتان شیخ آمدند و گفتند: بله، ما ولایت می‌خواهیم، آن‌هم از نوع مطلقه‌‌اش. تو هم( یعنی شیخ منتظر) برو، به‌پاس زحماتی که کشیدی و خدماتی که کردی، کمی بیش‌تر منتظر و خانه‌نشین باش.
*
کار به‌جایی رسید که همه، یعنی تقریبا همه، محو در رهبر شدند، ذوب در ولایت شدند.
گاهی با این باور، که هرچه رهبر می‌گوید درست است، هر چه او اراده می‌کند حجت‌است. برایش شعر ساختند، ترانه ساختند، سرود ساختند و چه‌چه و به‌به گفتند ... و با آهنگی وزین خواندند: ما همه سرباز توایم رهبرا، گوش به‌فرمان تو ایم رهبرا...
این ذوب‌شدگان برای پیش‌برد مقاصد خویش و دفاع از قدرت زمینی و آسمانی رهبر از هیچ چیز نمی‌ترسیدند و از هیچ‌کس ابایی نداشتند! ترس‌شان حتا از خدای عز و جل هم ریخته بود. حرام‌اش را حلال و حلال‌اش را حرام کردند ...
سر بریدند، سینه ‌شکافتند، شیاف زهر آلود تو ماتحت نه‌گویان فرو کردند و هنوز هم اگر پایش برسد می‌کنند ...
*
گفتم: حالا فهمیدی ذوب در ولایت یعنی چه؟
گفت: آقا، من که از اول‌اش هم می‌فهمیدم ذوب یعنی چه؟ ولی این آسیدعلی رهبر، ما را گیج کرده بود، آمده خطاب به‌نمایندگان مجلس گفته است [ + ] :
( تعبير «ذوب در ولايت » را غالباً مخالفان شماها - كساني كه مي خواهند نكته گيري كنند و مضموني بگويند - به كار مي برند؛ والّا بنده اين حرف را از آدمهاي حسابي كمتر شنيده ام. بنده نمي فهمم معناي ذوب در ولايت را. ذوب در ولايت يعني چه؟ بايد ذوب در اسلام شد. خود ولايت هم ذوب در اسلام است.)
*
گفت: ناخدا، مگر شما از مخالفان نمایندگان مجلس هستید؟ مگه شما می‌خواهید نکته‌گیری کنید؟ مگر می‌خواهید مضمون برای مردم به‌گویید، به‌کار ببرید؟ مگر شما با این سن و سال و تجربه و با این ریش سفید و سر کچل و 120 کیلو وزن، آدم حسابی نیستید؟ آقا می‌گوید: حالی‌اش نیست! نمی‌‌فهمد معنای ذوب در ولایت چیست؟
گفتم: پدر جان، من نه مخالف نمایندگان مجلس هستم و نه آن‌ها را می‌شناسم، نه می‌خواهم نکته‌گیری‌ای کنم و نه مضمونی برای کسی بسازم. آسید علی رهبر هم منظورش شخص‌بنده نیست. او دل‌اش جای دیگر خون است...
اگر هم شکسته‌نفسی می‌فرمایند و می‌گویند معنی‌ی ذوب در ولایت را نمی‌فهمند، خُب ... بیایند این پست مرا بخوانند تا بفهمند معنی ذوب در ولایت چیست؟.
گفت: آغا می‌گوید: باید ذوب در اسلام شد. می‌گوید: خود ولایت هم ذوب در اسلام است. آخه ذوب در اسلام‌‌شدن کجا؟ و کی؟ و چه‌گونه؟ نفعی به‌اسلام یا به‌من یا به‌بشریت، یا به‌دین و به مذهب می‌رساند؟ اگر من ذوب بشوم؟ آب بشوم، حُباب بشوم، کباب بشوم؟ پس فلسفه وجودی من تو این دنیا چیست؟ به‌دنیا آمده‌ام تا ذوب بشوم؟، آب بشوم؟ کباب بشوم؟ اصولا چه‌جوری باید ذوب بشوم؟ مگر من شکرم که ذوب بشوم؟ مگر من قندم، روغن‌ام، برف‌ام، که آب بشوم؟ که ذوب بشوم؟ که حُباب بشوم؟ اگر قرار باشد همینطور الکی ذوب بشوم پس خدا چرا به‌من عقل و شعور داده‌است؟
پس پرهیزکاران بودایی، یهودی، عیسوی، زردشتی، که نمی‌توانند در اسلام ذوب بشوند، هرگز رستگار نخواهند شد؟ آیا جزو آدم محسوب نخواهند شد؟ هر کار نیکی هم که انجام داده باشند، چون ذوب در اسلام نیستند، به‌حساب نمی‌آید؟ آیا فقط ما مسلمان‌ها هستیم که باید ذوب بشویم؟ آب بشویم؟ آیا اگر مسلمانی دل‌اش نخواست ذوب بشود تکلیف‌اش چیست؟ دیگر مسلمان به‌حساب نمی‌آید؟ آیا اگر کسی برای رهایی از ذوب‌شدن برود زردشتی بشود، مسیحی یا بودایی یا کلیمی بشود باید مادام‌العمر خود را پنهان کند؟ مبادا مسلمان‌ها بیایند و زورکی ذوب‌اش بکنند؟

گفتم: چرا از من می‌پرسی؟ برو از خودش بپرس!
گفت: آقا، مگه می‌شه چیزی از رهبر پرسید؟ فوری مثل گنجی و سازگارا و عبدالله نوری و که و که می‌فرستندات زندان، آن هم نوع انفرادی‌اش! تا درست و حسابی ذوب بشوی، محو بشوی، آب بشوی.
*
گفتم: پسر، ا دست از سر کچل ما بردار! همین‌جوریش کم دردسر برای خودمان درست کردیم، می‌خواهی در برابر دستور و فتوای رهبر، سر ذوب شدن در اسلام هم، با وی سر شاخ بشوم؟ .
من خودم بدون ذوب‌شدن هم مسلمانم و خیلی هم راضی هستم. تو می‌خواهی برو ذوب بشو! من یکی ذوب‌شدنی نیستم.
گفت: آقا تمام بحث من بر این است که چرا ذوب بشوم چه نتیجه‌ای از ذوب شدن من بدست می‌آید؟
گفتم: برو بابا پی‌ی کارت، چای - کاپوچینو یم سرد شد ...
2 نوشته شده در  2008/4/2ساعت 23:45  توسط حميد 
گفت: آیا پیام تبریکِ نوروزی آسید علی جوادی حسینی خامنه‌ای، روحانی‌ی مهربان و رؤفی، که ما دوست‌داران‌اش، قبل از انقلاب شکوهمند و بعد از سقوط رژیم ستم‌شاهی، می‌شناختیم و اکنون رهبرعظیم‌الشأن به‌قول خودش، انقلابِ مقدس اسلامی شده‌است، خوانده‌ای، دیده‌ای؟ شنیده‌ای؟
سپس دور و بَرش را پایید و گفت: هیششش ... آقا روز و شب خود را احاطه در مکر و کید دشمن تصور می‌کند و در هر خُطبه‌‌اش چندین بار ملت را از دشمن نادیده و ناشناخته‌ی ظاهر و غایب، برحذر می‌دارد.
گفتم: البته که پیام آقا را خوانده‌ام، دیده‌ام و شنیده‌ام. چطور مگر؟
گفت: ایشان پس از شاد باش میلاد نبی اکرم (ص) و زاد روز ولادت حضرت امام جعفر صادق(ع) به ایرانیان و به همه مسلمین جهان، کمی هم، تا آنجا که نه‌سیخ به‌سوزه نه کباب، نوروز را به ملت ایران تبریک و تسلیت عرض فرمودند.

گفتم: جوری حرف می‌زنی گویا همین امروز به وجود آخوند‌ها در ایران و به‌مکر و دسیسه‌شان پی ‌برده‌ای. بعد از سی سال هنوز حریف دشمن نشده‌اند و آه و ناله از دست وی دارند و به آن بهانه گردن ملت ایران را شکسته‌اند. درست‌است آقای خامنه‌ای سجل‌اش ایرانی‌ست ولی زمانی خلوص نیت نشان می‌دهد که نفعی در آن موجود باشد، مثلا پای انتخاباتی در کار باشد، هرچند رأی مردم، به‌قول شیخ رفسنجانی، برای سیاهی لشکر است و ملت در واقع غلط می‌کند بگوید ما فلان نماینده را می‌خواهیم و فلانی را نمی‌خواهیم چون منتصب شورای نگهبان است و نه منتخب ما.
یا چنان‌چه مردم، مثلا، نُق بزنند و شِکوه بکنند و بگویند چراغی که به‌خانه روا‌ست به مسجد حرام است، چرا میلیون میلیون به حماس و به نصرالله و به فضل‌الله و به حزب‌اللهِ‌ ی مفت‌خور می‌دهید، در حالی، که خود سخت محتاجیم، که آن‌‌ ابو حمارها و ابو عباس‌ها و ابو مغنی‌ها و ابو زهر مارها و اَ بو گندوهای دیگر، نه نفعی در این دنیا برای‌مان دارند و نه اجری در آن دنیا نصیب مان می‌کنند؟
گفت: ...
گفتم: چرا آقای خامنه‌ای، با میل و علاقه و با خلوص نیت نوروز را تبریک بگوید؟ مگر نمی‌دانی پارسی‌زبان‌ها، مجوس و ناپاک‌اند؟ و سند حماقت اجداد شان، به‌قول استاد مطهری، هر ساله در چهاشنبه‌سوری‌ها و نوروزها ظهور می‌کند؟ و مردم، در بزرگ‌داشت نوروزها و چهارشنبه سوری‌ها، به‌جای ماتم و عزاداری، جشن می‌گیرند و این‌جوری به‌اسافل خودشان ‌می‌نازند و می‌بالند؟
گفت: راستی چی شد این ایام نوروزی عبای مرحوم استاد مطهری را روی سرش کشیدی؟ و ...

گفتم: مرحوم استاد مرتضی مطهری توی همین کشور تحصیل کرده بود، رشد کرده بود، استاد و پروفسور و فیلسوف! شده بود. به‌نطر شما آیا این کار درستی‌ست که آدم پستانی را که از آن شیر خورده واز آن قوت جان گرفته‌است گاز بگیرد؟
آیا احترام به‌سنت‌های ملی و یاد و یادواره از نیاکان‌مان خرافات‌است؟
آیا نامه در چاه جمکران انداختن و فرق کودکان معصوم را در محرم و عاشورا شکافتن و تصویر مرجع تقلید را در ماه دیدن و هاله نور را دور سر رئیس‌جمهور مشاهده کردن؛ خرافات نیست؟ توسعه، تمدن و پیش‌رفت است؟
*
گفتم هر قوم و قبیله‌ای که ایران را تسخیر کرد، از اسکندر مقدونی تا اعراب بدوی، از تموچین مغول تا تیمور گورکانی، همه در فرهنگ پویای ایران‌زمین حل شدند.
سبب چیست، آخوند‌های اسلامی، که ادعای ایرانی بودن هم می‌کنند با چنین کینه و عداوت‌ای بر ضد ایران و آن‌چه نشان از آداب و سنن ایران دارد به‌پا خاسته‌اند؟ تحقیر مان می‌کنند؟ تفهیم‌مان می‌کنند که بدون آن‌ها و بدون اسلامی که آن‌ها مبلغ و منادی‌اش هستند هیچ‌ایم؟
و حتا در این راه حاضرند به جد و آباء و نیاکان ما، که علی‌الظاهر اجداد و نیاکان خودشان هم باید باشند، توهین روا ‌دارند؟ سنت‌های تاریخی ما را « سند حماقت و خریت » اجداد مان تفسیر می‌‌کنند؟ آیا این کار درستی‌ست که چنین سخنانی از دهان یک استاد! یک فیلسوف! یک اسلام‌شناس، یک پیشوای مذهبی، بشنفیم؟
*
استاد معتقد است نه‌تنها سیزده، که نوروز مان هم نحس است! خاک بر سرمان؟
پس این استادِ فلسفه‌‌خوان و آخوند فقیه و دیگر ملاهایی، که چنین برداشتی از وطن ما و از سنت‌های میهنی ما دارند این‌جا چه می‌کنند؟ چرا بر نمی‌گردند به‌همان‌ گوری که تعلق داشته‌اند؟
در کسوتِ میهمان آمدند، صاحب‌خانه شدند؟ توی سرمان می‌زنند؟ جشن و سرور و شادمانی‌مان را سند حماقت اجدادی مان تلقی می‌کنند؟
تُف به این ‌روزگار... تُف به این ‌روزگار ... باشد تا صبح دولت‌شان به‌دمد...

http://jomhoori.wordpress.com/
*
یکی از مدافعین آقای مطهری در پیامی که در پاسخ به یاد داشت پیشین من فرستاده نوشته‌است: آقای مطهری به دلایل سیاسی 2 سال قبل از انقلاب با بازنشستگی اجباری از عضویت انجمن فلسفه اخراج شد.
خوب که چی؟ پس حق داشته‌است سند حماقت اجداد ما را در نوروز و چهارشنبه سوری رو کند؟
اصولا دلایل سیاسی یعنی چه؟ یعنی این‌که آقای مطهری مخالف با سیستم و رژیم پیشین بوده‌است؟
اگر کسی در رژیم کنونی مخالف با سیستم و رژیم آخوندی باشد آیا اجازه تحصیلات عالیه و رسیدن به‌مقام استادی خواهد داشت؟ و آیا در انجمنی، جز انجمن ایران‌ستیزی، پذیرفته خواهد شد؟
*
تعدادی از هموطنان انتقاد‌های مرا توهین به این و آن می‌دانند.
آیا اظهارات استاد مطهری و حرف‌های شیخ خزعلی، در نابودی نوروز و وهن سنت‌های ایرانی توهین به ما نیست؟
آیا انتقاد های ‌ما و حرف‌های ما توهین به آن‌ها‌ست؟
بخوابید که ما بیداریم
*
بعضی از دوستان می‌گویند من می‌بایستی با ملایمت از رژیم انتقاد کنم و نه این‌جور تند و تیز.
یعنی بگویم اگر دختران و پسران ایرانی را در ملأ عام به جرثقیل آویزان کردید، سعی کنید طنابِ دار را با ملایمت به‌دور گلوی‌شان به‌پیچید، مبادا گردن شان خراش بردارد.
یا اگر سردار زارعی دستور شلاق خوردن جوانان وطنم را به‌خاطر چشم‌چرانی یا خوردن لیوانی آبجو، در طرق و شوارع صادر کرد، امر کند شلاق را کمی خیس بکنند، تا آثار زخم و خراش کم‌تری بر بدن جوان‌شان بر جای نهد. رکوع و سجود خودش با زنان لختِ بدکاره یا خوش‌کاره به‌کنار.
وطن‌مان را غارت کردند اجازه حرف‌زدن هم نداریم؟ مبادا به تریج قبای آقایون بر بخورد؟
*
گفت: همانطور که فلانی و فلانی را در خارج کشتند می‌آیند تو را هم می‌کشند ها...
گفتم: اگر با این کار مشکلات کشورداری‌شان حل می‌شود و می‌‌توانند دهان هر ایرانی را که به انتقاد باز شد با گلوله ببندند، پس بیایند بکشند و به‌سوزانند ! چند تا ایرانی را می‌خواهند بکشند؟
*
گفت: ایام عید است خون خودت را کثیف نکن. آیا فیلم دیگری از سند حماقت و خریت خر ها نداری اینجا بگذاری؟
گفتم: سند حماقت خر ها را نه ... ولی آدم‌ها را چرا ... حالا که اصرار داری، بیا اینم یکی دیگه
:


http://www.youtube.com/watch?v=bcgXAQcvxdc
 
2 نوشته شده در  2008/3/31ساعت 0:34  توسط حميد 
در معرفت و در فرهنگ ما ایرانی‌ها احترام به پدر و مادر و اجداد و نیاکان‌‌، یکی از واجبات است، هم یکی از شایسته‌ترین آداب.
پیامبر اسلام (ص) در مسافرت‌های متعددی که قبل از بعثت به‌عنوان بازرگان به شام و حلب داشتند فرهنگ پیش‌تاز ایرانیان را از نزدیک در شام مشاهده فرموده بودند.
خطه شام و حلب آن زمان بین ایرانیان و رومیان دست به‌دست می‌گشت. چه ایرانیان، چه رومیان، چه قوم یهود و نصارا، که ساکنین آن دیار بودند، همه از فرهنگی والا و کیش و مذهبی بر اصول یکتا پرستی برخوردار بودند.
این اعراب بودند، که ذوب در جهل و بُت‌پرستی، نه از فرهنگ نشانی داشتند، نه از تاریخ اثری.
همه چیزشان در پشم شتر، شیر شتر، پشکل شتر و شاش شتر خلاصه می‌شد.
بدیهی است پیامبر اسلام آرزو داشتند اعرابِ جاهل بدوی فرهنگ و آداب و رسومی نظیر فرهنگ و تمدن ایرانیان و رومیان دارا شوند.
اسلام ظهور کرد و پیامبر اسلام، همه هّم و سعی‌اش بر این بود، که اعراب جاهل و بُت‌پرست را، مثل اهالی شام و حلب، آدم بکند، هویت و فرهنگ به آن‌ها به‌بخشد.
کار به آن آسانی نبود که می‌نمود، مگر اعرابِ نادان و بی‌فرهنگ حرف حساب سرشان می شد؟ مگر منطق سرشان می‌شد؟ مگر به سهل و به آسانی دست از فرهنگ و آداب اجداد بُت‌پرست‌شان بر می‌داشتند؟
خون کردند دل پیامبر را ؛ تا سرانجام آیه‌ای نازل شد خطاب به اعرابی که ذوب بودند در جهل و در بُت‌پرستی:

وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللّهُ قَالُواْ بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلاَ يَهْتَدُونَ

این همان آیه‌ای‌ست که شیخ مرتضی مطهری، عضو انجمن سلطنتی فلسفه در رژیم پیشین، در ویدیوکلیپ ذیل، به آن اشاره می‌کند. منتها سعی دارد با ترفند آخوندی و با سفسطه و روضه‌خوانی، آن را به ایران و ایرانیان نسبت دهد. گویا منظور خداوند تبارک و تعالی ایرانیان متمدن بوده‌است و نه اعراب بی‌فرهنگ بادیه‌نشین. ایرانیانی که در تاریخ پرافتخارشان هرگز بُت‌پرست نبوده‌اند و آیین یکتا‌پرستی را، هم‌گام با ابراهیم خلیل‌الله، به‌بشریت آزمودند.
شیخ ِمطهر، پیش یا پس از انقلاب شکوهمند یک‌دفعه خیال برش داشت و برگشت به‌دوران جاهلیت و شروع کرد به‌پدر و مادر و جد و آباء خودش توهین کردن و بی‌تربیتی نمودن و آن‌ها را احمق و خَر نامیدن. خودتان گوش کنید هرچند حدس می‌زنم این ویدیو کلیپ را تا کنون دیده‌باشید.

*
مطهری در همین ویدیو کلیپ نوروز را نیز روز نحس می‌نامد و در ذّم آن سخن می‌راند. و من از خود می‌پرسم:
چه می‌کنند این آخوند‌های ایران ستیز در ایران من؟
هنگام ترورش به‌دست گروه فرقان من در تهران بودم و از خود می‌پرسم اگر زنده می‌ماند چه می‌گفت از خریت و حماقت و خرافات کسانی که در چاه جمکران نامه برای صاحب‌الزمان می‌اندازند؟ و آیا شاید خود وی هم دست در دست احمدی نژاد، گزارشی، توصیه‌ای، استدعایی و سفارشی، به‌چاه می‌انداخت؟
*
احمدی نژاد در پیام نوروزی‌اش تعریف دیگری از نوروز دارد. او می‌گوید:
از معصوم علیه السلام نقل شده است که فرمود نوروز روزی است که خدای متعال از انسان بربندگی خودش و یکتاپرستی و تبعیت از ولی خدا بیعت گرفت. روز تجدید عهد است. روز آدم، نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و پیامبر گرامی اسلام است. روز آغاز امامت امیرالمومنین است. روز آغاز حکومت آخرین است.
*
به‌قول رفسنجانی: اونجای آدم دروغگو!
نوروز ایرانی‌ست و بس. نه ربطی به اسلام دارد و نه ارتباطی با حضرت نوح. ایرانیان با همین نوروز‌ها و چهاشنبه سوری‌ها و با سنت‌های ملی‌شان، شما را به‌زباله‌دان تاریخ خواهند سپرد.
*
با توجه به‌این‌که آشیخ مرتضی مطهری اجداد ما و خودش را در ویدیو کلیپ بالا، احمق و خر نامیده است، من، در جستجوی سند حماقت اجداد مان و علل توهین استاد به ایران و ایرانی، در حین جستجو در اینترنت به این ویدیوکلیپ برخوردم، که توصیه می‌کنم تماشا بفرمایید:
 
2 نوشته شده در  2008/3/26ساعت 22:58  توسط حميد 
ایام نوروز است، ایام دید و بازدید و ایام تبریک و شاد باش ... و تلفون، که یک لحظه آرام نمی‌گیرد. آن‌قدر از لطیفه‌گویی دوستان و بذله‌گویی آشنایان در این چند روزه خندیده‌ام، که دل‌درد گرفته‌ام. باورم نمی‌شد همو‌طنان تا این حد بذله‌گو باشند.
جالب‌تر از همه تلفنی بود از دوستی که می‌گفت: چند‌شب پیش، در یکی از کانال‌های تلویزیونی، که هزینه‌اش از بیت‌المال وطن تعیین می‌شود، شب شعری دیده بوده است، در رثای رهبر.
به‌قول کسانی که رهبر را از قبل‌از انقلاب می‌شناسند؛ اگر آن‌زمان به آسیدعلی می‌گفتی روزی خواهد رسید که تو رهبر یک امت هفتاد میلیونی بشوی و به‌جایی می‌رسی که مثل دوران آقامحمد خان، یا فتحعلیشاه قاجار، شاعران در رثایت اشعار نغز بسرایند، غش غش به‌ریش گوینده مطلب می‌خندید.
این دوست تلفن‌کننده می‌گفت: فلانی! تو که همه‌کاره هستی، هم در تفسیر خبر تبحر داری، هم در تحلیل سیاسی تخصص؛ جای‌ات را در شب شعر و شعر‌خوانی‌ی تلویزیونی سخت خالی دیدیم، کاش دستِ‌کم به‌طور مجاز، حضور می‌داشتی و مستمعین را با اشعار دل‌نشین‌ات دلشاد می‌کردی؟
گفتم: نخست این‌که فعلا فصل هندونه نیست! دویم اینکه من اصلا خبر نداشتم شب شعری برقرار‌است! سیم این‌که من مجیز‌گوی رهبر نیستم؛ چهارم این‌که: کی گفته تبحر و تخصص سیاسی دریایی من، دامنه شعر و شاعری را هم فرا‌گرفته است؟
گفتم: علی‌ایّحال ... برای این‌که بی‌نصیب از اجَر اُخروی و عُقده‌ به‌دل از خیر و برکت دُنیوی، از گیتی نروی، شعری را که چندی پیش، بی‌میل، در رثای رهبر سروده‌ام، بازخوانی می‌کنم، باشد که به تریج قبای ذوب‌شدگان ولایت بر نخورد.
***
ای علی، ای رهبر آزاده‌ام
ای فدايت هردو آقازاده‌ام
*
هم ‌خروس و هم ُبز و ُبزغاله‌ام
چادر و چاقچور دختر‌خاله‌ام
*
ای فدایت هم بسیجی هم سپاه
ذوب اندر جهل؛ غوطه در گناه
*
دشمن بمب اتم هستی ولی
می‌کنی زیر عبا آن را غنی
*
می‌زند روغن به‌ریش‌ات یک‌وجب
کاسه‌لیس، آن‌خانم خاتون رجب
*
ملت ایران بدون قهر و خشم
بی‌عصا و عینک دودی به‌چشم
*
می‌سراید در رثایت این‌چنین
بی‌تعارف، بی‌ریا، چین درجبین:
*
تو ولّی و رهبری، ما اُمت‌ایم
هرچه مي‌گوئی، بگو! در خدمت‌ایم
*
بر زبانها نيست جز تمجيد تو
مثل ميمون مي‌کنیم تقليد تو
*
گر بگوئی کر شوید! کرَ مي‌شویم
گر بگوئی گاو شید! خرَ مي‌شویم
*
گر تو اکبر می‌شوی، ما اصغریم
گر تو لوطی می‌شوی، ما عنتریم
*
گر بگوئي شب شده هر روز ما
ما نمي‌گویيم تو حرف‌ات " گوز" ما
*
ای علی! ای رهبر عالی‌‌جناب!
نَی َ حِسابی توی کارَت، نیَ ‌کتاب
*
ای علی! ای بی‌خبر ازحال ما
از غم و از غصه و احوال ما
*
ياد از آن ايام و آن عهد کهن
روضه مي‌خواندی برای پنج ‌تومن
*
ياد ازآن ايام و آن عهد شباب
آرزويت بود يک سيخ کباب
*
آن زمان، دوران قبل از انقلاب
کی چنين روزی تو مي‌ديدی بخواب؟
*
پيشوا و رهبر مطلق شوی؟
صاحب کاخ شِهِ اسبق شوی؟
*
تو کجا و رهبر مطلق کجا؟
کاخ شاهنشاهی‌ی اسبق کجا؟
*
تو کجا و بنز آلمانی کجا؟
اين همه قدرت به آسانی چرا؟
*
من تو را امشب نصيحت مي‌کنم
آشنا با يک حقيقت مي‌کنم
*
اين ‌وطن هم مال تو، هم مال ما‌ست
گو کجايش ارث بابای شماست؟
*
کی وفا بنمود قدرت با کسی؟
تا ابد بر ُقله ماند هر نا کسي؟
*
قدرت مطلق فساد آرد عمو!
استخوان گردد تورا اندر گلو!
*
بشنو از ما رهبر عالی‌مقام
حرف ‌حق، هرچند تلخ، دریک کلام
*
پند گیر از سرنوشت شاهِ پیش
زودتر زان‌که کشانندات به ‌ریش
*
قبل از آن که دود گردد دین تو
چوب بنمايند در آستین تو
*
بر سر دارت کنند با ول وله
مردها با سوت، زنان با هلهله
*
جشن‌ گیرند مردم ایراِن‌زمین
کو به کو ، برزن به برزن، آن‌چنین
*
گفتن‌اش از من، شنیدن از تو باد
گوش‌کن! ورنَه دهند نسل‌ات به‌باد
2 نوشته شده در  2008/3/24ساعت 0:14  توسط حميد 
دیدم نشسته‌است خموش، توشه‌ای از بارغم بر ‌دوش، زانوی حسرت درآغوش.
هم - اینجا هست، هم نیست، هم – حّی و حاضر‌هست، هم بی‌رمق و غایب...
گفتم هان... باز چه شده است؟ آیا زن‌ات فرار کرده است...؟ آیا خانه‌ بر سرت خراب شده است...؟ آیا ...
گفت: آقا، زنم به‌کجا فرار کند؟ تو این آلمان نژاد پرست، که پس از هفت سال در بدری، هنوز اجازه اقامتی به‌ما نداده‌اند و تا کنون با یک «دولدونگ Duldung » بی‌مقدار، در حالت برزخ، ما را طاقت آورده‌اند، نه اجازه مسافرت به‌جایی داریم و نه حتا اجازه ترک شهر و دیارمان، نه اجازه شغل و کاری، نه کوفتی، نه زهر ماری! آخه عیال، طفلکی به‌کجا فرار کند؟
تا یکی دو هفته پیش تهدید می‌کرد: من دیگه جونم به‌لب رسیده است؛ من بر می‌گردم ایران، دیگه خسته شدم... ما که در اصل پناهنده سیاسی نبودیم و نیستیم! گفتند آلمان‌ها پول مفت می‌دهند، همه‌گونه امکانات مالی و مادی در اختیار قرار می‌دهند، گفتند پول ریخته تو خیابون آدم فقط باید دولا بشود و بردارد، ما هم خوشی زیر دل‌مون زد، پا شدیم اومدیم. نمی‌دونستیم این‌قدر تحقیر مان می‌کنند. چپ چپ نگاه ‌مان می‌کنند، منت روی سرمان می‌گذارند، انگار به‌گدا می‌بخشند! می‌گویند مملکت شما هزینه تولید بمب اتم دارد، هزینه خوراک و پوشاک شماها را ندارد؟ پدرسوخته‌ها فکر می‌کنند ما برای غذا و پوشااک آمده‌ایم، مُرده ‌شورریخت شون ببره !
ما که روسی و هندی و آفریقایی و عرب نیستیم بیاییم اروپا گدایی بکنیم! من بر می‌گردم ایران، اونجا آزادی نیست، تأمین نیست، ولی وطن که هست، گور پدر همه‌شان.
گفتم: زن! رفتی ایران مجبورت می‌کنند نماز بخوانی... ها !
گفت: خُب می‌خونم، من مسلمونم، چه ایرادی دارد؟ چادر سرم می‌کنم نماز می‌خونم.
دیدم طفلکی حواس‌اش نیست.
*
یکی دو روز پیش، پس از تماسی که از طریق «گوگل‌تاک» با یکی از همکلاسی‌های سابق‌اش داشته بود، متوجه شدم حسابی ترسیده است و جیک‌اش در نمی‌آید.
هم‌کلاسی بهش هُشدار داده بوده: یک‌وقت این‌طرفا پیدات نشه‌ ... ها ! برادران و درجه‌داران انتظامی شهر و مأمورین حافظ بیضه‌ی اسلام، خصوصا سردار زارعی‌ ‌ها وسط خیابون بلندت می‌کنند ها، می‌برندت مسجد مجبورت می‌کنند نماز بخوانی...ها !
عیال پرسیده بوده: این دیگه چه‌جور دختر بلند کردنه؟ آدم را به‌زور می‌برند مسجد مجبور می‌کنند نماز بخونه؟ اوا... خاک بر سرشون!
دوست‌اش گفته بوده: بعله ... اون‌هم لُختِ لُخت... مادرزاد!!
عیال آب دهانش را قورت داده گفته: به‌حق حرف‌های نشنیده! یعنی میگی خدا همچین نمازی را قبول می‌کنه؟
هم‌کلاسی گفته: والله نمی‌دونم! ولی انگار در جمهوری اسلامی یک‌جور نماز ویژه، مختص خواهران اختراع شده که فقط شامل رکوع و سجود می‌شه، نه اقامه داره، نه قنوت، نه قُل هوالله داره، نه جنود ...
پیش‌نماز هم در حقیقت پس‌نماز است، که در پشت جبهه از کیان نظام پاسداری می‌کنه، مبادا خللی در ارکان رکوع و سجود انجام بپذیره. هر خانمی هم در مقام اعتراض بربیاد، می‌گویند: ما که نماینده امام و ذوب‌شدگان ولایت هستیم به‌تر می‌فهمیم یا تو؟.
*
گفتم: ( یعنی من، میداف، گفتم): خُب ... تو حالا به همین دلیل ماتم گرفته‌ای؟‌ عزا گرفته‌ای مبادا زن‌ات برود ‌ایران و مجبورش بکنند لُخت نماز بخواند؟ مگه مجبور است برود ایران؟ خُب نرود؛ صب کند تا اون سردار اسلامی، سردار زارعی را، بگیرند و زندان‌اش بکنند، جریمه‌اش بکنند، پدرش را در بیاورند.
گفت: او را گرفتند ولی باز ول‌اش کردند! گفتند دستگیری وی باعث آبروریزی اسلام و قوای انتظامی می‌شه؟ گفتم: بی بی سی میگه دوباره او را گرفته‌اند، بازداشت‌اش کرده‌اند، متهم به‌انواع و اقسام جرائم‌اش کرده‌اند، جز نمازگزاری به عریان.
گفت: آقا نگفتم کارد دسته خودش را نمی‌بُره، مگر اون یکی رئیس دادگاه کرج را، که از دختران بی‌گناه مردم یک جنده‌خونه اسلامی راه‌انداخته بود چه‌کارش کردند؟ حالا بقیه‌اش را نمی‌گم.
گفتم: باز هم نفهمیدم تو چرا ماتم گرفته‌ای؟
گفت: مشکل من نماز‌گزاری خواهران نیست، مشکل من چیز دیگری‌‌یه.
گفتم: ما ایرانی‌ها ضرب‌المثلی داریم می‌گوید: مشکلی نیست که آسان نشود.
مشکل برای این پیش می‌اید که حل بشود. اگر مشکلی وجود نمی‌داشت زندگی یک‌نواخت و خسته‌کننده می‌‌بود و ما هم مثل گوسفندان علف‌مان را می‌خوردیم، پشکل‌مان را می‌ریختیم و تا روز بعد و علف بعدی، بع بع‌ای می‌کردیم و نشخواری.
تنوع زندگی در چالش است، در تکاپو‌است، برای یافتن راه‌حل‌هایی‌ که با آن مشکللاتی را که پیش می‌آیند، حل و فصل‌ بکنیم. این‌همه فرمول ریاضی، و فیزیک و شیمیک و ژنه‌تیک برای چی به‌وجود آمده؟ اگر برای حل مسایل و مشکلات زندگی نیست، پس برای چی‌‌ست؟
گفت: شما بازهم دریانوردی حرف زدید و هر مشکلی را می‌خواهید با حساب و هندسه و جبر و مثلثات حل بکنید.
گفتم: خوب مثالی زدی! من اگر در دریا با مشکلی روبرو بشوم، با عقل و شعور و با تجربه زود حل‌اش می‌کنم، اگر قرار باشه مثل تو بنشینم و زانوی غم در بغل بگیرم و تو سر خودم بکوبم، هم خودم، هم کشتی‌ام، هم میلیونها دلار کالا و از همه مهم‌تر جان انسان‌هایی که در مسؤلیت من و به ‌دست من سپرده شده‌اند، با کشتی به‌قعر اقیانوس می‌فرستم.
تو اگر نمی‌توانی مشکلی را حل بکنی تقصیر از مشکل نیست، تقصیر از خود تو‌است
گفت: مشکل من آخه حل شدنی نیست.
گفتم: حالا بگو ببینم مشکل‌ات چی هست؟ بعد ببینیم حل شدنی‌هست یا نیست؟
گفت: مشکل من آخوند های حاکم بر وطن‌ام هستند. شما که برای حل هر مشکلی یک فرمول ریاضی دارید بفرمایید با کدام فرمول ریاضی و با کدام قضیه هندسی و با کدام ضرب و تقسیم و دیفرنسیال و مثلث فیثیاغورثی می‌توانید مشکل ایران آخوند‌زده را حل بکنید؟

گفتم: آخوندها و وجودشان در یک اجتماع به‌عنوان یک مشکل ریاضی رده بندی نمی‌شوند تا من فرمولی برای‌ حل و فصل‌اش ارائه بدهم!
آخوند و سیستم آخوندی آفت است، اپیدمی‌ست! همانطور که مزارع گندم و ذرت ... دچارآفت‌زدگی می‌شوند، اجتماع هم گاهی دچار آفت می‌شود، نمونه‌اش بسیار داریم.
گفت: راه علاج چیست؟
گفتم: راه علاج همان راهی‌ست که با آن آفاتِ گندم و ذرت را بر طرف می‌کنند.
*
سرش را خارانید و گفت: هوم...
نفهمیدم ملتفت شد یا نه؟ زیرلب گفت: یک سؤال دیگر دارم بعد مرخص می‌شوم!
گفتم: بگو!
گفت: من تا کنون فکر می‌کردم فلسفه‌ی انتخابات و اخذ رأی در یک کشور، گزینش افرادی است از طرف قاطبه مردم تا به نمایندگی از جانبِ آن‌ها قوانین وضع بکنند؛ تا نیازمندی‌های‌ زندگی‌ مردم را به نحوی شایسته‌ برطرف بکنند، تا ....
گفتم: خُب ؟ حالا چی شده؟ منظور...؟
گفت: رهبر گفته است: ما با این انتخابات کمر آمریکا را شکستیم، مشت به دهان استکبار جهانی کوبیدیم، پوزه دشمن را به‌خاک مالیدیم! بوش و اولمرت را (بدون آن‌که از آنها نام ببرد) به‌خاک سیاه نشانیدیم، پایه‌های کاخ سفید را به‌لرزه در آوردیم، صهیونیسم بین‌الملل را عاق و جزغاله کردیم و خاکسترشان را بر باد دادیم، سر شیطان بزرگ را به‌سنگ کوبیدیم، توطئه‌ي دشمن را افشا و دسیسه‌های‌شان را نقش بر آب کردیم!
*
سپس آهی کشید و گفت: من از خود می‌پرسم: خُب این‌ها همه سهم دشمن بود، ولی سهم ما ایرانی‌ها چی شد؟ ما چه نفعی از انتخابات بردیم؟
گفتم: سر به‌سر رهبر نگذار، او ولایت مطلقه است، هرچه دل‌اش بخواهد می‌گوید و می‌کند. تو از او انتقاد مکن! این سید علی آن سید علی نیست که تو قبل از انقلاب می‌شناختی! این سید علی آن سید علی هم نیست که هوشنگ اسدی در زندان شاه، کمیته مشترک، سلول 11 بند یک می‌شناخت [ + ] .
اگر زیاد فضولی بکنی، ذوب‌شدگان در ولایت، تو را می‌برند تو همین مسجد هامبورگ خودمان، لخت‌ات می‌کنند، مجبورت می‌کنند نماز بخوانی‌...ها! آن‌گاه به رکوع و سجود‌ می‌برندت...ها!
گفت: هه هه ... آن‌ها زن‌ها را به‌رکوع و سجود می‌برند، من مَردَم !
گفتم: ای مرد خوش خیال، تا تو بیایی ثابت بکنی مرد هستی؛ خایه‌هایت را از پَس کشیده‌ ند، عامو...
2 نوشته شده در  2008/3/21ساعت 9:36  توسط حميد