تبليغاتX
بلم
بلم
آخرين مانع برای خروج از ایران ( بخش نخست )
 

کسانی که سن و سال شان اقتضا می کند و 21  ژولای سال  1969 میلادی، یعنی حدود 37 سال پیش را، بیاد می آورند می دانند در آن روز فرخنده، تقریبا تمام ساکنان کره زمین، یا پشت رادیو  ترانزیستوری، که بیش از  14 - 15 سال از اختراع اش نمی گذشت، نشسته بودند و به اخبار گوش می دادند و یا مات و مبهوت بر صفحه تلویزیون سیاه سفید، ( اگر در دسترس بود)، خیره شده بودند و یا کلاه و عرق چین را دودستی سفت و سخت، چسبیده به آسمان و به کره ماه می نگرستند تا واقعه مهمی را که تاریخ بشر تا آن زمان به خود ندیده بود تماشاگر و شاهد باشند!

مگر چه خبر بود...؟ چی...؟ چهره امام...؟  نه نه نه ... نه خیر خانم... نه خیر آقا...

امام امت آن زمان هنوز امام نشده بود ! ايشان هم يک بنی بشر صاف و ساده بود مثل من و تو. نه کاری به کار کسی داشت و نه ديکران با او کاری داشتند. نشسته بود تو نجف اشرف مشغول عبادت و گرفتار تحرير تو ضيح المسايل بود. و فرشته گان مقرب در گاه احدیت نعوذ بالله هنوز به اشتباه پردگار لایتناهی در خلقتِ فقط 12 امام و کمبود سیزدهمین اش پی نبرده بودند و تا زمان فرارسیدن رخساره امام در کره ماه هنوزچند سالی انتظار و شکیبایی لازم بود. اصل ماجرا این بود که آمریکای جهانخوار، گویا تسلط بر خاور دور و خاور نزدیک و خاور میانه و خاور بالا وخاور پايين و ممالک اسلامی و قاره لاتین کم اش بود رفته بود کره بدبخت و لخت و عور و باکره ماه را هم تصرف و قبضه کند! ممکن است بفرمایید لابد آخوند ها سر و صدا راه انداختند، شلوغ کردند، مرگ بر آمریکا گویان درخیابان های تهران و اصفهان و شیراز براه افتادند و پرچم آمریکا را به آتش کشیدند! نه خیر ... آخوند ها با وجودی که بقول روانشاد احمد کسروی " از هرچیز تازه و هر نو آوری رم می کردند " ولی این دفعه اصلن تو باغ نبودند و نمی دانستند چه خبر است و خیلی هاشان این سرو صدا و تبلیغات را کارساواک می دانستند، و تعدادي هم که ادعاي مطالعه و تلمذ و تبُحر و تخصص در امور دنيوي و اُخروي داشتند معتقد بودند اين جور کار ها دست بردن در کار خداست و بعيد نيست خر دجال و امام زمان و نکير و منکر همه با هم ظهور کنند و عده اي نفس راحتي مي کشيدند و مي گفتند حال که کار به تصرف کشيده شده است جاي شکرش باقي است که کمونيست هاي ملحد کافر بي دين اين کره اسلامي را تصرف نکردند ! که طبق آيه شريفه: وَالشَمس وَ ضُحيها وَالقَمر اذا تَليها...

بسياري از اين حضرات هم با همه ادعاي روشنفکري و عالم به علوم جديده و واقف به امورقديمه، اصلن نمی فهمیدند آمریکا چیست و در کجای جهان قرار دارد و چون از کودتاي ۲۸ مرداد از يک طرف و تصويب قانون" کاپيتو لاسيون !! " و سر کوبي ۱۵ خرداد از طرف ديگر و دخالت سازمان " سيا " زمان زيادي نمي گذشت، حضرات فکر مي کردند آمريکا يي ها " سياه " هايي هستند که آنها را برده اند حمام، کيسه کشيده اند، بعضي هاشان سفيد شده و بعضي ها شان هم همان طور " سياه " مانده اند. مگر 10 سال بعدش یعنی در سال 1979 میلادی همین امام خمینی نبود که در قم، روی چادر شب چهار زانو نشسته و می گفت : لاکن آمریکا اون طرف دنیا، ما این طرف دنیا ! اونها چه کار به کار ما دارند ؟ امام خمینی هرگز تصور نمی کرد همین آمریکای اون طرف دنیا روزی با ماهواره و" گوگل ارث " نظاره گر رفتن آیت الله های آفتابه به دست به خلا روی صفحه مانیتورهای شان بشوند! چه رسد به رد يابي مجتمع غني سازي اورانيوم  ۲۳۵.

آري... آخوند ها در آن زمان هیچی نگفتند. 

هم به این دلیل که اصلن نفهمیدند دنیا دست کیست و چه خبر است ؟ که اگر هم می فهمیدند غلطی نمی توانستند بکنند و قدرتی نداشتند که امت خارج از صحنه را به برگزاری صلاة و نماز وحشت دعوت کنند! زیرا ساواک چنان چوبی تو آستین گشادشان می کردکه از پاچه شلوارشان بیرون بیاید ! طرفه این که هنوز بیش از  5 6 سالی از خرداد 42 نمی گذشت و آخوند ها، آن زمان ضرب شست ساواک را تا مغز استخوان چشيده بودند. و آن ضرب شست چنان شديد بودکه تازمانی که شاه در وطن بود، امام جرآت نکرد پاريس را ترک و پايش را به ايران بگذارد! 

هم به آن دليل که مردم به علت عدم تبليغات شبانه روزي آخوندي و غوطه وري در جهل و خرافات محض، هنوز خر نشده بودند که به حرف هر آخوندي گوش فرا دهند !

آمریکا در صدد تصرف کره ماه بود و می گفت اگر روسهای کمونیست ملحد کافر، سگ و عنتر به آسمان می فرستند ما آدم می فرستیم. و فرستادند! حالا کاری به راست و دروغش نداریم. 

سیستم خبر رسانی از تلویزیون ملی ایران به مناسبت فرود نخستين انسان به کره ماه در آن روزهای پرهیجان به این صورت بود که گوینده ( تی – وی )  رو به تماشا ئیان نشسته در باره پیشرفت علم و صنعت و قدرت برترهمه جانبه ایالات متحده آمریکا نسبت به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی ( این کلمه سوسیالیستی را گوینده با تمسخر ویژه ای ادا می کرد ) يکنواخت صحبت می کرد. پشت سرش دو سه نفر، پشت به دوربین، جلو دستگاه های گیرنده صوتی نشسته و پیچ صدارا به راست و چپ می چرخاندند و تندتند مطالبی یاد داشت می کردند و بدست گوینده می دادند و گوینده پس از نگاه کوتاهی به آن یاد داشت، داد سخن می داد که بعله ... سفینه فضایی آپو لو یازده به کره ماه رسید و سرنشینان اش دارند بدور کره ماه می چرخند و دنبال جای مناسبی برای فرود می گردند تا مبادا تو چاه و چوله ای بیافتند و باعث آبروریزی بشود! و ... بعله خبر گزاری رویتر هم اکنون گزارش می دهد سفینه دختر ، معروف به ماه پیما، که به شکل  عنکبوت ساخته شده است با آه و ناله از سفینه مادر جدا شد و در حالی که آتش از دهانش تنوره می کشد بطرف کره ماه به پرواز در آمد و تا چند لحظه دیگر اولین انسان را در آنجا پیاده خواهد کرد. سپس ... سفینه عنکبوتي با سلام و صلوات بر روی کره ماه، روی یک زمین مسطح، که خاک نرمی هم دارد به زمین نشست ...  به بخشيد... به ماه نشست و مردم دنيا منتظرند که سرنشینان اش پیاده بشوند و نماز شکر بجاي آورند. و چند لحظه دیگر... بعععله... خبر گذاری آسوشیتد پرس گزارش می دهد که یکی از سرنشینان، این طور که از دور پیداست باید " نیل آرمسترونگ " باشد، آهسته آهسته از پله عنکبوت پیاده می شود .... هم اکنون آرمسترانگ پای چپش را روی کره ماه گذاشت و گفت: بسم الله الرحمان الرحیم بنام نامی اعليحضرت همايون شاهنشاه آریا مهر ، بزرگ ارتشتاران، پای مبارک مان را این حا روي اين کره خاکي معروف به ماه می گذاریم که هرچند قدمي است کوچک برای اين حقیر ولی گامی است بلند برای عالم بشریت.

انشا ء الله و تعالي خير باشد ورود ما به اينجا و اَجر همه شما ها هم با موسي ابن جعفر  سلام الله عليه ...  ادامه دارد...

 

پس نوشت:

راستش بخواهيد اين يادداشت فقط شامل يک بخش بود ولي از دستم در رفت و آنقدر طولاني شدکه ناچار شدم به دوبخش تقسيم اش کنم . و اصل مطلب که همان " آخرين مانع براي خروج... " بود در بخش دوم ماند و چنين شد که عنوان مطلب با بخش نخست چندان جور در نيامد که پوزش مي طلبم. موضوع را در بخش دوم اين يادداشت روشن خواهم کرد !

2 نوشته شده در  2006/1/9ساعت 11:55  توسط حميد 
 

 خُب ... اینهم از این ! کریسمس و جشن ژانویه را می گویم ! سال 2005 هر چه بود گذشت! و برای هر کدام از ما، با همه خوبی ها و بدی هایش به نحوی بسر آمد! بعضی ها حریف نشدند و تا به آخر سال نرسیدند، بعضی ها با هزار رنج و بدبختی و شکم خیز، يا بقول ما بوشهري ها کُم سرَک، بعضی ها در حضيض ذلت، و بعضي در اوج عزت، بعضی با خوشی و سلامتی دمساز، بعضی با عشق و خوشبختی و با ناز و بعضی ها با تغییراتی در مسیر زنده گی شان سال را به آخر رساندند!

فضولي در کار ديگران نمي کنم و از خودم مي گویم: در سالی که گذشت دیگر به دریا نرفتم و شغل دریا نوردی را، نخست به اصرار همسر، سپس به خواهش بچه هایم برای همیشه کنار گذاشتم و قبای ژنده اش را به دیوار زمان آویختم. من از طریق شاتسی شنیده بودم که بچه ها یمان گفته اند: ما درسنین کودکی و نو جوانی بابا را، آنطور که دیگران داشتند، همیشه درکنار خود نداشتیم، دلواپسی ما این ا ست که او در دریا بمیرد و به سبک دریانوردان، همان جا، در آبهای اقیانوس، دفن اش کنند و ما حتا از رفتن بر سر مزارش هم محروم بمانیم! خُب مرگ حق است، هر چند با گذشت 60 بهار، هنوز در اوج جوانی !! و جنب و جوش ام، ولی بخود گفتم:

پنج روزی که دراین مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست !

و اندیشیدیم که:

هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است

گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را ؟

پس از 43 سال گردش بدور دنیا، آشنایی با ممالک شرق و غرب، دیدن کشورهای شمال و جنوب جهان و مشاهده سرزمین های یأجوج و مأجوج، گفتیم دیگر بس است و چون تحرک و جنب و جوش درونی راحت و آسوده ام نمی گذاشت، به ناچار با این سن و سال افتادیم به وبگردی و به وبلاگ بازی و خاطره نویسی تا بگویم:

می بده تا دهمت آگهی از سّر قضا

که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست ؟

تا مبادا نسل هاي آينده از خاطرات، از تجربه ها و ازاندوخته ها زمینی و دریایی ام  !! بی نصیب و بی بهره بمانند !! و بدين وسيله لطمه ای جبران ناپذیر به عالم بشریت وارد گردد !! خصوصا، تا آنجا که بنده واقفم، هنوز کسی ( در ایران ) خاطرات دریایی اش را به رشته تحریر در نیاورده و به طبع چاپ مزین نفرموده است !

آری کریسمس و ژانویه در اروپا به پایان رسیدند و ازبد شانسی شاغلین، امسال، هم کریسمس و هم جشن ژانویه، مصادف شدند با روز های شنبه و یکشنبه که تعطیل خدایی اند. برای من بازنشسته، که هر روزم یکشنبه است، تفاوتی نمی کند شنبه ام یک باشد یا چهار، دو باشد یا پنج. ولی دلم برای دیگران، خصوصا برای بچه هایم سوخت که امسال تعطیلات عید نداشتند. وقتی از تعطیلات عید در اروپا سخن می گویم، نا خود آگاه با تعطیلات عیددر وطن ام مقایسه می کنم! اروپایی ها بروند خجالت بکشند با اون تعطیل یکروزه یا دو روزه شان!  که اگر جلو بچه بیاندازی قهر می کند ! بیایند از ما یاد بگیرند که در ایام عید دوهفته تعطیلی داریم و بحمدالله و به یمن حکومت الله بر روی زمین، که ما آن را داریم و ديگران ندارند، کُل یوم مان عاشوراست و هر روزمان روز عزا ست و تا دلمان بخواهد تعطيلي داريم !  در یک سال که 365 روز است نصف اش را به عزا داری و نوحه خوانی و زنجیر زنی مشغولیم ! کجای دنیا می توانید نظیر ش را پیدا کنید ؟ اگر دین عربها سبب شد ما سرجایمان در جا بزنيم و تا زانو در گل فرو بمانيم، آن زمان که خاج پرستان اروپایی چهار نعل بسوی پیشرفت صنعتی می تا ختند و باکشف قاره ها ثروت اندوزی می کردند و یا با آشنایی با فرهنگ های بیگانه به نفع شهروندان خود استفاده معنوی می بردند، چه باک ؟ در عوض اجر اُخروي عظیمي نصيب ما شده است که هیچ خاج پرستی از آن نصیب نمی برد.

اگر آنها جان می کنند و عرق می ریزند و کار مي کنند ما در مساجد و در تکیه ها لم داده چاي مجانی می نوشیم و قليان مفتکی می کشیم و در ماتم اهل بیت اشک زورکی می ریزیم... تا در روز قیامت با ائمه اطهار محشور و با ذُریه آل نبی دمساز و همنشین بشویم که آنها نمی شوند و  ما می شویم و انشاء لله شما هم بشوید و اینجوری نباشد که یکی دمسازبشود یکی نشود ! و لاکن آنها بروند و راز و رمز پیشرفت و موفقيت خودشان را در نیروی کار و نظم و دیسیپلین شان جستجو بکنند! ما کماکان به نفت خود می بالیم و تا آن را داریم مصرف اش می کنیم و از فروشش می خوریم و می نوشیم و می پوشیم هرقت هم تمام شد که شد، به درک تمام شد ! گور بابای نسل های آینده ! بروند سماق بمکند! مگر پاکستان و بنگلادش،بور کینا سائو  و حبشه و سودان و اوگندو  و بو گندو با نفت زنده اند که ما زنده باشيم و بقاي مان به نفت بستگي داشته باشد ؟

شاعر گويد هر آنکس که دندان دهد نان دهد. 

در آغاز سال نو مسيحي دست ها را به آسمان دراز مي کنيم و از خداوند تبارک و تعالي مي خواهيم و استدعا مي کنيم بر تعطيلات دو هفته اي نوروزي مان بيافزايد، بار الها اگر در ۱۴۰۰ سال پيش از دستت در رفت و فقط ۱۲ امام بما دادي تو را شکر مي کنيم که اينک تلافي کردي و يکي دوتاي ديگر به آن ها اضافه کرده بما عطا فرمودي تا در روزهاي وفاتشان از کار و زحمت معاف بشويم !

بما ارزاني باد همين چند ماهي هم که در ادارات و سازمان هاي دولتي مشغول بکار هستيم و وقت مان را با وبگردي و ولگردي در اينتر نت صرف  مي کنيم، با دوستان و آشنايان در ماوراء بحار چت مي کنيم، با تلفن هاي بي جا و با جا و جوک و لطيفه وقت اداري مان را به آخر مي رسانيم ؟ بار پروردگارا تو خودت هادي و هدايت کننده اي ! آخوند هاي مارا به راه راست هدايت بفرما ! که اگر آنها هدايت بشوند ماهم اتوماتيک هدايت مي شويم...  تو خودت  عالمي و آگاهي و ميداني از وقتي اين موجودات آمده اند هرگز مخلوقات تو اين قدر از دين ات فراري نشده بوده اند و اين همه بدو بيراه نثار خودت و پيغمبرانت نکرده بوده اند ! حالا خودت ميداني، ريش و قيچي دست خودت هست. اگر مي خواهي از آه و ناله مردم در امان بماني هر چه زودتر دست بکار بشو و گرنه (يخرجون في دين الله افواجا) به جايي خواهد رسيد که بعد از شکست و فرار اين قوم آدمخوار، مردم به تلافي رنجي که کشيده اند از بيخ و بن هُرهُري مذهب بشوند ... از ما گفتن... 

 

2 نوشته شده در  2006/1/9ساعت 11:48  توسط حميد 

امروز اول ژانويه و نوروز مسيحيان است ! فرصت را مغتنم شمرده به همه شما عزیزان تبریک می گویم.  چند روز پیش که با دوستان آلمانی و با بعضی از فامیل های "شاتسی" دورهم جمع شده گپ می زدیم، وقتی صحبت به جشن و عید ژانویه رسید، "شاتسی" رو به مهمانها گفت: ایرانی ها روز اول بهار که طبیعت زنده می شود، درساعت و دقیقه و ثانیه معینی، هنگامی که زمین در چرخش سالیانه خود بدور خورشید به نقطه ( Aries ) رسید سال نو را جشن می گیرند، در صورتی که در وسط زمستان سرد، که زمین در خواب و ما به زور بخاری و لباس ضخیم بدن را گرم نگهمیداریم، در نیمه شب، سال نو مان شروع می شود !  آیا کسی رمز این موضوع را می داند، چرا ژانویه و نه آپریل بهاری ؟  کسی پاسخی نداشت ! من فضولی کردم و گفتم این را باید از پاپ اعظم ، گریگوری، پرسید که تقویم و تاریخ شما مسیحیان را تعيين کرد. خودم هم مطمئن نبودم درست گفتم یا غلط ؟ شاتسي گفت اگر چنين است کاش تاريخ ايران را خوانده بود و يا مشاورين آگاهي مي داشت !

 

بسیاری سالها، کریسمس و سال نو را در کشتی و در دریا به سر برده ام و بسته به این که در آن موقع در کدام نقطه دنیا بوده ام  سال نو میلادی نیز در زمان ها و مکان های مختلف بر من حلول کرده است . اگر در "توکیو "بوده ام بیش از ده ساعت زود تر از محل اقامتم اروپا، و اگر در "سی أتل" بودم  سال میلادی حدود 8 ساعت دیر تر از آلمان بر من تحویل می شد. اگر وسط اقیانوس بودیم بچه ها را، به غیر از پرسنل کشیک، آزاد می گذاشتم بخورند و بزنند و بکوبند و برقصند.  و نیمه شب، همه پرسنل را به پل فرماندهی می خواندم و طبق رسم و رسوم دریانوردی گیلاسی شامپانی سرد به مبارکی سال نو با هم نوش می کردیم و اگر کشتی ای در نزدیک دیده نمی شد تعدادی از فشفشه ها و راکت های کشتی که مدت زیادی از ( expired ) شان نمی گذشت و استعمالشان نمی توانست خطری ایجاد کند، به هوا می فرستادیم ، تاریکی شب را مي زدوديم و مثل روز روشن اش می کردیم  و اگر دختران کار آموز و یا مسافرین زن و دختر در کشتی داشتیم ، که همیشه هم داشتیم، افسران، به توصيه من، آنها را در جایی از پل فرماندهی به صف می کردند که من و افسران ايستاده بوديم، تا هنگام  دست دادن و تبریک سال نو گفتن حجاب اسلامی حفظ بشود و به امر به معروف و نهی از منکر عمل نموده باشیم و مثل ساحل، در اروپا، نشودکه مرد و زن، غریبه و آشنا، غافل از معصیت های کبیره و صغیره قاطی پاطي می شوند و با در بغل گرفتن یکدیگر و ربودن ماچ و بوسه از لب و لوچه، بنیاد دین و مذهب را به لرزه در می آورند. من بويژه ملاحظه کارکنان روسی مان را مي کردم، که پس از نوشیدن چند پیک و دکا " ناسترو ویا " گویان چنان مهربان و عزيز و با همه "قارداش" و برادر می شدند که دست شان به هرکس مي رسید، از مؤنث گرفته تا مذکر، غرق بوسه مي کردند ! اين را در جشن تولدهايشان ديده بودم، بوسه که چرض کنم، ملچ ملوچ کنان غرق ماچهای آبدار می کردند و هیچ بنی بشری را بی نصیب نمی گذاردند و هیچ توپ و تنفنگی هم جلو دارشان نبود !  بنا بر اين ،من، به هنگام " مصافحه" و تبریک سال نو با دراز نگهداشتن دست و فشار لازم، این قارداش ها ی شنگول منگول را در فاصله لازم نگه می داشتم و با چشم غره رفتن که در تاریکی شب کمتر دیده می شد و برای این منظور، برخلاف معمول، گفته بودم چراغ های ( بریج ) را موقتا روشن کنند، پشت خط قرمزی فرضی که کشیده بودم میخ کوبشان می کردم ! ممکن است بعضی ها تعجب کنند و بگویند چرا این قدر سختگیری ؟ نخست این که این اسميرونوف ها بروند عمه شان را ماچ کنند و نه مسافرین و کار آموزان مؤنث کشتی مرا، که مایل به این ماچ و بوسه های روسی نیستند! دوم این که محیط  و زنده گی در کشتی، زمین تا آسمان، با ساحل فرق دارد. يک جرقه کوچک ممکن است ناخود آگاه تبديل به آتشي مهلک شود، در کشتي هیچ گونه نیروی پلیسی و انتظامی وجود ندارد! نه پاسبانی هست و نه پاسدار و نه دادگاهی برای رسیده گی به شکایات و نه اسلحه و نه نیروی باز دارنده دیگری برای حفظ نظم . دیسیپلین و حفظ نظم در کشتی، تولید فضای همکاری با احترام متقابل بین افراد آنهم در بین پرسنلی که گاه مثل سگ و گربه از هم نفرت دارند و ممکن است به بهانه ای جزیی به جان هم بیافتند، فقط و فقط با اعمال دیسپلین آهنین و رفتار نسبتا خشن، و قدرت مطلفه و مدیریت کاپیتان میسر است. چگونگی حفظ نظم و مدیریت و کنترل پرسنل را در دانشکده های دریایی، توسط استادان و روانشناسان به کار آموزان رشته فرماندهی، با تأکید و جدیت یاد داده مي شود.  اما تجربه عملی و بر خورد با انسان های مختلف با فرهنگ های متعدد، در کشورهای گونه گون، در صدر و در مبدأ همه اصول قرار دارد که کار آموزان فرماندهی، چه در آن زمان که به بعنوان ( آپرانتیس ) مشغول فراگیری دروس تئوری و عملی هستند و چه آن موقع که با در جات مختلف افسری در کشتی خدمت می کنند، چه بخواهند چه نخواهند یاد می گیرند، با آن آشنا مي شوند و در آن تجربه می اندوزند. بسیاری از کشورهای جهان بصورت دموکراتیک و با سیستم انتخابات آزاد اداره می شوند ولی قوانین دریایی همه این کشورهاي دموکرات، بدون استثنا، بصورت استبداد و " هیرار چی hierarchy " مطلق است. واین هرگز بدین معنا نیست که کاپیتان مجاز باشد خارج از چارچوب قانون هرکاری که دلش خواست بکند!  او اما اجازه دارد در صورت لزوم کسانی را که خطری برای کشتی و برای پرسنل ایجاد می کنند زندانی کند که خودم چند بار چنین کردم. در این جور موارد همه افسران و یا کارکنان مجبورند دستورات کاپیتان را بی چون و چرا به اجرا در آورند و خود کاپیتان ها، بعضی ها و نه همه، زمانی شخصا دست به عمل می شوند که بدانند به تنهایی، از لحاظ قدرت بدنی از پس متخطی بر می آیند. در واقع صحیح نیست کاپیتان از لحاظ بدنی خود را در گیر کند و به خطر بیاندازد و بدین طریق با عث شود به دلیل صدمه دیدن کشتی را بدون فرمانده بگذارد. یکی ازکاپیتان ها که من اورا بخوبی می شناختم  در بندر " ریو دوژانیرو " با آشپز کشتی در گیر شده بود و آشپز یک دیگ پر از روغن داغ را به صورتش پاشید بود که هرچند آشپز را به زندان انداختند ولی کاپیتان هم به بیمارستان منتقل شد و مدتی طول کشید تا شرکت توانست کاپیتان دیگری به برزیل برای تحویل کشتی بفرستد و هر چند کاپیتان  مجروح را در اسرع وقت برای معالجه و جراحی به آلمان پرواز دادند ولی اگر این اتفاق در اقیانوس افتاده بود تنها راه نجات هلیکو بود باهزینه زیاد برای شرکت کشتیرانی که ....

روز عيدي چه می خواستم بگویم و به کجا رسیدم !! اگر می بینید دیر به دیر " بروز " می کنم یکی از دلایلش هم این است که هرگاه مطلبی  مي نويسم ناخود آگاه از موضوع خارج و به جای دیگر پرت می شوم و چون فکر می کنم ممکن است اين روده درازي ها مورد علاقه خوانندگان قرار نگیرد همه آن چه را نوشته ام حذف می کنم. حالا هم بهتر است هر چه زودتر تا حذفش نکرده ام تا اینجا را که نوشته ام پابلیش کنم.

به هرحال می خواستم بگویم که گاهی کریسمس و جشن ژانویه را در کنار خانواده در ساحل می گذرانیدم که خاطرات خوشی از آن ها دارم. فعلن چند سالی است که دیگر آن جوش و خروش جوانی بر قلب و بر مغز مستولی نیست و من و شاتسی در این ایام تعطیلات و جشن و سرور ها ترجیحن در منزل می مانیم و برنامه های متنوع تلویزیونی را تماشا می کنیم، بویژه که هم من و هم شاتسی از دود سیگار و اصولن هر نوع دودی بشدت متنفریم و سعی می کنیم حتا در جشن تولد ها هم شرکت نکنیم چون نه تنها من از استشمام دود به عطسه می افتم و نفسم بند می آید، بل که تمام بدن و لباس و موی سر و وجودم آن چنان بوی گند دود می گیرد که آدم خودش از خودش بدش می آید. امید وارم این سخنان به هم وطنان دودی بر نخورده باشد.  عید ژانویه مبارک و سال 2006 به همه شما خوش باد

2 نوشته شده در  2006/1/9ساعت 11:47  توسط حميد 
 

چند روز پيش ياد داشتی با عنوان " از تخت جمشيد تا تيسفون" دراينجا منتشر کردم که تنی چندازخوانندگان، ازجمله خانم پانته آ  کامنتی در رابطه با آن دربخش نظر خواهی وارد کردند. من از لطف و محبت همه دوستان کامنت گذار سپاسگزارم و پوزش می طلبم از" پانته آ "عزیز ازبابت تأخیر در پاسخ. سعی می کنم کامنت انتقادی ایشان را بخش به بخش پاسخ دهم تا بتوانم موضوع را، براي خودم، بهتر بشکافم.

نخست مختصری از نوشته قبلي ام:

هدف و نظر من ازآن يادداشت این بود که بگويم زمانی فرهنگ ما ایرانیان درجهان سرآمد فرهنگ ملت های دگربود! بدينسان حق داریم با نیکی و با افتخار از آن دوران یادکنم و در اين برهه از زمان که جهان متمدن مارا به علت آبروريزي آخوند هاي متحجر، در رأس آنها رئيس جمهور منتصب مان، انگ بي فرهنگي، دُگماتيسم، بنيادگرایی و تعصب مذهبي به ما مي زند به نياکانمان بباليم که هم دلمان کمي خنک بشود و براي لحظه اي دور از چشم و خشم خکومتگران حس آدم بودن و متمدن بودن بکنيم، هم چشم دنيارا کمي باز کنيم و هم اينکه آزار کس اش در پي نيست ! هیچ نیازی هم نداريم برای دلخوشی یک مشت آخوند ايران ستيز و حوزه نشین، مثل جنتي و مشکيني و مصباح و تمساح و امثالهم، بياييم و مهر باطل بر ۲۵۰۰ سال تاريخ پر افتخار مان بکوبيم و همانند " مشدی غلوم لعنتی "، قهرمان داستان شاد روان سعیدی سیرجانی، به روح اجداد خودمان لعنت بفرستیم!

در  ان نوشته گفتم و اگر نه کلمه به کلمه، که در معنا:

تازیان وحشی از صحرایی بی آب و علف و خشک و تُهی، خشک ازبلاغت و تُهی از فرهنگ، آمدند و از بخت بد روزگار و نه چیز دیگری، مارا در جبهه جنگ و نه جای دیگری، شکست دادند و گفتند ما هستیم " سّید " یعنی آقا، و شما هستید "موالی"، یعنی نوکر!

گفتم، اگر نه کلمه به کلمه، که درمعنا:

پس ازگذشت 14 قرن پس مانده ها و نوه های همین پا پتي ها، مجددن بنام سید و آقا، دشداشه بر تن، چفيه بر گردن، عبا بر دوش بر ما مستولی شده اند و هرکاری دل شان بخواهد با ما می کنند، غرق شدگان در معاصي کبيره و صغيره زنان مارا به جرم معصيت سنگسار مي کنند، چون خود بي چشم و روي اند بر سرو روي زن نجيب ايراني روبند و معجر مي زنند، جوانان عزيز مارا در ملأ عام باشلاق مي کوبند که نه تنها ضربه بدني، که ضربه روحي، احساس سر شکستگي و تحقير دو چندان نيز در پي دارد و هر عقل سليمي مي داند که اين راه و روش پرهيز از بزهکاري نيست، بويژه که تنبيه کنندگان خود غوطه در بزه اند ، هموطنانم را مثل گاو و گوسفندهاي قرباني در قصابخانه ها، با جرثقيل در ميدان ها آويزان مي کنند، دست را اره مي کنند، زبان را مي برند، مغز هاي متفکر و سر آمدان وطنم، که باعث افتخار و سرمايه ملي اند، به زندان مي اندازند، شکنجه مي کنند، شخصيت و غرورشان را لکه دار مي سازند، زجر کش مي کنند، انگ جاسوسي و الواطي و فساد و آنچه را که خود لايق و سزاوارش اند به آنها مي زنند، گاه در پوشش دفاع از دین و مذهب اجدادي شان و گاهی به زور و جبر و با سر هم بندي انواع دوز و کلک، حرام خدايشان را حلال و حلالش را حرام مي کنند، و  بعنوان آيه منزله در حلقوم ملت مي ريزند.   

گفتم فرد بی سواد مفلوکی را بر ما رئیس کرده اند که از شدت حماقت نه تنها باعث سر افکنده گی ما و فرهنگ پر بار ماست که موجب تمسخر رؤسای قبیله اعراب بدوي و انگشت نماي دنيا ي متمدن است تا آنجا که همين عربها، اورا که نام رئيس جمهور ايران هم يدک مي کشد به علت عدم رعایت ادب سياسي و نزاکت ديپلماسي سرزنش و نصیحت می کنند، و چه قندي که از سر زنش يک مجوس توي دلشان آب مي شود، و دریغ از راه دور و رنج بسیار!  که دلم سخت برای ایرانم سوخت و چه کاردیگری از دسنم ساخته بود و چه چاره ديگري داشتم جز آين که با این قلم عاجز، ضمن بيرون ريختن حسرت دل، خطاب به هموطنانم تقاضا کنم هم آهنگ شویم و بنیاد این رژیم واپسگرا را یک جوری بکنَيم و طرحی نو در اندازیم.

همین، تمام حرف من همین بود ! که مي خواستم بگويم و سعي کردم بگويم...  

*** 

پانته آ در کامنت اش می نویسد:  این فرد مفلوک، چه شما بخواهید چه نخواهید نماینده مملکت شماست !

پاسخ: مگر من گفته بودم نیست ؟

پانته آ : ( اين شخص) در چشم دنیای امروز از آن اجداد پر افتخارمان هم صد برایر واقعی تر است

من: کذا

پانته آ: این واقعیت که من و شما هم ازش خوشمان نمی آید اصلا این واقعیت را که ملیونها هموطن با رایشان انتخابش کردند کمرنگ نمیکند من : آيا احمدي نژاد با تردستي و دوز و کلک رهبر و دخالت شوراي نگهبانش به انضمام حمايت سپاه و بسيج و رأي تعدادي منفعت طلب بر سر کار آمد يا بارأي اکثريت مردم ؟

آيا اين سيتسم انتخاباتي با تحريم نام نويسي افراد باسواد و رد صلاحيت کانديداهاي مردمي و قدرت بي چون و چراي شوراي نگهبان اصولن قانوني است ؟

آيا خود شما باور مي کنيد که ميليونها ايراني ( طبق گفته آخوندها ۱۷ ميليون) به احمدي نژاد رأي داده باشند؟ آيا اين حرف توهين به شعور و قوه درک ايراني ها نيست ؟ آيا حکو مت آتمسفري به وجود نياورد که مردم از ترس رفسنجاني به احمدي نژاد پناه ببرند ؟ ايا اسم اين شانتاژ را ميگذاريد رأي ميليونها ايراني ؟ 

پانته آ : با انکار صورت مساله چه چیزی را میخواهیم ثابت کنیم؟

من : تحصيلات من و شغل من هر گز به من اجازه حذف واقعيات و انکار صورت مسأله اي را نمي دهد! اصولن حذف صورت مسأله و گريز از واقعيت براي من و براي هرکس که مثل من سر و کارش بيشتر با عمل همراه باشد تا با تئوري، مترادف است با مرگ حتمي ! ولي من هنوز زنده ام ! من کدام صورت مسأله را انکار کرده ام ؟ اينکه احمدي نژاد با ضرب دروغ و دفنگ رهبر و شوراي نگهبانش رئيس جمهور شده است ؟ از اينکه او دلقک و عروسکي است در دست ديگران ؟ از اينکه او به علت بي سوادي و بي فرهنگي مايه آبروريزي وطنم در پهنه گيتي است ؟ اين چيز ها که حقيقت محض اند ! 

پانته آ : این حس عرب ستیزی برایمان چه فایده ای دارد؟

من : من عرب ستيز نيستم من وطن پرستم، عرب ها خودشان بلدند از وطن شان دفاع کنند و نيازي به حمايت من ندارند. من فقط دلواپس اين ام که مبادا کلاه ام باد ببرد و بر اثر حماقت آخوندها و علاقه شان به حفظ منافع شخصي و تعلق به نوکري اجداد و هم کيشان شان صدمه اي به وطنم که صاحب اصلي اش ما ايراني ها هستيم وارد آورند! دلهره من همين است و بس ! من مخالف آخوندحکومت دوست انحصار طلب هستم، حالا اگر اين آخوندها چينو وي ( چيني) يا کره اي يا ژاپني بودند لابد من مي شدم ضد چشم بادامي ها !

فايده هم پيش کش شان باد، ما مي گوييم از خيرتان گذشتيم، شر مرسانيد ! که رساندند در جنگ ۸ ساله! که مي ز سانند در دعواي تعلق ۳ جزيره ايراني خليج فارس به ايران ! که مثل سوري ها و فلسطيني ها نمک مي خورند و نمکدان مي شکنند !

پانته آ : تا کی میخواهیم به خاطر اتفاقی که 14 قرن پیش افتاده خودمان را از منافعمان محروم کنیم؟

من : کدام منافع را مي گوييد ؟ ملت عرب و منافع ايران ؟ به شهادت ناريخ آنها مايلند سر به تن هيچ ايراني نباشد ! کينه و عداوتي که عربها نسبت به ايران و ايراني دردل دارند در هيچ قومي در هيچ نسلي نمي يابيد. اين را من در مراکش، در الجزيره، در تو نس، ليبي، مصر، اردن، عربستان، يمن، عراق... به چشم خويش ديدم !

هرجا هم که نرمشي نشان دهند صرفا يا به دليل حفظ منافع يا بخاطر پر زور بودن سنبه است، مثل زمان شاه ! 

ضمنا ما ايراني ها کاري با ۱۴ قرن پيش نداريم ! آنها هستند که اينک پس از گذشت ۱۴ قرن باز مارا به مهميز کشيده اند ! آيا حق نداريم اعتراض کنيم و بگوييم پس از گذشت ۱۴ قرن بروند گورشان را گم کنند ؟ از قرن پونزدهم تا کنون، از زماني که دنياي غرب چهار نعل يسوي تمدن مي تاخت، شاهان ما به توصيه و تحريک و تحميق همين دکانداران دين و نمايندگان خدا مشغول استخاره بودند، روحانيون ما دعوا داشتند بر سر چند وجبي آب کُر وشک ميان دو و سه و جنگ و جدال در مبحث بول و غايط و دعوا بر سر اين سؤال علمي، فيزيکي و شيميايي که آيا دخول تا ختنه گاه در حيواناتي نظير قورباغه و مارمولک حلال است يا حرام ؟ و آيا غسل جنابت به آن تعلق مي گيرد يا غسل ارتماسي ؟

چرا نگوييم و ننويسيم اين چيز هارا ؟ تا نسل هاي آينده بشنوند و بخوانند و بذانند خانه از پاي بست ويران است ؟

پانته آ : واقعیت این است که تمام همسایگانمان اعراب هستند.

من : نه خير چنين نيست ! ولي منظور شما را مي فهمم.

پانته آ : از لحاظ منطقه ای منافع ما و اعراب یکیست.

من : نه خير يکي نيست ! آنها نابودي اسراييل را در منطقه مي خواهند

و تاکنون  سه جنگ خانما نسوز  را بدين منظور راه انداخته اند. ما ايراني ها با اسراييل دشمني نداريم ! به عکس منافع مشترک بسياري هم چه در کوتاه  مدت و چه در دراز مدت با هم داريم ! مشکل فلسطين مشکل ما نيست ! اين را نه من، که خود فلسطيني ها هم بارها تأکيد کرده اند و مي گويند ما با يهوديان پسر عموييم، خودمان مشکل في مابين را حل مي کنيم ! عجم ها بروند پي کارشان !

پانته آ : تشکیل یک جبهه واحد با اعراب هم در مذاکرات منطقه ای ما را در مکان بهتری قرار میدهد و هم در گرفتن امتیازات فرا منطقه ای.

من : پانته آ عزيز ! با نهايت احترام و محبت و ارادتي که نسبت به شما دارم بايد بگويم شما چنان از موضوع دورید که من نميدانم چه بگويم!

آخه جبهه گيري در مقابل چه کسي ؟ و در کدام بخش ؟ سياسي؟ اقتصادي؟ اجتماعي ؟ 

پانته آ :اگر به فکر وطن هم هستیم بهتر نیست به جای احساسی بودن عقل معاش به کار ببریم و ببینیم امروز چه کاری به نفع ماست؟

من :  اگر منظورت از "عقل معاش" دست روي دست گذاشتن و منتظر سرنوشت ماندن است که در ۲۷ سال گذشته کار ديگري نکرده ايم ؟ و اگر چنين نيست شما بگو ! "امروز چه کاري به نفع ماست ؟ " چه کاري مي توانيم انجام دهيم که تا کنون انجام نداده ايم ؟ 

به تجربه ديديم اين حکومت نه اهل مسامحه است و نه اهل مساومه و اگر هم اهل معامله اي باشد يقينا اهل مراوده و مرافقه نيست !

نميدانم چرا اين احساس مرا ول نمي کند که يا شما گفته هاي مرا در آن ياد داشت درست نفهميده ايد يا من قادر نبودم مطلب را درست برسانم.

 

به هرحال پانته آ عزيز، از محبت ات و از نقدت صميمانه سپاسگزارم و قضاوت را به عهده خوانندگان مي گذارم . اگر من در اشتباهم لطفا مرا ياري و راهنمايي بفرمايند !

...........................................................................................

2 نوشته شده در  2005/12/31ساعت 13:5  توسط حميد 

 بهشت زیر پاي مادران است

شاتسی از اوگوست ۱۹۶۷ تا اوگوست ۱۹۶۹ به مدت دوسال در ايران بود. رويدادهاي تلخ و شيرين اين دوسال را در بخش هاي مختلف پيشين اين خاطرات، گاه مفصل و گاه به اجمال، شرح داده ام و بقيه را تا آنجا که بخاطر مي آورم و برايم مقدور است دراين قسمت بيان ميکنم.

من که از لحظه ورود به ايران، در اوايل سال ۱۹۶۶، در آرزوي باز گشت به آلمان و ادامه تحصيل و اخذ گواهينامه کشتي هاي اقيانوس پيما بي تابي مي کردم از اوايل سال ۱۹۶۹با توافق با شاتسي که مي گفت هر جا تو رفتي من هم دنبالت مي آيم سعي کردم راهِ رفتن مجدد به اروپا را هموار کنم که عشق آسان نمود اول... مشکل اصلي قرار دادي بود که با وزارت اقتصاد و دارايي بسته بودم . بر اساس اين قرارداد در ازاي ۳ سال تحصيل در خارج به هزينه ايران (که در نوشته هاي پيشين شرح دادم  مخارج تحصيلات سه ساله مرا دولت آلمان پرداخته بود و نه دولت فخميه) مي بايست دوبرابر آن، يعني شش سال، براي دولت ايران، در هر بندري و روي هر شناوري که آنها تصميم بگيرند، انجام وظيفه کنم . به عنوان تضمين و "براي جلوگيري از عدول از قرارداد منعقده في مابين" منزل مسکوني يکي از بستگانم در گرو سازمان بنادر و کشتيراني قرار داده شده بود. بنا بر اين رفتن من به خارج، که تا آن زمان هنوز چهار سال هم از قرار داد شش ساله ام به پايان نرسيده بود، بدون اجازه سازمان بنادر و کشتيراني به هيچ وجه ميسر نبود و چون کارمند دولت بودم طبق قانون بدون رضايت کتبي سازمان بنادر اجازه خروج از کشور را نداشتم. رؤساي من اما، چه در بندرشاهپور و چه در تهران که به علت بُغض و حسادت و کوته بيني چشم ديدن پيشرفت هيچ يک از هموطنانشان را نداشتند و براي صدور مجوز خروج رشوه کلان مي طلبيدند و سبيل هايي که بايد چرب مي شدند يک دوتا نبودند، از هر طرف سنک پيش پايم مي انداختند و راه خروج را برويم مي بستند و عرصه را چنان بر من تنگ نموده بودند که هم اينک نيز از ياد آوري خاطرات آن دوران سراپاي وجودم را خشم فرا مي گيرد. چون يکي دوبار چگونگي اين جريان را ، هر چند مختصر، شرح داده ام اينک از توضيح بيشتر پرهيز مي کنم. فقط مي گويم که من با کمک يک شرکت کشتيراني آلماني که در تهران دفتر نماينده گي داشت و من دوران کار آموزي را در آلمان در آن شرکت طي کرده بودم و از گذشته تحصيلي من مطلع بودند، همچنين با کمک دوسه نفر هم وطن در سازمان بنادر که پست و مقام مهمي هم نداشتند ولي مرا از هر جهت راهنمايي مي کردند( يادشان گرامي باد) موفق شدم اجازه خروج بگيرم و در اوگوست ۱۹۶۹ با شاتسي به آلمان پرواز کنم. پرواز را به علت حامله گی شاتسی يکي دوماه به عقب انداختيم و پس از کسب اجازه از دکتر معالج، که شاتسی را يکسال و اندی پیش جراحی کرده بود، پرواز به آلمان را عملی ساختيم.

در تمام مدتی که شاتسی در ایران زنده گي مي کرد، با وجودی که در وطنش از همه گونه آسایش و راحتی برخوردار بود هر گز بهانه وطن نکرد و بجز ایام مریضی که بعلب تب سنگین و درد شدید آه و ناله می کرد و خواب نداشت و هذیان می گفت و دایم مامان را صدا می زد دیگر بهانه مادر و وطن نکرد. در مجموع به ایران و اخلاق و آداب ایرانیان و غذای ایرانی و فرهنگ ايراني کم و بيش خوگرفته بود و روز بروز نيزخود را بیشتر با محیط وفق میداد. آن چه را که خواسته بود و آرزویش را مي کرد، به آن دست يافته بود و کمبودی احساس نمی کرد جز آرزوي مادر شدن و در اين آرزو واقعن مي سوخت و آرام نداشت. من مي ديدم ایران و زنده گی خانواده گی ای را که برای خودش درست کرده است دوست دارد و با ميل و رغبت با آن مي سازد، خصوصن که می دانست من دوستش دارم و هر چیز را که مایل است در حد امکانم برایش تأمین می کنم، و به خوبي مطلع بود که مي تواند روي من حساب بکند. من می دانستم و اینک نیز می دیدم که زن های آلمانی در مقایسه با زن های دیگر اروپایی بویژه آمریکایی، همسرانی قانع و زن های خانه داری هستند، که صد البته اين موضوع به تنهايي براي خوشبختي در يک ازدواج کافي نيست و من در اين جا فقط به عنوان يک واقعيت به آن اشاره مي کنم و قصد مقايسه ندارم و نمي خواهم بگويم ديگران قانع و خانه دار نيستند. پر واضح است وقتي دو نفر همديگر را دوست داشته باشند بقيه مشکلات به آساني قابل حل است. من از محسنات زنان آلماني زياد شنيده بودم و لی با ازدواج با شاتسي آنها را به چشم دیدم، بویژه خصلت مقتصد بودن شان را که در آن زمان به نظرم تا حدی جنبه افراط پیدا می کرد، هر چند اينک با ديد امروزي و سنگيني بار زنده گي در اجتماع کنوني آلمان ايرادي بر آن ندارم و به عکس لازم هم مي دانم . موضوعي را از آن دوران بخاطر مي آورم که بدون جبهه گيري در درست بودن يا در غلط بودن اش در اين جا نقل مي کنم .

من علاوه بر این که پول کافی در اختیار شاتسي براي رفع نياز هاي روزمره مادي قرار داده بودم سفارش کرده بودم هرچیز که از مغازه حاج رفیعی لازم دارد نسیه بخرد و گفتم من آخر ماه همه را با هم پرداخت مي کنم، همان طور که همه اهالي محل نيز، هر کس به دليلي، چنین می کردند و من هم براي اين کار دلايلي داشتم. شاتسی اما خود نیز دفتر چه ای تهیه دیده بود و آن چه را که از دکان حاجی می خرید دقیق یاد داشت می کرد و قیمت ها را در دفتر کذايي ثبت مي نمود و آخر ماه خواهش مي کرد برای پرداخت اش با من به مغازه حاجي بيايد، ( اضافه مي کنم يکي از دلايلي که توصيه مي کردم نسيه بخرد و چانه زني را که از ايراني ها ياد گرفته بود و ناشيانه به آن عمل مي کرد و بيشتر باعث خنده و تفريح ديگران مي شد، فراموش کند اين بود که شنيده بودم مشتري هاي متعدد، زن و مرد، از حاجي خواهش کرده بودند شاتسي را هنگام خريد و موقع پرداخت پول و هنگام چانه زدن معطل کند تا ديگران فارسي شيرين و لهجه آلماني - فارسي اش را بيشترگوش کنند. در آن محيط که نه سينما يي وجود داشت و نه ورزشي و نه تفريحي اين خود يک نوع تنوع بود براي مردم بي کار و شاتسي که خيلي بي ريا و صاف و ساده زنده گي مي کرد متوجه اين مطلب نمي شد يا اگر مي شد اهميتي براي آن قايل نبود، موقعيت من و شغل من اما در آن زمان و در آن مکان اجازه نمي داد اين جور بازي ها را آشکارا تحمل کنم). حاجی که به علت بی رقیبی یکه تاز و میدان دار ولایت بود و قیمت ها را خود بالا و پایین ( اکثرن بالا ) می برد و به دلیل حاجی بودن و زیارت خانه خدا و اعتقاد و ایمان به ائمه اطهار دست از پا خطا نمی کرد، بجز اینکه گاهی، یعنی ماهی چند بار از دستش در می رفت و چند ده تومانی بیشتر می نوشت و فکر می کرد ای بابا کی به کی ؟ آخر ماه چه کسی ملتفت قیمت های اول ماه می شود و از کجا می داند نیم کیلو سبزیجات یا حبوبات یا تنقلات را بیشتر یا کمتر خریده است ؟ و اگر هم بالفرض آش را آنقدر شور بکند که یکی مثل ناخدا کجوری هم متوجه بشود، با آن شغل و آن مقام که ایشون در ولایت و در محل دارد کجا رویش می شود بابت دو کیلو برنج و يک کیلو عدس اعتراض و بحث بي هوده بکند؟

ولی این دختر آلمانی این حرف ها سرش نمی شد، می گفت حساب حساب کاکا برادر! و با منطق چنان پدری از حاجی در می آورد که آن سرش نا پیدا . حاجی نخست طبق معمول می خندید بعد سعی می کرد از زیرش در برود در نهايت تسلیم می شد و مي گفت من دست تنها هستم و تعجبي ندارد اگر اشتباهي بکنم و شاتسي می گفت: باله، من دید تو خیلی اشتباه کرد، شوهار من دوست ندارد لوبیا ! من این مانت ( این ماه ) فقط یک دفعه خرید لوبیا برای خودم، نیم کیلو،  بت (اما)  تو نوشت 3 دفه 3 کیلو !! نوچ نوچ نوچ، اشاره به چرتکه حاجی : ماشین حساب تو خراب ماشین حساب من درست و اشاره به  Sliding - Rule که من سابق در دانشکده دریایی از آن استفاده می کردم  Sliding- Rule در کتاب لغت خط کش مهندسی ترجمه شده است).

اين "سلايدينگ رول" خط کشي بود با  function  هاي متنوع، در فرم ها و اندازه هاي مختلف، مال من در جیب جا می گرفت و چون آن زمان، در 1963 ، ماشین حساب جیبی وجود نداشت و اگر وجود داشت آنقدر گران بود که بودجه دانشجویی ما را منفجر می کرد، پس برای محاسبات ریاضی، دانشجویان در آلمان از این نوع خط کش ها استفاده می کردند. من آن را با خود به ايران آورده بودم و طرز کار با آن را تفننی به شاتسی یاد داده بودم و شاتسي به علت بي کاري و بي بچه گي در زماني که من دريا بودم با آن تمرين مي کرد. حاجی رفیعی و اطرافیان اش با چشمان از حدقه در آمده نگاه می کردند چگونه خط کش تند و فرز در دست شاتسی به چپ و راست سُر می خورد!

**

خاطره ديگر اينکه فراموش نمی کنیم یک بار که در خرمشهر در خیابان قدم می زدیم، ملت دور و اطراف ما جمع شدند و ما را از بالا تا پایین ور انداز می کردند، بعضي ها جدي و با قيافه اخمو و گرفته و بعضي ها هم بي کار و الکي خوش، که بي هوده مي خنديدند، گويا هرگز يک زن اروپايي با يک ايراني نديده اند بطوری که شاتسی واقعن ترسيد و از من خواست از آنجا که خيابان اصلي شهر هم بود دور شويم و من تاکسی گرفتم و از آنجا مستقيم به منزل مامان سهراب رفتیم. راننده تاکسي که متوجه شده بود دست از عتاب و سرزنش هم شهريانش بر نمي داشت.  البته بودند خارجی هایی که در شرکت نفت در آبادان کار می کردند حتمن به خرمشهر هم می آمدند، شاید در خیابان ظاهر نمی شدند. يا اگر مي شدند فقط سوار بر ماشين يا در معيت چندين نفر ! اوایل نيز که در " سر بندر" بودیم  وقتی از کار به منزل می آمدم شاتسی برایم تعریف می کرد که چند بار زنگ درب حياط را به صدا در آورده اند و وقتی او در را باز کرده است چند زن و دختر اهل محل بوده اند و به شاتسی گفته بودند آمده ایم تورا تماشا کنیم !

در مدتی که شاتسی در شاهپور بود ما دوبار نیز به بوشهر مسافرت کرديم. هر دوبار را با هواپیمای کوچک دوموتوره پرواز کردیم و یکبار با ماشین کرایه ای ازراه زمینی از بوشهر به خرمشهر برگشتیم که هر چه فکر می کنم چند مدت در راه بودیم بخاطر نمی آورم  ولی حتم دارم کمتر از یک روز و نیم تا دوروز نبوده است چون راه عادی وجود نداشت باید از طریق کازرون و آباده می رفتیم و به اصطلاح دور می زدیم.

پدر عزيزم و شاتسی سريع با هم دوست صمیمی شدند و شاتسی از صحبت با " بابا ژون " به لهجه بوشهری لذت می برد و " بابا " که براي اولين بار در عمرش با يک اروپايي هم صحبت مي شد هم خوشحال بود که پسرش يک زن فرنگي را مسلمان کرده است و هم مسحور اخلاق خوب و خنده رويي، ساده گي و بي ريايي عروسش سده بود که جلوش چهار زانو روي زمين مي نشست و در پاسخ "بابا " که به عمد و به شوخي ازش مي پرسيد : " يه لُمکه ( يک لُقمه ) ديگه رطب و لورک مي خوري ؟" و شاتسي در پاسخ مي گفت: " نه بابا ژون ديگه گشنم ني ".

در آن زمین بزرگ و حیاط عظیمی که پدر داشت، در مدت غيبت چند ساله من چند اتاق بنا و يک آب انبار ساخته بود که روي سطح مسطح آن فرش پهن مي کرديم و مي نشستيم، همان جا نيز مادر، سفره پهن مي کرد، و در نور چراغ زنبوري ( چون هنوز برق کشي نشده بود) شام مي خورديم، چاي مي نوشيديم و مي گفتيم و مي خنديديم. زن ها و مرد هاي قوم و خويش هم مي آمدند براي شب نشيني و هم صحبتي با شاتسي که همه مهرش را به دل گرفته بودند. من قيافه زيباي شاتسي را در نور چراغ تماشا مي کردم و فکر مي کردم سالن هاي رقص زيباي آلمان که با هم مي رفتيم کجا، تلألو چراغ هاي خيابان شهر هاي قشنگ اروپا کجا، مبلمان خوشگل منزل پدري کجا و اينک اين دختر، هزاران کيلومتر بدور از متعلقاتي که با آن بزرگ شده بود، چهار زانو چنان راحت و بي غم و بي غصه روي قالي نشسته است که گويا هميشه چنين بوده است و بخاطر مي آوردم ترس و دلهره و دلواپسي هاي دوراني را که با او آشنا شدم و فکر مي کردم هر گز تحمل توقف و زنده گي کردن در دهکده عقب مانده و بي آب و برق و بي رفاه مرا نخواهد داشت و چه اشتباه کرده بودم ! او نيز عاشق، وفا و صفا و صميميت آن محيط و مردم ساده، مهربان و بي ريايش شده بود. هر آن چه که من در عالم خيال از ش مي ترسيدم و منتظر عکس العمل شاتسي بودم و فکر مي کردم بخاطر نداشتن اين يا آن چيز به محيط زنده گي ما و عادات و اخلاق ما ايراد خواهد گرفت فقط در عالم خيال من بود. شاتسي به اذان گفتن  بابا و نماز خواندن اعضاي فاميل همان طور عادت کرده بود که با ديگ آب گرم حمام کردن که چون خودش بلد نبود مادر با کمک چوب و کنده درخت، آب، گرم مي کرد و او در تکه تکه کردن چوب و روشن نگه داشتن آتش به مادر کمک مي کرد و مادر جلو ديگران " فيس " مي داد که چه عروس نازنيني خدا نصيب اش کرده است و هي دايم به عروش اش مي گفت: ننه داغتِ نبينُم. ايشالله به حق قمر بني هاشم و دِس ِ بريده ابو الفضل که صاحب بچه بشي... و  مادر هرچه امام و امام زاده و ذُريّه پيغمبر را سراغ داشت قسم مي داد که عروسش بچه دار بشود چون همه به آه دل عروس پي برده بودند...

شاتسي با خيال راحت و بدون ايراد با دختران فاميل با لباس و شلواربلند به دريا مي زد و با آنها شنا مي کرد يا در شستشوي ظرف و ظروف کنار چاه آب نشستن و با دَلو آب از چاه کشيدن و حتا سعي در دوشيدن شير از بز ها به مادر و به خواهرم کمک مي کرد يا دنبال مرغ ها مي دويد، مثل ديگران، تا ببينند آيا امروز وقت تخم گذاري شان رسيده است يا نه... 

شاتسی با خواهرانم و با دختر های فامیل، از دختر خاله ها و دختر عمه ها گرفته تا انواع و اقسام فامیل دور و نزدیک که ما ايراني ها زيادش را داريم و خدا بيشترشان کند، خوب جوش خورده بود و با آنها به عروسی اقوام و فامیل می رفت که عروسی بوشهری ها واقعن تماشایی است و همه چیز بوشهر برایش تازه گی داشت و هر گاه از گشت و گذاری بر می گشت، خسته نمی شد برای من از چیز های جدید و تازه اي که ديده است تعريف کند. چيزهايي که به نظرش عجیب و غریب آمده بودند مثلن چگونه زن ها در عروسي ها با گرداندن زبان در دهان به اصطلاح ما بوشهري ها ( کِل ) مي زدند. يا چگونه يک ماهيگير با گاز گرفتن سر يک ماهي با دندان آن را ساکت کرده است يا چطور در بازار ميوه فروشي همه فرياد مي کشيدند يا توأم با آواز ، از تازه بودن ميوه خود تعريف مي کردند، يا مي گفت اين همه سبزي را انباشته روي هم در يک جا تا کنون نديده بودم. و من با لذت و با دقت به تعريف هايش گوش مي دادم و چون همه چیز را دوباره از دید او و از چشم او می دیدم چنين مي نمود که گويا خود نيز براي اولين بار اين چيزها را مي شنوم و مي بينم، در صورتي که با اين چيز ها بزرگ شده بودم.

فقط يک موضوع بر زنده گي شادابش سايه انداخته بود و سخت غمگين اش کرده بود: آرزوي داشتن يک کودک، يک بچه کوچولو ! هرگاه نوزادي از خانواده، از زن هاي فاميل را در آغوش مي گرفت، اشکش جاري مي شد و بچه را به آساني پس نمي داد. یک شب دیدم پارچه سفيدي به بازویش بسته است. با تعجب پرسيدم این چیست ؟ مفصل برایم شرح داد که دختر های فامیل چادر سرش کرده اند و با چند سيني حلواي نذري روي سر اورا برده اند به یک امامزاده. شمع روشن کرده اند و به شاتسي گفته بوده اند نيّت کند و حلوا بين مردم تقسيم کرده بوده اند و او درست بلد نبوده است هم چادرش را محکم بگيرد هم حلوا به زن ها بدهد ... آخوندی آنجا بوده است که برای مريضان سر کتاب باز مي کرده است و براي آرزومندان در مقابل هديه اي (پولي) دعا می نوشته است و دختر ها ي فاميل شاتسی را متقاعد کرده بودند که آن سيد برايش دعاي حامله شدن بنويسد و او که تمام آرزو و امیدش در بچه دار شدن خلاصه مي شد، بخصوص که دکتر معالج پس از ان عمل جراحي کذايي تقريبن شانس حامله شدن را ازش گرفته بود يلا فاصله موافقت مي کند و قبول کرده بود آسید برایش دعا بنویسد و اینک آن دعا را با هزار اميد و آرزو  به بازو بسته بود... خداي من! چه بر سر يک دختر تحصيل کرده و با سواد آلماني در آرزوي فرزند آمده بود ...؟ چه می توانستم بگویم من که هر روز و هر شب شوق و اشتیاق او را برای بجه دار شدن می دیدم  و می دانستم هیچ چیز و هیچ نیرویی این امید و آرزو را نمی تواند از او بگیرد و هر بار که امیدش به یأس مبدل می شد، به گریه می افتاد و در افسرده گي فرو مي رفت و من اشک هایش را می دیدم و معجزه اي از دستم ساخته نبود. البته او دعا و اين جور چيز ها را نمي شناخت و اصلن نمي فهميد چيست و فلسفه وجودي اش کدام است ولی براي مادر شدن از بستن هر دعا و هر آیه و سوره ای به بازو و مچ پا يا به زُلف و گيس، حتا متعلق به دين و مذهب بودايي و هندي هم ابا نداشت و مخالفتی نمی کرد. شاتسي اين دعا را حتا تا " سر بندر " هم با خود آورد و از بازو جدا نمي کرد و به هرکس که سؤال مي کرد اين چيست بي مهابا پاسخ مي گفت: اين دعا براي حاملگي خوب... 

خلاصه هر چه بود و نبود، دعا کار خودش را کرد !!! و شاتسی سر انجام حامله شد و گو یا دنیا را به او داده اند در پوست خود نمي گنجيد.

وقتی که در آبادان، از بیمارستانی که دکتر جراح در آن کار می کرد و برای معاینه به آنجا رفته بودیم بیرون آمدیم از شدت شوق شروع کرد در خیان بلند خندیدن و رقصیدن و آواز خواندن ! هر گز اورا چنین خوشبخت ندیده بودم خودرا در اوج زنده گی و خوشبختی احساس می کرد و من مشکل داشتم او را آرام کنم. همه با تعجب هاج و واج نگاه می کردندچگونه او مرا در وسط خیابان غرق بوسه می کند. خواستم بگویم انگار دعا و نذر و نياز وا مام زاده رفتن و حلوا تقسيم کردنت بي اثر نبود ؟ ولی ديدم آن موقع جای  اين حرف ها نيست و او فعلن در هفت آسمان پرواز مي کند ! فقط سریع اورا سوار تاکسی کردم و به منزل رسانيدم قبل از اینکه مردم فکر کنند ما دیوانه شده ايم. راننده تاکسي شک برش داشته بود و از گفته هاي شاتسي چيزي سر در نمي آورد که دايم به آلماني قربان صدقه من مي رفت و نمي توانست آرام سر جايش بنشيند! و من مرتب مي گفتم: عزيزم صبر کن به منزل برسيم آنوقت هر چه دلت مي خواد بزن و برقص ...  

  ..........................................................................................

2 نوشته شده در  2005/12/23ساعت 19:41  توسط حميد