تبليغاتX
بلم
بلم
از زمان تسلط اسلامیون بر وطن‌ام، روزی نبوده است که احساس وطن‌دوستی‌ام زخم نخورده باشد و غرور ایرانی‌ام جریحه‌دار نشده باشد. همه‌جا نام مملکت‌ام به‌زشتی بر سر زبان‌هاست. رئیس‌ قدرتمند‌ترین و ثروتمند‌ترین کشور جهان، به‌منظور نجات صلح و تداوم‌اش در دنیا، به منطقه سفر می‌کند و درهمسایگی‌ام، در بلندگو، با دلیل و مدرک، از هواداری‌ ممتد ما از تروریسم خبر می‌دهد.
هزینه کردن میلیون‌ها دلار را فریاد می‌زند، که حکومت‌گران در وطن‌ام برای آشوب‌طلبی و یاری‌رسانی به‌تروریست‌های تمدن‌ستیز بین‌الملل و به‌منظور برهم‌زدن امنیت و ثبات جهان، از بیت‌المال وطن‌ام اعانه و بخشش می‌‌دهند و خود را پاسخ‌گوی هیچ‌کس نمی‌بینند.
شهروندان‌اش، خود برای امرار معاش، به کلیه‌فروشی و تن‌فروشی دست می‌زنند.
دنیا تبدیل شده‌است به یک دهکده. از ایگلوهای برفی در قطب شمال و قطب جنوب تا اعماق جنگل‌های آمازون، از کپر‌های دشت‌های سوزان نامیبیا و کلبه‌های محقر کنار رودخانه کنگو در غرب آفریقا، تا سرزمین‌های پوشیده از برف سیبری، مردم، ار هر نژاد و فرهنگ، گروه گروه پای تلویزیون نشسته به‌حرف‌های رئیس جمهور آمریکا گوش می‌دهند‌.
آنها که ایران را به‌عنوان کشوری، که زمانی مهد تمدن جهان بوده‌است، می‌شناسند، غبطه می‌خورند و به‌افسوس سر تکان می‌دهند. و آن‌ها که شاید برای نخستین بار نام‌اش را می‌شنوند، در شگفتی و دل‌واپسی فرو می‌روند. و زمانی که می‌شنوند این کشور اسلامی‌ست و بنام دین ملت خویش را شکنجه و حلق‌آویز و سنگسار می‌کند، از اسلام و از هر مذهبی گریزان می‌شوند.
و حکومت‌گران، بی‌خیال از سرزنش‌های جهانی و پوست‌کلفت در مقابل تهدید‌ها و هشدارهای بین‌المللی، عاجز از حل مشکلات سطحی‌ی روزمره مردم خویش، در حالی که چند متر برف، آن‌ها را به‌زانو در آورده است، فرودگاه‌ها، اداره‌ها، مدارس و اصولا زندگی شان را به‌تعطیلی کشانده و امور مملکتی را مختل کرده است، بجای چاره‌جویی، با پرگویی و قلدری و خالی‌بندی می‌خواهند به‌هر قیمت پوزه آمریکا و اسراییل و انگلیس و فرانسه را به‌خاک بمالند.
برای اولین‌بار می‌شنویم از ترکمنستان گاز وارد می‌کنیم. ترکمن‌ها شیرگاز را به‌روی مان بسته‌اند و مردم شمال کشور‌مان به‌علت کمبود سوخت از سرما تلف می‌شوند. این درحالی‌ست که خود میلیاردها مترمکعب گاز در زیر زمین ذخیره داریم.
*
حقارت و سرخوردگی ایرانی/ اسلامی بودن را با پوست و گوشت خود در هر گوشه جهان حس کرده‌ام. هرچند بی‌تقصیرم ولی کسانی که بر مملکت‌ام حکومت می‌کنند، نماینده و نماد وطن من شناخته می‌شوند. اگر یک دیپلمات ایرانی پالتویی در سوپرمارکتی در نیویورک بدزدد، من خجالت می‌کشم. اگر سفیر وطنم، در خیابان‌های لندن یا برلین، کاردی بر گلوی حیوانی بگذارد و موجب وحشت کودکی شود، من شرمنده می‌شوم.
احمدی‌نژاد، چه بخواهم چه نخواهم رئیس‌جمهور وطن من است، اگر در دانشگاه کلمبیا یا در هر جا، مورد تمسخر واقع شود، من نیز احساس حقارت می‌کنم. اگر برای مقابله با سیاست‌های نابخردانه‌اش، مبنی بر نابودی این مملکت و موشک‌پراکنی به آن مملکت، دنیا را، به‌عنوان عملی پیش‌گیرانه، مجبور به بمباران وطن‌ام بکند، من نیز آسیب می‌بینم.
*
زادگاه پرافتخارم، هم‌نام و ‌هم‌طراز شده‌است با لانه تروریسم و آدم‌کشی، با آشیانه خرابکاری و بمب‌گذاری، در کشورهای دور و نزذیک و هم‌ردیف شده‌است با جهل و با استبداد، با دُگم و با تعصب، با تندروی، انحصارطلبی، با زندان، با شکنجه، با اعدام.
*
در سوپرمارکتی در آلمان مشغول خرید هستم، پیر زنی خنده‌ به‌لب به‌من نزدیک می‌شود، سؤالی می‌کند، جواب‌اش‌ می‌دهم. از روان صحبت کردن‌ام بدون لهجه، با توجه به‌سختی زبان‌شان، خوشحال می‌شود، با کنجکاوی سر صحبت باز می‌کند، از هر دری سخن می‌گوییم.
سرانجام می پرسد کجایی هستی؟ با افتخار می‌گویم ایرانی‌ام.
به‌یاد ایام گذشته می‌افتم، زمان دانشجویی را، با چه غروری می‌گفتم ایرانی‌ام. و از احترامی که به‌من می‌شد چه لذت می‌بردم. اینک اما کمی مشکوک و با دودلی حرف می‌زنم.
پیرزن نام ایران را که می‌شنود رَم می‌کند.
دیشب آخوند‌های ریشوی عبا بردوش ِکریه‌المنظر را در تلویزیون دیده‌است، که در نماز، در خانه خدا، در عبادتگاه، تفنگ به‌دست، غرب و هرچه نشان از تمدن غرب دارد، به چالش طلبیده‌اند! مرگ بر این و نابود گردد آن را فریاد زده‌اند، همه مقصرند جز خودشان، حتا با چکمه‌های مردم هم، که برای حفاظت از یخ‌بندان و سرما پوشیده‌اند، کار دارند.
چون در صدر اسلام برف و چکمه وجود نداشته است، پوشیدن‌اش تبرج می‌شود. حکومت از بیخ و بُن متبرّج و متحجر است...
*
پیر زن آسیمه به اطراف‌ نظر می‌افکند. می‌خواهد مطمئن شود تنها نیست. سپس عصا زنان، تُندِ تند از من فاصله می‌گیرد، مبادا بخورمش!
.حتا خدافظی هم یادش می‌رود!
به‌یاد همسایه پیرم می‌افتم، که چون مرا می‌شناسد و می‌داند تروریست نیستم و آسیبی از جانب من متوجه‌اش نیست، اغلب گپی می‌زند و سؤالی می‌کند. یک‌بار ازم پرسید: انسان متمدن با کرنش و با احترام، کتاب آسمانی دردست، وارد خانه خدا می‌شود.
این روحانیون شما، در این عصر و زمانه، چگونه تفنگ به‌دست وارد عبادتگاه می‌شوند؟ آیا این بی‌احترامی به پروردگار نیست؟
می‌گویم: به پروردگار شما ممکن است، ولی پروردگار ما قاصم‌الجبارین است، شوخی سرش نمی‌شود، مخالفتی با شکنجه و سنگسار و اعدام‌های جرثقیلی و بریدن دست و پا ندارد. خودش داده است خودش هم پس می‌گیرد!
گیج می‌شود، نمی‌فهمد چه می‌گویم، فکر می‌کند دست‌اش می‌اندازم ...
می‌گویم: روحانیون ما، در این عصر و زمانه، مثل روحانیون شما درست و حسابی روحانی نیستند! آنها اکثرا معامله‌گرند. یا پسته می‌فروشند یا وارد کنندگان شکراند، یا به‌معاملات ملکی مشغول‌اند، خلاصه یه‌جوری کاسب‌اند و چون کاسب حبیب خداست دست خود را در هر معامله باز می‌بینند. ولی چون می‌دانند برحق نیستند و کارشان حقه‌بازی و دوز و کلک است، و مردم از آن‌ها نفرت دارند، پس در ملاء عام کم‌تر ظاهر می‌شوند، از مردم می‌ترسند و همیشه آماده دفاع مسلحانه از خود هستند، حتا در خانه خدا....
تو فکر می‌رود و می‌گوید: ....ach sooo
که این‌طور ...
مطمئنم که باز هم نفهمیده‌است چه گفته‌ام...
*
چند روز پیش یک دوست فلسطینی طرفدار الفتح را درخیابان دیدم.
می‌گفت: ملت فلسطین در گذشته، به‌نام همراهی و هم‌یاری، آسیب‌های فراوانی از برادران عرب‌اش دید. اینک نوبت شما ایرانی‌هاست که سهم خود را در بد بختی ملت فلسطین ایفا کنید.
می‌گفت: خودتان هزار و یک مشکل دارید، عرضه حل‌اش را ندارید، به‌مشکل ما چسبیده‌اید. و با پول بادآورده نفت نفاق می‌کنید و فقط منافع آشوب‌طلبی خویش را مد نظر دارید.
درست می‌گفت دیگه... شاید به‌خاطر احترام به‌من حتا کم گفت...
...............................................................
اگر مأمورین جیم - الف این وبلاگ را هم فیلتر و سانسور کردند پس لطفا روی این لینک کلیک کنید:
 
2 نوشته شده در  2008/1/18ساعت 15:4  توسط حميد 
گفت: فلانی این سفری هم که جورج بوش به اسراییل و به فلسطین داشت به‌پایان رسید.
گفتم: خُب... رسید که رسید؛ به‌من چه؟
گفت: شما به‌عنوان مفسر سیاسی و تحلیلگر اخبار، چیزی نگفتی؟ حرفی نزدی! مطلبی ننوشتی!
گفتم: چه‌کس این تخم لق را تو حُلقوم تو اندازیده است؟ انداخته ‌است؟ تو دهن تو شکسته است، که من مفّسر سیاسی و تحلیلگر اخبارم؟
گفت: وقتی آیت‌الله جنتی و خزعلی و پورمحمدی و ملا حسنی و احمدی‌نژاد و ده‌ها و صد‌ها آخوند بی‌سواد و باسواد در کار سیاست دخالت می‌کنند شما، که شاخ آفریقا تا دُمب استرالیا را به‌ رأی‌العین دیده‌‌اید و سواحل جزیره زنگبار تا دست‌انداز‌های جزایر مرجانی «فوجی فوجی» ، اونور اقیانوس کبیر را درنوردیده‌اید، با فیدل کاسترو در هاوانا سیگار‌برگ کشیده و با نلسون ماندلا در «کیپ تاون» قهوه نوشیده و عکس انداخته‌اید، چرا از سیاست گپ نزنید؟
گفتم: فضولی موقوف! اگر سؤالی از دریا و از موج و توفان‌اش داری؟ بپُرس! و گرنه برو پی کارت!
گفت: چشم...، شما شب تاریک و بیم موج و گرداب‌های هایل را چگونه می‌بینی؟
گفتم: هوا ابری و دریا هوس توفانی‌شدن دارد. هم‌اینک باد‌های ملایمی می‌وزند که بعید نیست عند‌الزوم به قَوسی، شمالی (*) یا تُندبادی تبدیل شوند. جورج بوش، که هم‌اینک، بادبان برافراشته، به اسکله الصباح الجابر در کویت پهلو گرفته است، یک‌ماه پیش بدجور سر آخوندها، روی عمامه آخوندها کلاه گذاشته‌ بود و با این ترفند که چون آیات عظام و علمای اعلام دست از تولید بمب اتم برداشته‌اند، پس شیطان بزرگ هم کاری با آنها ندارد و چه و چه... بوشی حتا گفته آخوندها بروند آنقدر اورانیوم غنی بکنند تا به‌ترکند!
ولی از من می‌پُرسی این ترفندی‌ست برای پیاده‌ کردن مرحله بعدی برنامه‌! برای سِرو کردن آشی که «بوشی» و«چینی» در این سال آخر ریاست‌‌جمهوری، برای آخوند‌ها پخته‌اند.
حرکت فعلی و مسافرت‌اش به‌کشورهای عربِ حاشیه خلیج‌فارس نیز در همین راستا و در پوشش همین واقعیت است. که سرانجام به فروش میلیارد‌ها دلار اسلحه بی‌زبان به امیر‌نشین‌ها خواهد انجامید و دعای خیر کارخانه‌های اسلحه‌سازی آمریکا را نصیب شیوخ عرب و مسبّبین خوف و بیم‌شان خواهد کرد.
سکوت کردم... دیدم گوش‌هایش را تیز کرده و منتظر ادامه مطلب است. وقتی ادامه سکوت مرا دید با بی‌بُردباری پرسید: خُب خُب...بگو بگو! بعدش چی؟ بعدش چی میشه؟
گفتم: هیچی دیگه. «بوشی» الآن در کویت دماغ‌اش را به‌دماغ الشيخ الصباح الاحمد الجابر الصباح السالم مالیده‌است. بعدش هم سری به این امیر و به‌آن امیر‌نشین می‌زند و در ملاقات با شیوخ متعدده به‌آن‌ها بشارت می‌دهد که بیمی و خوفی از برنامه اتمی جیم – الف به‌دل راه ندهند و از هارت و پورت آخوند‌ها جا نخورند، زیرا وی در طول همین سال جاری، کار برنامه اتمی آخوندی را یک‌سره خواهد کرد.
گفت: تو از کجا... می...عه...
گفتم: این قولی‌ست که جورج بوش، در ازای تخلیه‌ی آبادی‌های یهود‌ی‌نشین در ساحل غربی رود اردن و سپردن شرق اورشلیم به فلسطینی‌ها، به ایهود اولمرت داده است و قرار و مداری ا‌ست که با آن‌ها بسته ‌است.
گفت: عه... یعنی...
چپ چپ نگاهش کردم دیدم درست ملتفت نشده. گفتم اسراییلی‌ها با فیلم و اسلاید و با نوشته و کتیبه، مدارک غیر قابل انکاری به «بوشی» نشان داده‌اند که جیم - الف هنوز هم مشغول تولید بمب اتم است و آن‌چه او یکماه پیش مبنی بر قطع تولید بمب توسط آخوندها گفته‌است کشک و پشم است.
گفت: نه ...
گفتم:‌ اسراییلی‌ها به بوشی تفهیم کرده‌اند که آخوندها سر مرغ کنتاکی هم کلاه می‌گذارند چه رسد به شما کاوبوی‌ها تکزاسی. چندی پیش با جا‌گذاشتن و گُم و گور کردن یک " لپ تاپ " حاوی اسرار هسته‌ای/ نظامی! ‌ی یک دانشمند بلند...‌پایه! و با اجازه پخش گفت و شنود‌های تلفنی افسران ارشد ارتش! و یا با اجازه فرار به جاسوسان‌اش در کِسوتِ پناهندگان‌ سیاسی و مخالفین رژیم، چنان کلاهی سر شما آمریکایی‌ها و (30 - عای - عه) تان گذاشته‌اند که تا بیخ گردن تان فرو رفته است. اهود اولمرت به بوشی گفته: این فقط ما اسراییلی‌ها هستیم، که چون در بطن خاورمیانه زندگی می‌کنیم و با دوز و کلک آخوندی و با حقه‌بازی‌های پسرعموهای ‌مان آشنا هستیم کلاه سرمان نمی‌رود و می‌دانیم یک خروار گندم چند من جو می‌دهد؟
*
بوشی با دیدن مدارک دندان‌شکن قانع شده و گفته‌است: ووِل... من یک‌ماه پیش اون‌جوری گفتم حالا نمی‌توانم این‌جوری بگویم. شما فعلا ساحل غربی و شرق اورشلیم را تخلیه بکنید، به شما قول می‌دهم تا پایان دوره ریاست جمهوری حساب آخوندها و بمب اتمی شان را برسم.
*
طرف زُل زُل با ناباوری نگاهم کرد و گفت: تو از کجا... ؟
بعد گفت: ... نع!
گفتم: چرا
گفت: نع!
گفتم: آره!
گفت: نوچ نوچ.
گفتم: گوش‌ات را بیار نزدیک. سپس آهسته تو گوش‌اش گفتم: قرار است «بوشی» خیلی کوتاه، سری هم به‌عراق بزند و از نیرو‌های آمریکایی دیدن کند. ولی چون موضوع خیلی سّری‌ست هیچ‌کس از آن مطلع نخواهد شد و اگر جمهوری آخوندی بویی از آن نبرد و آبروی «اف - بی - عای » و «سی -عای -عه» را تو دنیا نبرد، خبرش جایی درز نخواهد کرد. تو هم دهن‌ات قرص باشد!
گفت: کی؟ من؟ استغفرالله.
گفت: لابد «بوشی» می‌خواهد دماغ‌اش را به دماغ طالبانی و نوری المالکی هم بمالد.
گفتم: عراقی‌ها دماغ نمی‌مالند؛ آنها هم مثل آخوندهای خودمون ملچ ملچ، ماچ می‌کنند.
گفت: چرا می‌مالند. حاضرم قسم بخورم خودم تو فیلم دیدم.
گفتم: اون‌ها که تو دیدی عرب بدوی بودند. عرب‌های رسمی در عراق از این کارا نمی‌کنند.
گفت:‌ فلانی تو این همه اسرار را از کجا به‌دست می‌آوری؟
نکنه راسی راسی حق با مأمورین جاسوسی/ اطلاعاتی/ اینترنتی جمهوری اسلامی‌ باشد و تو با «موساد» و «سیا» و «سفید » و این‌جور چیزا رابطه مابطه‌ای داری؟ یا احتمالا، همان‌طور که مأمورین اسلامی اینترنتی مدعی‌اند؛ حقوق باز‌نشستگی‌ات را نه از محل صندوق بازنشستگی دولت آلمان، که زبانم لال، از جانب اون‌ها...از صهیونیست‌‌ها... وصول می‌کنی؟
گفتم: هیششششش.
حرف برای ما می‌سازی عمو؟ همین‌جوریش هم سایه ما را با تیر می‌زنند! وبلاگ‌مان را که تو بلاگفا و بلاگ‌سپات فیلتر کردند؛ می‌خوای خودمان را هم ، به‌جُرم باج‌گیری از «سیا» و«موساد»، فیلتر کنند...؟
عجب ملتی گرفتاریم ها...؟ آدم نمیتونه دهنشو باز کنه... فوری حرف برای آدم می‌سازن، تا من باشم و دیگه اسرار مگو برای تو روکنم...
برو پی کارت عمو...
پناه بر خدا...
........................................................
(*)
قوس : وزش باد و توفان از جنوب
شمال: باد شمال
باد‌های موسمی که در طول سال، بویژه در فصل زمستان، در خلیج فارس می‌وزند.
2 نوشته شده در  2008/1/12ساعت 15:42  توسط حميد 
تقریبا یک‌سالی‌ست، هر گاه هوس چای یا قهوه می‌کنم کاپوچینو می‌نوشم. سابق براین نوشیدنی محبوب‌ام، مثل بیش‌تر ایرانی‌ها، چای بود. اما چطور شد به دام کاپوچینو افتادم...؟ باشد برای بعدها...
یک هفته پیش برحسب تصادف چای و کاپوچینو را قاطی کردم، یعنی می‌خواستم کاپوچینو درست کنم چای درست کردم. هنگام ریختن در فنجان، از بس حواس‌ام تو اخبار رادیو و نزد این مرتیکه -"کی با کی" - بود که دو تا قاشق سوپ‌خوری کاپوچینو هم رویش ریختم. وقتی متوجه شدم که دیر شده بود. به آلمانی یک " شایزه اگال Scheisse egal " گفتم و نوشیدم. دیدم عجب چیزی شده بود این معجون!!! یعنی عجب کاپوچی‌چایی‌ای شده بود این مخلوط!!!
از آن تاریخ فقط کاپوچی‌چایی می‌‌نوشم. بیش‌تر اختراعات و کشفیات هم همین‌جوری بر اثر تصادف و اتفاق پیدا شده‌اند دیگه!!
حالا لابد می‌پرسید کاپوچینو چه ربطی دارد به - " کی با کی" - و اصولا "کی با کی" دیگر چه صیغه‌ای‌ست؟
باید چند قرن! برگردم به‌عقب، یعنی به‌سنه 1963.
تازه آمده بودم آلمان، یک کشتی غول‌پیکر مرا کشان کشان از خرمشهر آورده بود . مسیر حرکت ما از بحرین و از هندوستان می‌گذشت. برای اولین‌بار آن سرزمین عجیب و غریب را می‌‌دیدم، که بعد‌ها بارها و بارها به آنجا سفر کردم. ( یادم هست در همین اولین سفر، چون نخستین‌بار "موز" را می‌دیدم، آنقدر از آن خوردم که برای سال‌های سال ازآن نفرت‌زده شدم). در مسیر سفر به اروپا از اقیانوس هند عبور کردیم و پس از گذر از تنگه باب‌المندب ( که مجله فکاهی توفیق به‌مزاح «فم‌المعده» اش می‌نامید) و پس از عبور از دریای سرخ و کانال سوئز و پهلوگیری در چند بندر اروپایی در شمال دریای مدیترانه و در سواحل اقیانوس اطلس، سر‌انجام اوایل آپریل 1963، در یک روز آفتابی بسیار مطبوع و زیبا، در بندر "امدن Emden " در شمال آلمان، پهلو گرفتیم.
خیلی دیر... زیرا وقتی به " گوته انستیتوت" در شهر لونه بورگ، برای یادگیری زبان رسیدم، کلاس‌ها شروع شده بودند. ناچار مرا با چند آفریقایی، که آن‌ها هم با تأخیر برای فراگیری زبان به آلمان رسیده بودند، در یک کلاس هم‌نشین کردند. حاضر بودم شرط به‌بندم که این آقای "اودینگا"، کاندیدای شکست‌خورده ریاست جمهوری کشور کنیا، که او نیز مثل من متولد 1945 است و به زبان آلمانی تسلط دارد، همکلاسی من در گوته انستیتوت بوده است. زیرا در طول مدت دریانوردی و مسافرت به کشورهای متعدد، هم‌کلاسی و هم دانشگاهی‌هایی را در بنادر آفریقایی و آسیایی ملاقات کردم، که چون مدت زیادی از آخرین دیدارمان می‌گذشت و همه پیر شده بودیم، هم‌دیگر را به‌سختی و دیر بازمی‌شناختیم.
پس از مطالعه شرح زندگی‌ی " اودین‌گا" متوجه شدم او را نمی‌شناسم. وی تحصیل‌کرده آلمان شرقی‌ست.
*
یک ضرب‌المثل آفریقایی می‌گوید: وقتی فیل‌ها به‌جان هم می افتند تنها علف‌های زیر پایشان، که برای تغذیه تدارک دیده شده، لِه و لورده می‌شوند. انتخابات "کنیا"، و دعوای دو غول بی‌شاخ و دُم، یعنی (اودینگا) و ( کیباکی )، فقط در نایروبی، پایتخت، تاکنون حدود 400 کشته و نیم میلیون آواره و بی‌خانمان به‌جای گذاشته‌است، همراه با قحطی و گرسنگی که هنوز هم پایانی بر نابسامانی‌ها متصور نیست.
اگر نقشه آفریقا را جلو روی‌تان بگذارید مشاهده می‌فرمایید که مرزهای بین کشورها اکثرا یه‌صورت خط مستقیم و نه چین‌دار، کشیده شده اند. دلیل‌اش این است که نیروهای استعمارگر اروپایی، هنگام اعاده استقلال به این ممالک، به‌جای توجه به همبستگی‌های قومی و نژادی و در نظر‌گیری مناسبات قبیله‌ای و خانوادگی، یک خط‌کش گذاشتند روی نقشه و مرز بین کشور‌ها را، همین‌جوری با قلم و مداد، با کشیدن یک خط مستقیم رسم و تعیین کردند. کنیا نیز در شرق و در جنوب به‌همین درد مبتلا شده است و لی مشکلات کنیا، نه‌ فقط در شرق و در جنوب و نه در خط مرزی مستقیم است، بل در همه سطوح کشور بسط داده شده‌اند، که با جدایی اقوام و قبایل، هرگز خود را یک ملت و یک "ناسیون" حس نکرده‌اند و رابطه‌ی نزدیک با هم نداشته‌اند و چیزی به‌نام وطن‌پرستی، کنیایی بودن، آن‌ها را به‌هم پیوند نداده است و پیوند نمی‌دهد. ( نقشه )
همه‌پرسی گزینش رئیس‌جمهور در کنیا نیز، علی‌‌رغم حضور ناظران بین‌الملل، با دخالت‌های بی‌جا و همه جانبه مأمورین دولت، به‌نفع ( موای کیباکی) و به انتخاب مجدد وی انجامید و مثل انتخابات همه کشورهای آفریقایی، به‌استثنای آفریقای جنوبی، آلوده به تقلب و دروغ و دوز و کلک بود. فکر نکنید اگر این دوست ما آقای "اودینگا" رئیس‌جمهور می‌شد یا رئیس‌جمهور می‌بود و دارو دسته‌اش روی کار بودند وضع مملکت و انتخابات‌اش فرق و تفاوتی با وضع موجود می‌داشت! کشور‌های آفریقایی نیز، مثل بسیاری از کشورهای آسیایی، از جمله ایران خودمان، تا رسیدن به آزادی و دموکراسی راه درازی در پیش دارند.
*
حالا اگر بپرسید دعوای آفریقایی‌ها و لگد کوبی فیل‌ها چه ربطی به‌من دارد؟ می‌گویم آخر من این ممالک را، یعنی همه کشورهای آفریقایی را که ساحلی و بندری دارند بارها از نزدیک دیده‌ام، در بنادر شان پهلو گرفته‌ام، میهمان‌شان بوده‌ام، آن‌ها از من در سالن‌ها، حتا در منزل‌شان پذیرایی کرده‌اند، من ازمقامات دولتی و بندری در کشتی‌ام پذیرایی کرده‌ام، با آن‌ها گپ زده‌ام، با فرهنگ و با زندگی‌شان آشنا هستم، درد‌شان را حس می‌کنم. اگر من، که با چشم خود، هم خوشی و هم بدبختی آن‌ها را از نزدیک دیده‌ام ننویس‌ام، چه‌کس بنویسد؟
*
یک موضوع اما کاملا روشن است و این را خالی از مزاح می‌گویم: اگر آن‌ها، یعنی آفریقایی‌ها، از ابتدا از ما یاد می‌گرفتند و شورای نگهبانی پدید می‌آوردند که در همان آغاز کار بر صلاحیت هر مخالف‌گویی مُهر رَد می‌زد و ناله هر فرد و هر گروهی را در گلو خفه می‌کرد، حتا تا آن حد، که به‌قول یکی از وبلاگ‌نویس‌های معروف درون وطن، کاندیداهای احتمالی مجلس از بیم رد صلاحیت شدن، خود خویشتن را سانسور می‌کنند و شخصا دور کاندیداتوری خویش خط می‌کشند، بدیهی‌ست ملت‌های آفریقایی نیز دچار تفرقه و جنگ و دعوای داخلی نمی‌شدند و کشت و کشتاری، دست‌ِکم به این‌صورت که در کنیا رخ می‌دهد، به‌وجود نمی‌آوردند و امور مملکتی‌شان بیش‌تر در بحث بر سر " تبّرج" و این‌جور مشکلات اسلامی/ چکمه‌ای می‌گذشت...
*
گفتم "تبرج". مدینه گفتم و کردم کباب‌ات.
برای کسانی که ملتفت موضوع نیستند عرض می‌کنم : سردار رادان، فرمانده نیروی انتظامی پایتخت، در رابطه با چکمه پوشیدن خانم‌ها فرموده اند که این کار، تبّرج است !!!
باور کنید با وجودی‌که لسان عربی را به‌تر از سردار رادان بلاع بلاع می‌کنم ولی اوایل هرچه زور زدم نفهمیدم این سردار اسلام کلمه "تبّرج" را از کجا گرفته‌است و منظورش از ذکر آن جیست؟ سر انجام، به‌مصداق: مشکلی نیست که آسان نشود، هم منبع واژه تبرُج را یافتم و هم فلسفه اسلامی امنیتی سردار رادان را کشف و درک کردم.
شما هم اگر تاکنون معنی "تبرج" را نفهمیده‌اید گوش کنید تا برای‌تان شرح بدهم.
تبّرج یعنی "خود‌آراستن". یعنی اگر دخترخانم جوانی در فصل زمستان، سعی کرد برای ممانعت از کثیف شدن پاچه شلوارش در برف‌های آغشته به گل و لای، یا برای پرهیز از هوای سرد، چکمه‌ای ساق‌بلند به‌پوشد، سردار رادان، فرمانده انتظامی پایتخت، فوری تشخیص می‌دهد این عمل، نه برای حفظ لباس و نظافت شلوار یا مانتو، که برای خود آرایی، برای فیس‌دادن و برای عشوه‌گری و جلوه‌گری و در نتیجه ضربه‌زدن به اسلام ناب آخوندی‌ بوده‌است.
همانطور که در تصویر مشاهده می فرمایید سردار رادان، خود شخصا، هرچند یونیفورم سفیدرنگ تمیز و شیک پوشیده و به پاگون‌های طلایی مزین‌اش کرده است، لاکن با ریش نتراشیده و چهره غیر تبّرجی چنان عشوه می‌کند که کس را جرأت نیست اتهام تبّرج" به او ببندد.
و اگر معتقدید پس نظامی‌ها چرا چکمه می‌پوشند؟ سردار ذوب شده می‌فرمایند: پوشیدن چکمه در زیر شلوار، تا جایی که با چشم غیر مسلح رؤیت نشود، مباح است و دلالت بر "تبرج" نیست! و لاکن اگر شلوار در چکمه فرو رود و یا چکمه بر روی شلوار جای گیرد، حالا می‌خواهد این چکمه ساق داشته باشد می‌خواهد نداشته باشد، می‌خواهد ساق‌اش بلند باشد می‌خواهد کوتاه باشد، می‌خواهد لبه داشته باشد می‌خواهد نداشته باشد، می‌خواهد قرمزرنگ باشد می‌خواهد متمایل به سبز و چه... و چه...، "تبرج" محسوب و از جمله معصیت‌های کبیره منظور خواهد گردید و ارکان الاهی به‌لرزه ...
خداوند یه عقلی به این‌ها بدهد یه پول بیش‌تری هم به هیلاری کلینتون...
2 نوشته شده در  2008/1/8ساعت 0:53  توسط حميد