تبليغاتX
بلم
بلم

 مادر و خواهرم پس از حدود 3 ماه توقف در سربندر سرانجام به بوشهر باز گشتند. شاتسی علاوه بر آشپزی ! زبان فارسی را هم کم و بیش با لهجه بوشهری از مادر یاد گرفته بود. من بالطبع هر کلمه اي را که او به لهجه بوشهری می گفت می فهمیدم  ولی دوستان تهرانی، اصفهانی یا شمالی مان که به علت اشتفال در بخش های مختلف فنی، حسابداری، فرماندهی کشتی و غیره در جنوب زنده گی می کردند، و گاهی از ما براي صرف شام و شب نشيني دعوت می کردند یا خود با خانواده میهمان ما می شدند با مشکل فهم لهجه بوشهري شاتسي مواجه بودند، بويژه که همسايه ها ي ما هم بندر عباسي و بوشهري بودند. هرگاه کسی در مجلس سؤالی از شاتسی مي کرد و او جواب سؤال را نمی دانست، کف دستش را به سبک بوشهری ها نشان میداد و می گفت: " مُوچیم والله " که ترجمه اش می شود : من چه می دانم ؟ شاتسی و مادر در این مدت خیلی با هم جوش خورده و دوست شده بودند. این را خصوصن از آن جا متوجه شدم که در موقع خداحافظی هردو لحظه ها همدیگر را در آغوش گرفته و گریه می کردند گویا قرار است هرگز دوباره همدیگر را نبینند، که چنین نبود! جریان " تیله سگ " و آن یک هفته کذایی که مادر در حیاط نماز می خواند هم فراموش شده بود. چون شاتسی اصل مطلب را، تا باز گشت من از دریا، اصولن ملتفت نشده بود و نمی دانست سگ نجس است و جایش در اتاق نشیمن نیست ! او نمیدانست اگر مادر به نماز به ايستد و يا مشغول تلاوت قرآن بشود و تيله سگ به نحوي با پاي پياده يا سوار بر بغل او، وارد اتاق گردد، اذان مادر و نمازش و صلواتش مکروه و بن کل باطل می شود ! او نمیدانست وقتی سگ را با آب و صابون می شوید مادر فکر می کند او دارد توله سگ را طهار و از نجسي پاک مي کند! در صورتیکه مادر خوب می دانست اگر سگ را به آب زمزم هم بشویند بازهم نجس باقی مي ماند! او نمیدانست وقتی سگ را تو بغلش می گیرد و شیشه شیر و پستانک توي دهنش می گذارد و در حين خم و راست شدن برایش به آلمانی لالایی می خواند، ما در فکر می کند عروسش ديوانه شده است و به خاطر بی بچه گی و به علت عدم حامله گي به کله اش زده است! که اگر همين جوري ادامه پيدا کند مايه خنده و تمسخر کس و ناکس خواهد شد. 

او، در آن زمان، شايد فکر می کرد این جا هم مثل مملکت خودش است که سگ ها آرایشگاه دارند، پدیتور دارند، شامپو و صابون و بروش و شانه و آینه و شمع دون و سشوار و دستمال گردنی و گل سینه دارند. در زمستان جوراب پشمی و در تابستان سینه بند چرمي مي پوشند و کلاه هاي رنگارنگ برسر مي گذارند، دکتر و دارو دارند، روان پزشک و روانکاو حرکاتشان و دم تکان دادن هايشان را زير نظر دارند و معلم و مربی تعليم شان مي دهند ! او در 40 سال پیش، در جنوب ایران، در یک محیط منعصب و اسلامی از کجا می دانست سگ چپل* است؟ سگ نجس است ؟ سگ اخ است ؟ وقتی از در یا برگشتم  و پکري مادر را دیدم با محبت از شاتسی پرسیدم آیا تو متوجه نشدی "ماما ژون" ( خودش مادر را این جور خطاب می کرد ) پس از ورود مهمان ناخوانده، نمازش را از اتاق به حیاط منتقل کرده است و شاید هم چیزی گفته، حرفی زده، خواهشی کرده است و تو متوجه نشده اي؟ هان... ؟ آیا ندیدي چگونه آن بشّاشیت همیشه گی از چهره اش دورشده و یک چیزی آزرده خاطرش کرده است ؟ گفت چرا دیدم ولی نمی دانستم اين همه به خاطر سگ است ! فقط می شنیدم که ماما ژون مي گفت : " ننه کُر بونِت برُم اي (اين) گُه نداره " و لی من هر وقت " شوشو " را می بردم تو اتاق یک حوله با خودم داشتم. گفتم او می گغته ا ست " ننه قربانت گردم اين گُناه داره " . سپس برایش توضیح دادم گناه چیست و معصیت کدام است ! گفتم شاید هم منظور مادر این بوده است که این حیوان هنوز به مادرش احتیاج دارد و در اين ايام خُردسالي یک انسان نمی تواند برای یک تیله سگ مادر بشود!

به هر حال پس از تحویل دادن تیله سگ به مادر اصلي اش و حموم کردن شاتسی و شستشوی فرش ها برای پاکیزه کردن شان از جیش احتمالی، باز صلح و صفا بر قرار گردید، هر چند هرگز کدورتی به آن صورت که معمولن حاصل مي شود حاصل نشده بود، چون مادر می دانست چیز هایی که نزد ما نجس است نزد " فرنگی " ها نجس نيست و اصولن فرنگي ها از بيخ عربند و نجس مجس سرسان نمي شود! و شاتسی بیچاره هم که قبل از ورود به ایران درسي در باره شيوه زنده گي خاج پرستان در ميان امم اسلامي نخوانده و دوره اي درباب چگونگی رفتار يک فرنگي در ممالک اسلامی نديده بوده است!

هر چند خودم اینجا و آن جا روشنگری کرده بودم ولی این مطلب نجسی سگ به این صورت که رخ داد، از دستم دررفته بود، یعنی فکر نمی کردم شاتسی توله سگ ولگردي که مادرش را گم کرده است به خانه بیاورد! و کاسه کوزه ما را نجس کند. 

خودمانيم،  من که نمي توانستم تاريخ ۱۴۰۰ ساله اجباري اسلامي وطنم را به خاطر زن فرنگي ام تغيير بدهم! حلال خدارا حرام و حرامش را حلال کنم! استغفرا لله دين و ايمان فاميل و دوست و قوم و خويش را عوض کنم ! اگر من در همان اوايل با ازدواج با زن فرنگي مخالف بودم و هي طفره مي رفتم و هي بهانه جويي و اشکال تراشي مي کردم، خُب بخاطر همي چيزها بود ديگه، مادرم مسلمان بود پدرم متدين بود، اقوام و فاميل ام همه حاجي و مشهدي و کربلايي بودند، اونوقت من مي خواستم عروسي به منزل بياورم که نه نماز مي خواند، نه روزه مي گرفت نه بلد بود به امام زاده اي برودچراغ موشي اي روشن بکند، دخيلي ببندد، نذر و نيازي بکند، نه بلد بود شله زرد درست کند و براي خدا بيامرزي رفته گات اش دم امامزاده بين مردم تقسيم بکند! و گرنه... من هم جوان بودم، من هم از عشق لذت مي بردم من هم دل داشتم و عاشق مي شدم، من هم از يک دختر زيباي مو طلايي و چشم آبي فرنگي بدم نمي آمد، ولي در پشت کله ام اون ته، تو اون سوراخ سنبه ها يک احساسي يک چيزي به من مي گفت : " کبوتر باکبوتر باز با باز / کند همجنس با همجنس پرواز. 

 

خُب حالا من شانس آوردم خيلي هم شانس آوردم. شاتسي سريع به محيط عادت مي کرد و عادات و رسوم مارا ياد مي گرفت و هرگز... تکرار مي کنم، هرگز نگفت اين روش شما بد است يا آن عادت شما عيب دارد يا من اين چيز يا آن چيز را قبول ندارم ! زود فهميد و خوب هم فهميد، اوست که بايد خودش را با اجتماعي که در آن زنده گي ميکند وفق بدهد و نه بالعکس، و اين را يکي از شايسته گي هاي او ميدانم.  حالا که اين همه و در همه جا از دختر هاي خارجي تعريف کرديم کمي هم از خودمان، از يک مرد ايراني تعريف بکنيم و آن اين که او،  يعني شاتسي،  هم شوهر بدي گيرش نيامده بود !!!  شاتسي از همان روز اول، با شامه تيزش، بو يرده بود آرامش و خوشبختي نصيبش مي شود.

خُب همين قدر کافي است و گرنه حمل بر خود ستايي مي شود و با اين اضافه وزني که من دارم توان حمل هندونه هاي متعدد زير بغل را ندارم.

بعد از اين پرانتز کوچک اجازه بدهيد دنباله ماجرا رابگيرم.

*** 

در هفته ای که از دریا معاف بودم، چه آن موقع که مادر حضور داشت و چه زمانی که به بوشهر برگشته بود من و شاتسی به تناوب برنامه تفریح و مسافرت به خرمشهر برای دید و باز دید از خانواده دوستم سهراب داشتیم یا به آبادان مي رفتيم برای خرید مجله و روزنامه های آلمانی و رُمان و کتاب هاي انگلیسی زبان، که در کتاب فروشي هاي آبادان به وفور يافت مي شدند چون شاتسی نيز با زبان انگلیسی بخوبی آشنا بود، از جمله کتا ب هایی که بخاطر می آورم آثار نویسنده های آمریکایی مثل " پرل.اس. باک  و جان اشتاین بک " بودند و در همان زمان بود که کتاب بر باد رفته اثر مارگارت ميچل را ديدم و خريدم  و خلاصه هرچيز جالبي که بدست مان می رسید می خریدیم تا در غیاب من شاتسی تنها نباشد هرچند زن ها و دختر های همسایه برای کنجکاوی هم شده دور و برش بودند و تنهایش نمی گذاشتند و خود شاتسی هم خیلی خوش اخلاق، کنجکاو و زود جوش بود. تا مادر این جا بود همه کارها را مادر می کرد اعم از پخت و پز که شاتسی روی دستش نگاه می کرد تا شستشوی لباس که مادر نمی گذاشت شاتسی چیزی بشو ید حتا لباس های خودش را و اینک در غياب مادر هرگاه  من دریا بودم و قتش را بیشتر به ورزش و نرمش یا با خیاطی و یا با مطالعه می گذراند. يا با بازي با کودکان خرد سال همسايه ها.

من و شاتسی 5 سال نامزد بودیم، اینک نیز بیش از 38 سال است ازدواج کرده ایم  در این مدت 43 سال چند چیز را با شدت و غلطت زیاد در او دیده ام که چند تا يي را که بخاطر می آورم نام می برم . یک : علاقه شدید و بی کران به  بچه هایمان ! شاید به این دلیل خاص که پس از ازدواج تا شش ماه حامله نشد و به علت علاقه شدیدی که به بچه و به مادر بودن داشت نوزادان و کودکان همسایه ها را با اجازه مادر شان به خانه می آورد و با آن ها بازی می کرد و بعدش هم آن داستان " تیله سگ " و پس از توله سگ که یک خرگوش برایش گرفتیم . بعد از شش ماه که حامله شد خارج از رحم بود و نزديک بود به علت حماقت دکتر هاي معالج جانش را از دست بدهد و دکتر های محل علت دل در شدید و بی هوشی و آه و ناله و درد های ممتد شکم را تشخیص نمي دادند و مي گفتند موقتي است و با آمپول رفع مي شود و با تزريق آمپول هاي حاوي ويتامين K  سوراخ سوراخش کرده بودند تا اين که من از دریا برگشتم و تقربن لاشه اش را که از بی خونی رنگي به صورت نداشت ديدم روز اول به گفته دکتر هاي محل اعتماد کردم که چيز مهمي نيست و آنها قادر به معا لجه اش هستند ولي خانم محمودي آمد منزل ما و شاتسي را ديد و به من گفت " خانمت حامله است و بچه خراب کرده "  با کمک همسايه و همشهری ام ناخدا محمودی، شوهر آن خانم،  پيکر نالان شاتسي را به آبادان بردیم، چون بیمارستان های دولتی در آن زمان اعتباری نداشتند اورا به بیمارستان خصوصی بردم دکتر جراح با اولين معاينه تشخيص داد که حامله گي خارج از رحم است اما براي انجام عمل جراحي هزينه اي معادل 4000 تومان  که برای آن زمان – چهل سال پیش – پول کلانی بود يا بصورت نقد يا به صورت " گارانتی" ازمن می خواست، . چاره ای ندیدم به شهلا، گوینده رادیو تلویزیون آبادان، که زن داداش دوستم سهراب بود تلفن زدم و گفتم اگر شاتسی فوری جراحی نشود از دست رفته است. شهلا بلافاصله تلفني با دکتر جراح تماس گرفت و به دکتر اطمینان داد که من با توجه به شغلم قادر به پرداخت هزینه جراحي و هزينه بيمارستان هستم. دکتر جراح مي گفت اگر قادر به پرداخت هزينه نيستيد اورا ببريد به بيمارستان دولتي، همان بيمارستان هاي دولتي که يکي از آن ها چهل سال بعد از اين ماجرا، در تهران، در پايتخت کشور، بخاطر يک عمل جراحي بسيار ساده ( کليه) منوچهر آتشي را  کشتند و در  ۴۰ سال پيش يک دکتر جراح مارا به يکي از آنها در آبادان، براي جراحي بيرون آوردن لوله تخمدان حواله مي داد.

شاتسی از من خواسته است جزئیات بیشتری ننویسم چون یاد آوری آن برای هردو ما سخت و تلخ است. فقط می گویم به علت نادانی و بی تجربه گی دکترهای معالج در سربندر و در شاهپور شاتسی در یک قدمی مرگ قرار گرفته بود و دکتر جراح بيمارستان خصوصي در آبادان که تحصیل کرده فرانسه بود و بیمارستان نیز متعلق به خودش بود بعد از اتمام عمل به من گفت اگر این جراحی فوری صورت نمی گرفت همسرت فقط چند ساعت دیگر زنده می ماند و تا دلش خواست بد و بیراه نثار همکارانش در سر بندر و شاهپور کرد که به علت تشخیص غلط نگذاشته بودند شاتسی سریع تر به بیمارستان برسد. پس از آن عمل جراحي دکتر تأکيد کرد نخست براي يکسال اجازه حامله شدن نيست و بعدش هم شانس پنجاه پنجاه است. و با اين حرفش خانه اميد مادر شدن را بر سر شاتسي خراب کرد. ولي ما يکسال را از سرگذرانديم و سپس اميد ها به حقيقت پيوست و خيلي سريع سراغ همان متخصص رفتيم و طبق دستور العمل هايش عمل کرديم تا اينکه دکتر اجازه پرواز با هواپيما را داد و ما در ماه اوت ۱۹۶۹ براي ادامه تحصيل به آلمان پرواز کرديم و در ژانويه ۱۹۷۰  بچه اول مان " کاترين" به دنيا آمد. از شروع حاملگي تا تولد کاترين، شاتسي از خوشبختي و خوشحالي در پوست نمي گنجيد .

   .........................

2 نوشته شده در  2005/12/13ساعت 19:35  توسط حميد 

 هر چيزی در جهان حد و مرزی دارد حتا حماقت ! ولی گويا دراُم القرای اسلام درهيچ چيز و درهيچ جا کران و محدودیتی وجود ندارد ! حتا در حماقت !
احمقی نژاد رئيس جمهور احمق و منتصب اسلامی باز حماقت را به مرز بی نهايت رسانيده است. در ديگ باز بوده و او، طبق روال معمول، باز به مرز بی حیایی زده است، و باز با آبرو و حيثيت ملت نجيب و صلح جوی ايران در دنيا، بی پروا بازي کرده است و به عنوان رئيس جمهور و نماينده اکثريت مردم تریبون جهانی را با مسجد و منبر عوضی گرفته، هفتاد مليون ايراني را مثل خودش بي سواد و بي فرهنگ جلوه داده است. اگر آخوند آملي همان موقع که اين بز ِگر با حالت مفلوک مثل بچه آدم جلوش زانوي ادب بر زمين زده و برايش از مزرخرفات هاله نور سخن چراني مي کرد توي دهن اش زده بود، او حالا جرأت و جربزه اين بي آبرويي دومي را پيدا نمي کرد ! آیا او با داستان قوم يهود، ثبت شده در کتب تاريخی و مذ هبی، آشنا هست يا نيست ؟ اگر آشنا است پس چرا چنین یاوه سرايي ميکند ؟ چرا لقمه گنده تر از دهانش مي خورد ؟ و قطار حماقت اش بي ترمز است ؟ و اگر آشنا نيست پس ما هم افسارش را رها مي کنيم تا عدو شود سبب خير، تا  وجود منحوسش آخرين ميخي بشود بر تابوت رژيم ! 
اروپائيان به اين گونه اظهارات سخيف که احمقی نژاد در باره قوم يهود بيان کرده است می گو یند cynic ، هر چند سردمداران دولتی در ایران ازمرز " سي نيک " هم فراتر رفته اند. من به عنوان یک ایرانی خجالت می کشم سرم را جلو دوست و دشمن بلند کنم  وقتی می بینم چه بي سواداني سکان کشتی وطنم را در این در یای پر طلاتم قرن بیست و یکم بدست گرفته اند و چگونه به بیراهه هدايت اش مي کنند! سخنانی چنين  سخیف عاری از هر گونه عُرف دیپلماسی و به بدور از هرگونه تربیت سیاسی شايسته و نشان دهنده عمق تفکر منفي و بخشي از موجوديت اين رزيم واپس گرااست ! دامنه نفرت، کينه شتري، عداوت و حماقت حيواني اين موجود بد منظر بجايي رسيده است که اين حقیقت وحشتناک تاريخي، غیر انسانی و عاری از تمدن و فرهنگ بشری، که در هر مذهب و در هر تمدني تقبیح شده است یعنی سوزاندن انسان های زنده، تجاوز به ناموس و هرچه که نشان از بربريت و بی تمدنی دارد، کتمان مي کند و با حاتم بخشي و به نمايتده گي از دنيا و از جامعه ملل خطه اي از کشورهاي اروپايي را براي مأوا و مسکن قوم يهود تعيين و مشخص مي کند و پيشنهاد مي نمايد اين قوم را بر خلاف نص تاريخ و مصوبات جامعه ملل،  مجددن از سر زمين پدري کوچ داده و دوباره آواره اروپا شوند!!! همان قوم بني اسراييل که از وطن شان کنعان و سرزمين پدري شان اسراييل و از پيامبرانشان ابراهيم و موسا ده ها بار در کتاب آسمانی ی همین آخوندها ی خشک مغز و همین احمقی نژاد بی سواد نام برده شده است . و نام پیامبرانشان از ابراهیم تا شئول و داوود و سلیمان، ازشعیب تا موسا و يعقوب و يوسف، با خاک اسراييل عجين است! سرزميني که احمقي نژاد آن را فلسطین و متعلق مادرزادي به اعراب اردني و سوري مهاجر مي داند، بويژه متعلق به ساکنين خطه غزه که تاريخ خوانان آگاهند چگونه قومي بودند که از جزيره کرت به عنوان دزدان دريايي فرار کرده به دلتاي نيل پناهنده شدند و از آنجا بعلت بي فرهنگي و بخاطردزدي هاي مکرر ، از جانب مصريان ذله شده به سوي نوار غزه فراري داده شدند! !
راستي چقدر حماقت و سخافت لازم است تا يک رئيس جمهور احمق نداند که با اين ياوه گويي ها به برنامه صلح و به آرامش در جهان و در منطقه حساس خاورميانه آسيب وارد مي کند و بنياد گرايان اسلامي را در اظهار کينه و نفرت نسبت به روند پروژه صلح تغذيه فکري مي دهد ؟ که دودش به چشم همه خواهد رفت ؟
مي خواستم کمي ملايم تر بنويسم و رئيس جمهور و مرشدش را کمي نصيحت کنم  ولي مگر مي شود با زبان خوش اين ها را نصيحت کرد ؟
2 نوشته شده در  2005/12/11ساعت 1:8  توسط حميد 
تيله سگ 

همان طور که در يادداشت های پیشین شرح دادم پرسنل واحد های شناور که در در یا، درخورموسی، فعالیت می کردند هفته به هفته عوض می شدند. هر پنجشنبه یکی از واحد های شناور، پرسنل تازه نفس را می آورد و پس از تحویل و تحول، گروهی را که یک هفته روی کشتی مانده بودند به ساحل می برد. این گروه، با توجه به یک هفته کار شبانه روزی در دریا، در یک هفته ی مرخصی شان از کار معاف بودند. حرکت از دریا به ساحل را، در صورت امکان، طوری تنظیم می کردیم که قبل از غروب آفتاب به منزل برسیم. در ساحل، اتوبوس بزرگ بندر برای حمل و نقل کارگران و یک دستگاه مینی بوس، که به تازه گی برای تردد ناخداها و راهنماها و دیگرکارمندان بلند پایه خریداری شده بود، منتظر بودند تا مارا به " سربندر " به محل سکونت مان برسانند.

یک روز که از دریا برگشته بودم به محض این که درب حیاط را باز کردم دیدم مادرم ( نامادری) در حیاط بزرگ مان روی پتو نشسته قلیان می کشد و خواهر 8- 9 ساله ام که یکی دوماه قبل با مادر، از بوشهر آمده بودند ساکت کنارش نشسته است. این خواهر کوچکم، کوچکترین فرزند خانواده بود و نوزادی 7 یا 8 ماهه بود که مادر تنی مان در یک بعد از ظهر گرم پاییزی، در سن جواني، جلو چشم همه ما و جلو میهمان، که یک سید محترم و معمم بود و همه مشغول صرف چای بودند،  جنب درب ورودی " کپر " ناگهان به زمین افتاد و به علت ناراحتی قلبی و تنگی نفس روی زمین پرپر می زد و با مرگ می جنگید و از این پهلو به آن پهلو می غلطید و هر چیزی را که به چنگ می آورد در مشت می فشرد و هیچ کس نمی توانست اورا کمک کند. پس از 20 دقیقه یا نیمساعت نبرد بیهوده با مرگ، رو به جمعیتی که هاج و واج به دورش جمع شده بودند گفت: " همه تان مرا حلال کنید "  و چند لحظه بعد با کشیدن یکی دو نفس عمیق، برای همیشه چشم از جهان فروبست و ما فرزندان قدو نیم قدش را تنها گذاشت. نه ماشینی وجود داشت نه تلفنی . پدرم با دوچرخه در آن جاده های خاکی که دوچرخه جلو نمی رفت به طرف شهر شتافت و با التماس و خواهش دکتر عادلی، بهترین دکتر شهر را، که پزشک ارتش بود، از مطب اش بیرون کشید. وقتی هردو با ماشین بر بالین مادر رسیدند نیم ساعتی از مرگ او می گذشت و هیچ کار دیگری از دست دکتر ساخته نبود. درتمام مدت، من که بیش از 14 سال از سن ام نمی گذشت شاهد ماجرا بودم.  نفهمیدم چه شد و چرا ناگهان این طور شد ؟ به نظرم همه چیز خیلی سریع گذشت. گریه ام نمی آمد و اشکی نمی ریختم فقط بی حرکت و مات و مبهوت سر جا خشکم زده بود ! مگر ممکن بود همین مادر که تا چند لحظه پیش می گفت و می خندید و چای تعارف آسید حسین، که دوست خانواده بود و از دهی دور، بقول خودش برای زیارت پدر آمده بود، چنین بی حرکت افتاده و برای همیشه مارا ترک کرده باشد. خواهر کوچکم لیلا روی زمین تو ی دست و پا می پلکید و روی دست و زانو بطرف مادر می رفت. یکی از زنها او را بغل زد و از مادر دورکرد. خواهربزرگم که یکسال از من مُسن تر بود شیون می کر و بر سر و صورت می زد و موهایش را چنگ می انداخت و هنوزنمیدانست چه سر نوشتی در انتظارش است ! نمیدانست که از امروز با زنده گی در آرامش و با دوران نوجوانی وداع می کند و باید در سن پانزده سالگی برای 5 برادر کوچک تر از خودش و یک خواهر که هنوز راه رفتن را بلد نیست مادری کند، بچه داری کند، لباس بشوید، ظرف بشوید، غذا بپزد، مریض داری کند. برادران خرد سالم که برای بازی در آب، کنار دریا رفته بودند پس از شنیدن شیون و فریاد به خانه بر گشتند و حیرت زده به جسد مادر که پارچه سفیدی رویش کشیده شده بود، خیره می نگریستند و نمیدانستند چه شده است. پدر کمرش خم شد، او در کودکی هم مادر و هم پدر را ازدست داده بود و حتا چهره آنها را بخاطر نمی آورد. برادر بزرگش از قید همسر و زنده گی گذشته اورا بزرگ کرده بود، اورا به مکتب فرستاده بود، زنده گی ای با تحصیل علم و شغلي آبرومند برایش تهیه دیده بود. اورا زن داده بود و بچه هایش را به جای بچه هایی که خودش نداشت، می پرستید. مادرم برای پدر همه چیز و همه زنده گی اش بود، همسرش بود، پدرش بود، مادرش بود، مونس و غم خوار و مایه امیدش بود. دوستش بود، رفیقش بود!

من که بعد از خواهرم، فرزند بزرگتر بودم می دیدم چگونه آن دو همدیگر را دوست دارند و اگر پدر دربرگشت از کار دیر می کرد چگونه خنده، تا آمدن او، از دهان مادر محو می شد و هر بار به کنار جاده ای می رفت که پدر از آن می آمد و کف دست بر پیشانی یه دور دست ها نگاه می کرد و زير لب فاطمه زهرا را سوگند مي داد که اتفاق نا گواري براي پدر بچه هايش نيافتاده باشد!

اینک پدر دوباره همه چیزش را از دست داده بود. دوباره یتیم شده بود. دوباره هم مادر و هم پدر را ازدست داده بود. با یک مشت بچه های قد و نیم قد و ناآرام و شیطان، که حتا مادربه ندرت حریف جنب و جوش و خروش آنان می شد چه رسد به خواهری که خود هنوز بچه بود و از دیسیپلین مادر بی بهره ! در مرگ مادر شوکه شدم و لي همان لحظه گریه نکردم ! اما از آن پس هرگاه به یادش افتادم اشکم بی امان سرازیر مي شد...

***

یکسال و اندی پس از مرگ مادر و دربدری ما بچه ها، و بي چاره گي، بي مادري و بي سرپرستي طفلکي خواهرم، پدربه اصرار فامیل دوباره ازدواج کرد. و نا مادری که ازاین پس از وی بنام " مادر"  یاد خواهم کرد به زنده گی ما بچه ها سر و سامانی داد .بویژه خواهر کوچکم لیلا که سخت به مادر نیاز داشت و برادران به همچنین، که همه کوچک و خردسال بودند. خواهرم ليلا تا سن بلوغ نفهمید که مامان، مادر حقیقی اش نیست. روح مادر دوم مان قرين رحمت باد که از ما مثل بچه های خودش که خود متأسفانه از آن بی بهره بود، نگهداری و ترو خشک کرد و این همه تحمل بخاطر احترام به پدر بود که بعد از فوت وی در 4 سال پیش، سخت احساس تنهایی می کرد و حاضر نبود خانه مشترک را ترک و به منزل خواهران یا برادران ام، که با آغوش باز پذيرايش بودند و التماسش مي کردند، اسباب کشی کند و هر چند سالم به نظر می رسید و لی چند ماهی پس از مرگ پدر او نیز تنهایی را تحمل نکرد و رفت. روانشان شاد.

*** 

ادامه مطلب...

وقتی وارد حیاط شدم مادر که مشغول کشیدن قلیان بود به محض دیدن من چند بار با کف دست به زانویش زد. در اصطلاح ما بوشهری ها چنین عملی، یعنی با کف دست زدن به ران یا به زانو به معنای این است که باید انتظار خبر بدی را داشته باشم.  مادر از وقتي که من بالغ شده و تحصيلاتم را تمام کرده بودم همیشه جلو من بلند می شد و من اکیدا او را از انجام این عمل قدغن کرده بودم و می گفتم این منم که باید جلو او بلند بشوم و لي او مي گفت پس چگونه پيشاني ات را ببوسم ؟

من وقتی این عمل(يعني کف دست به زانو زدن را ) از مادر دیدم یکه خوردم . من در دریا خیلی چیزها دیده بودم مثلن در هندوستان دیدم که تیر آهنی آویزان از جرثقیل کشتی به بدن یکی از کارگران هندی اصابت کرد و شکم اورا سوراخ و از پشت اش بیرون آمد و یا در " لیماسول " در قبرس دیدم که یکنفر که مشغول تمیز کردن ریل جرثقیل بود آزیر حرکت جر ثقیل را نشنید، بدنش زير چرخ له شد و امعا و احشایش بیرون ریخت و روی اسکله پهن شد ! ولی بادیدن علامت مادر بقول معروف روح از بدنم رفت و از اين ترسیدم که مبادا برای شاتسی اتفاقي افتاده باشد. پرسیدم کو شاتسی ؟ مادر با انگشت اتاق نشیمن را نشان داد و من به طرف اتاق پریدم و مادر که هول شدن مرا ديده بود گفت: " ننه شاتسي حالش خوبه ولي  تیله سگ، تیله سگ، تیله سگ اوُرده ! " درب را که باز کردم چه دیدم ؟ دیدم  شاتسی جهار دست و پا روی فرش، نوچ نوچ کنان، کسی یا چیزی را صدا می زند و هی به آلمانی می گوید" komm schon raus ! Wo bist du denn " کجایی ؟ بیا بیرون !

خوب که نگاه کردم دیدم توله سگ خاکستری رنگی با پاهاي سفيد و دم سفید، در زیر مبل، فرش را موس موس مي کند و بو می کشد!  

نخست روی فرش نشبتم و نفس راحتی کشیدم. شاتسي که يکهفته مرا نديده و به علت صداي بلند کولر آمدن مرا نشنيده بود، از ورود ناگهاني من جا خورد، بعد خودش را از شادي طوري با فرياد به گردنم انداخت که توله سگ رم کرده به گوشه اي فرار کرد . صداي مادر را از بيرون مي شنيدم که مي گفت: " ننه والله نه نماز داروم نه و ضو داروم، زنده گی مو چولن ! شاتسی این سگ چپلو اوُردن تو خونه ! بوی ! بوی ! آبرو و حیثیتی جلو خدا سيم نه ماندن، زشتن جلو مردم، عروسُم تو اين سن و سال با سگ بازي مي کنه اُنگار بچه شه ! هرچه هم سی ش می گوم زبون آدمیزاد بلد نی! "  معلوم شد این توله سگ تمام اتاق نشیمن را قدم زده و بو کشیده و مادر، که بارها با پدر به زيارت ثامن الائمه رفته، مشهدي شده و اصولن زني متدين بود، اينک به درستی حاضر نبود دیگر در این اتاق نجس نماز بخواند. می گفت یک هفته است تو حیاط روی پتو نماز می خوانم. می گفت ننه جون ! شاتسی سگ را زیر بغل می گیره میره خرید ! مي گفت مو که هیچ وقت تنهاش نمی نهادوم و قدم بقدم باش بيدوم حالا نمی تونوم با تيله سگ هم قدم بشُم! آخه مو نماز می خونم . شاتسی خودش تنها می رفت خرید، آخه اینجا مردم همه مسلمون هستن زشتِن ! عیبِن این کارها ! و خواهرم با چشمان درشت و با تعجب می گفت:  کاکا ( برادر) ! شاتسی تیله سگ نهاده توی طشت و با اَو (آب) و صابون و با بروش شسته تِش و با توال (حوله ) و دستگاه برقی ( سشوار ) خشکش کرده ! و مادر می گفت مو خودوم دیدوم چند دفعه هم ماچش کِرد! مادر و خواهر گیج بودند و فکر می کردند دوره آخر الزمان رسیده است و مادر که این همه شاتسی را دوست داشت حالا شک برش داشته بود و به من می گفت ننه جون مطمئني که مسلمونش کِردی ؟ گفتم آره والله حتا مدرک کتبی اش را هم داروم . مادر می گفت شاتسی بعد از شستشوی سگ ظرف و ظروف را طهار نکرده است می گفت: مو خودوم طشت را آب کشیدوم و بروش و حوله را طهار کردوم !

مادر کاملن درست می گفت ولی تقصیر از شاتسی هم نبود خانواده اش در آلمان هم در منزل سگ داشتند و آن حیوان بخشی از خانواده و فامیل بود برای خودش مبل و پتو داشت، جا و مکان داشت ! مثل بچه آدم باهاش رفتار می کردند ! و اصولن مثل همه اعضای خانواده حق و حقوقی داشت و به عنوان یک نوع مخلوق خدا به رسمیت شناخته مي شد . نه خانواده شاتسی و نه خود سگ میدانستند که او حیوان نجسی است و جايش در اتاق نيست ! من سخت از خودم ناراحت بودم که چرا چنین موضوعي از دستم در رفته است. ولي خودم را تسکين مي دادم که از کجا بدانم سگ هاي ولگرد اين نزديکي ها توله مي کنند ؟ من همه نوع راهنمایی و تأکید به شاتسی کرده بودم ! مثلن گفته بودم با وجودی که مسلمان شده است اصلن حق ندارد، چه با چادر، چه بی چادر به تنهايي به مسجد نزدیک شود ! گفته بودم فقط زمانی اجازه رفتن به مسجد را دارد که در معیت یک يا چندخانم باشد! تأکید کرده بودم هنگام رفتن به مسجد،با خانم های دوست یا همسایه، سخت حواسش باشد که چادرش از سرش نیافتد و موهای بلوندش در مسجد هویدا نشوند و ارکان دین و ستون هاي مسجد را با تشعشعاتي که از گيسو واز موهايش متصاعد مي شوند بلرزه در نیاورد ! گفته بودم هنگامي که روضه خوان حرف مي زند يا مرثيه مي خواند خنديدن اکيدآ ممنوع است گفتم اگر از موضوعي خنده اش گرفت صورتش را در چادر بپوشاند و آهسته تو دلش بخندد، گفته بودم چادر محسناتي هم دارد ! گفته بودم مردم اینجا همه مسلمان هاي متعصب هستند، به هیچ وجه و به هیچ نحو احساسات آنها را، چه در لباس پوشیدن، چه در صحبت کردن و چه در خنديدن جریحه دار نکند، چون زشت است زن در ملأ عام با صداي بلند بخندد. گاهی اوقات، وقتی از جا بلند می شد، به تقلید از زن های محل، ناله کنان می گفت: یا اباالفضل !  حتا این عمل را نیز برایش ممنوع کرده بودم و گفتم احتمال دارد مردم غلط برداشت کنند و فکر کنند تو مسخره شان می کنی ! هر چند معنی ابالفضل را نمی فهمید و فکر می کرد مردم مثلن می گویند آخ پایم خواب رفت ! خلاصه از هرچیزی که ممکن بود باعث ایجاد حوادثي نا مطلوب شود برحذرش داشته بودم. و او هم ،طفلکي، همه چيز را بدون هيچ اعتراضي پذيرفته بود و از دستور العمل هاي غلّاظ و شداد و حداد من پيروي مي کرد! و لی ازاینکه توله سگی رابه منزل بیاورد و زنده گی مارا و دین و ایمان مادرم را " نجس " بکند ؟ فکر اینجايش را نکرده بودم !

شاتسي فوري متقاعد شد که توله سگ را به مادر سگ اش که درهمان نزديکي توله انداخته بود و چند تا ي ديگر هم داشت تحويل بدهيم ، سپس خواست از مادر عذر خواهي کند و براي اين منظور مي خواست مادر را در آغوش بگيرد که مادر پس پس رفت و من شاتسي را به گوشه اي کشيدم و گفتم اول برو حمام و خودت را از نجاست سگ پاک کن تا مادر آرام بگيرد. فرش هاي کاشان و تبريز مان را هم براي شستشو و طهارت فرستاديم به ماهشهر و دل مادر را بدست آورديم و نگذاشتيم براي مدتي که نزد ما است دل چرکين بماند.   

 

2 نوشته شده در  2005/12/6ساعت 1:48  توسط حميد 

  شاتسی و آشپزي

شاتسي که آشپزي بلد نبود، چون مادرش اجازه بر هم زدن نظم آشپزخانه خوشگل و تر و تميز اش را به کسي نمي داد، اينک با دست باز در آشپز خانه زيباي خويش، که برخلاف آشپزخانه مطبوع مادر، از شدت گرماي جنوب ايران مثل کوه آتش فشان مي ماند، عرق ريزان شروع کرد به تمرين آشپزی و با ايده و سليقه آلمانی و دستور العمل هايي که از خانم محمودي ياد گرفته و ياد داشت برداشته بود و با مواد اوليه ايرانی، بويژه ادويه جاتی که هر گز به عمر نديده و از بوی تند و يا ملايم آنها گاهی ابرو در هم می کشيد و گاهی به به می گفت، هر روز معجونی برای نهار و شام درست می کرد و جلوي من بدبخت که خسته از کار برمي گشتم مي گذاشت. هنگام صرف غذا بادقت حرکات صورت مرا زير نظر داشت و من که شستم خبر دار بود، هوم هوم کنان با تعريف و تمجيد ازمزه "خوب" غذا زحمات و عرق ريختن اش پای اجاق داغ را  ارج می نهادم ! و خودمانيم !  غذا پُر بدک هم نشده بود ها ! ولي پيدا بود که هنوز قلق اش بدستش نيامده است و نمي شد هم انتظاري بيش از اين داشت. بيشتر اوقات دلم برايش مي سوخت و براي رهايي از گرما ازغذا پختن معاف اش می کردم . او باز با قلم و کاغذش به سراغ خانم محمودی می رفت و هر چيز را در امر آشپزی می آموخت تند تند به آلمانی ياد داشت می کرد و من براي نهار، کباب يا مرغ  را از رستوران بندر مي خريدم و با خود به منزل می آوردم. شام هم يا ميوه بود يا حاضری و مشکلی وجود نداشت. مشکل آنجا بود که دوستان، آشنایان، همکاران و رؤسای ادارات مختلف، طبق عادت پسندیده ما ایرانیها در امر پذیرایی، همیشه مهمانی ميدادند که ما هم بالطبع دعوت بوديم ولی نميتوانستيم تلافی کنیم و متقابلن کسی را به شام و شب نشینی دعوت نماییم. البته دوستان و همسایه ها محبت می کردند و یکی دوبار نیز شاتسی را در پخت و پز و درپذیرایی از مهمانان، یاری دادند. ولی این راه علاج نبود! البته این جور مهمانی رفتن های ایرانی  برای شاتسی تقریبا تازه گی داشت چون در آلمان اکثرن فقط در مواردی خاص مثل جشن تولدی، کریسمسی، یا عروسی ای، فامیل و دوستان یکجا دور هم جمع می شوند، و اگر تعداد مهمانها افزون بود، به ترجیح در سالنی یا در رستورانی مهمانی می دهند و رنج این همه دردسر و پخت و پز و ظرف شویی را بخود هموار نمی کنند، خصوصن که کلفت و نوکری هم در خانه های معمولی وجود ندارند !

یک روز جمعه به شاتسی گفتم امروز تعطیل است و جا دارد برویم بیرون غذا بخوریم ولی وسیله ای در کار نیست که به رستوران بندر، در شاهپور، حدود 20 کیلومتری، یا در ماهشهر، حدود 60 کیلومتری یا در آبادان حدود 150 کیلومتری برویم ! پس امروز سعی کنیم هردو با هم همکاری بکنیم و یک چیزکی برای نهار درست کنیم ! هم فال است و هم تماشا ! پارک و مارکی اینجا وجود ندارد که برویم قدم بزنیم ! شَهری، مَهری و مغازه ای و ویترینی هم موجود نيست که بقول آلمانها برویم قدري بومل  bummeln  . بگذار همین طوری، تفننّی، توی این حیاط بزرگ سنگ فرش شده مان، که حصاری به ارتفاع دو متر دورش را فرا گرفته است موزیک گوش کنيم، چاچا و تانگو به رقصيم و آشپزی هم بکنیم ! چه ايرادي دارد ؟ گفت: یوهو چه ایده جالبي !  برای این منظور رفتیم خرید! کجا ؟ صد البته مغازه حاج رفیعی! این حاج رفیعی همه چیز ما بود ! هم برلین هم پاریس هم لندن، هم نيويورک، هم کريستي، هم هرولدس، هم ماکس اند اکسپنسر، هم ماکسيم !

آن زمان هنوز گوشت و مرغ یخ زده به بازار نيامده و مُد نشده بود و اگر هم وجود داشت تهرون و شیراز و اون طرفها بود و به شهرک پرت وپلاي ما نرسیده بود. در اينجا گوشت را گاه گاه بصورت لاشه های گوسفتد مذبوح، ولو شده کف ماشین وانت تویوتا، روی گونی یا حصیر ي خونی، می آوردند توي کمپ و فریاد می زدند آهای گوشت تازه داریم ! و این جور نبود که مثلن یک کیلو ران یا دو کیلو ماهیچه طلب کنی و تحویل بگیری ؟ نه خیر ! باید می گفتی یک کیلو گوشت می خوام و قصاب پس از تمیز کردن کاردش با پیش بند کثیف و خونی اش بسم الله گویان از هرجای حیوان که خودش میل داشت، ترجیحا نخست قسمت های مشکلفروش اش را مثل شکم و دنده ها و استخوان هاي چسبيده به گوشت، هرکدام توأم با مقداری چربی که از دنبه یا جای دیگر می برید در ترازو می کشید و بدستت می داد و در آخر گوشت های لپ را با قیمتی بیشتر می فروخت. یا اگر انصاف داشت قدری از ران، کمی از شکم، لختی از ماهیچه و مقداری چربی و استخوان گوشت آلود قاطی پاطی می کرد با ترازوی کثیف کهنه ي زهوار در رفته ای و با قلوه سنگ های مختلف الشکلی که فقط خودش وزن آنها را می دانست می کشید، در رونامه می پیچید، تالاپ،  کف دستت می گذاشت و درحین چپاندن پول توی جیب پیش بند یک آیه ای یا وردی می خواند و خدا برکتی می گفت و کاردش را خش خش کنان روی سنگ زبری که کف وانت افتاده بود می کشید، یا با چرمی قهوه ای رنگ که از شدت چرک سیاه شده بود و به کمر ش آويزان بود تیز می کرد و باز بجان حیوان مادر مرده می افتاد. ولی آنروز نوبت آمدن گوشت فروش نبود ! یا آمده بود و گوشت های محدودش را که پاسخ گوی بیش ازهزارنفر متقاضی نیست در یک چشم به هم  زدن فروخته و رفته بود .

حاج رفیعی فقط مرغ زنده داشت ! من و شاتسی از بین مرغ هایی که پاهایشان بهم بسته بود و روی خاک درهم می لولیدند، بنظر خودمان یکی از چاق و چله هایش را انتخاب کردیم و به حاجی که همیشه خوشحال و خنده رو بود و اگر تو گوشش هم می زدی می خندید، نشان دادیم و گفتیم این !  در حقیقت من به تنهایی انتخاب کردم چون شاتسی سخت افسرده بود و مي گفت چرا مرغ های بدبخت را با پا به هم بسته اند و حیوون هاي زبون بسته، توي خاک، روي شکم افتاده، قدقد کنان توی هم می لولند و بدون اينکه خود بفهمند منتطر قاتل شان نشسته اند، روي زمين افتاده اند ؟ گفتم تو کاملن درست می گی ولی چکار باید کرد ؟ فعلن زنده گی ما انسان ها این جوری است و سر نوشت حیوان ها اونجوری !

راستش را بخواهيد من هرگز به اين موضوع فکر نکرده بودم و اين مسأله براي من ايراني امري بود عادي و روز مّره، تا بوده چنين بوده است ! تا کنون، به اين صورت، اينجوري و مثل شاتسي فکر نکرده بودم و دلم براي مرغي يا خروسي نسوخته بود. حاجی که از حرف ما سر در نمی آورد با نیش باز هی می خندید و دیگراني که همیشه دور و بر مغازه حاجی می پلکیدند زُل زُل به ما نگاه می کردند و چون خر نبودند قيافه گرفته و غمگين شاتسي را مي ديدند و حدس مي زدند چه خبر است و تعجب مي کردند چطور ممکن است آدم دلش براي مرغ و خروس يا براي گربه و سگ بسوزد ؟

چون خودم هر گز حیوانی را نکشته بودم به حاجی گفتم خودت سرش را ببر تو این مدت ما می رویم نانوایی . نانوايي بغل دست مغازه حاجی بود و با وجودیکه هنوز خلوت بود کمی شاتسی را آنجا معطل کردم تا پرپر زدن مرغ را نبیند. در منزل هر کاری کردیم پرهای مرغ از بدن جدا نمی شد یا به آسانی جدا نمی شد ! من بخاطر آوردم که مادرم مرغ را در دیگ آب جوش می گذاشت و پرهای خیس به راحتی کنده می شدند ماجرا را به شاتسی گفتم و مرغ را پس از به جوش آمدن آب توی دیگ آب جوش نهاديم، و با شعله روشن منتظر ماندیم تا پرها نرم بشوند بعد از حدود نیمساعت فکر کردیم خُب حالا پرها نرم شده اند و مرغ را از دیگ بیرون آوردیم و لي چشم تان روز بد نبيند با تعجب دیدیم مرغ با همه امعا و احشا و محتوای شکم و دل و روده و پر وبال چنان پخته شده که همراه با پر، پوست و گوشت هم، که به علت کثافت درون بدن مرغ زرد رنگ شده بود، باهم جدا می شدند. همه را دور ریختیم. در آن روز تعطيل هم قيد پخت و پز را زديم، هم قيد "چاچا " که شاتسي باديدن مرغهاي " مظلوم " دل و دماغي برايش باقي نمانده بود ! هنوز پس از 38 – 39 سال این موضوع را به خاطر می آوریم و شاتسی گاهی برای دوستان و فامیل تعریف می کند.

در این مدت مادر ( نامادری) خودم با خواهر کوچکم از بوشهر به دیدن ما آمدند، برای آشنایی با عروس اش و براي کمک به او و بقول خودش براي اينکه بدور از پدر و مادرش احساس غريبي نکند ! از پدر و مادر شاتسي ياد کردم ! همين جا بگويم که پدر شاتسي چنان مهربان و دوست داشتني بود که آدم باور نمي کرد آلماني باشد و عجيب با من دوست و صميمي شده بود و هرگاه من را مي ديد به وضوح شوق و علاقه اش را نشان مي داد و نوشيدني تعارف ام مي کرد يا مي گفت بيا بريم باهم قدم بزنيم ! مادر شاتسي در عوض از آن هيتلري هاي دو آتشه بود که در جواني بازوبند مخصوص جوانان هيتلري به بازو مي بستند و تکيه کلامشان اين بود Deutschland über Alles  ( آلمان بر تر از همه)  او در اوايل هيچ با من دمساز نبود و هميشه با آن چشم هاي آبي اش، بدون پلک زدن، چنال زُل زُل به من نگاه مي کرد انگار من از کره مريخ آمده ام ولي پس از مدتي، پس از اينکه با کمک پدر و با کمک شاتسي تفهيم شد که من ِ ايراني آريايي تر از او هستم، کمي نرم شد و به مرور با آشنايي بيشتر با من مرا مثل فرزندش دوست داشت و هنگامي که با شاتسي بر سر موضوعي اختلاف نظر پيدا مي کرديم جانب مرا مي گرفت.

بر گردم به شاهپور ! همان طور که حدس می زدم بلا فاصله انس و الفتي صميمي بین شاتسي با نامادري ام و با خواهرم برقرار شد، که ما ايراني ها در اظهار محبت از نوعي ديگر سرشته شده ايم ! مشکل شاتسي تلفظ و لهجه بوشهری مادرم بود که با توجه به استعداد حیرت آور اش در يا دگیری زبان بزودی برطرف گرديد و مشکل حل شد یعنی شاتسی علاوه بر لهجه اصفهانی که از مامان سهراب یاد گرفته بود لهجه بوشهری را هم از نامادری ام آموخت ! از آن پس مادر پخت و پز را با حوصله به شاتسی یاد مي داد و او سریع مي آموخت که خيلي دختر باهوش و زبر و زرنگي بود و هست، بر عکس آنچه مرسوم است که مي گويند فقط دختر هاي زشت باهوش و فهميده هستند و دختر هاي زيبا کمتر ! که من چنين تجربه اي ندارم و معتقدم فهم و شعور زشتي و خوشگلي نمي شناسد ! من تعجب می کردم که چگونه مادر و شاتسي هردو با هم راحت صحبت می کنند و از دل می خندند !

مادر به مدت 3 ماه نزد ما ماند و ما در این مدت هرچه از مهمانی دادن بدهکار بودیم و عقب افتاده بوديم به همت آشپزي مادر و با کمک شاتسي عزيز تلافی کردیم و مهمانها از دست پخت شاتسی خيلي تعریف می کردند و می گفتند خانم دست شما درد نکند و او که معنی این اصطلاح را نمی فهمید دست اش را نگاه می کرد و می گفت: " نه درد نمی کند"

2 نوشته شده در  2005/12/6ساعت 1:46  توسط حميد 
مرضی بنام خنّاس 

از همه شما عزیزان، خواننده وبلاگم پوزش می طلبم که انتشار خاطرات بطور موقت به تأخیر افتاده بود. بعضی وقتها به عللی چنین پیش می آید. اینک به تلافی تأخیر، مطلب بالا بلندی را تقديم حضورتان می کنم که امیدوارم حوصله خواندنش را داشته باشید!

 

در نوشته های پيشين گفتم که اداره بندر و کشتيرانی بندر شاهپور، واداره گمرک آن شهر، درست در فاصله هژده کيلومتری و درميان يک

کويرخشک و در وسط یک بيابان بی آب و علف، يک مجتمع مسکونی ساخته بودند برای سکونت پرسنل شاغل و اسم اش را هم گذاشته بودند " سر بندر"  که در حقيقت " ته بندر" بود و نه سرش ! حالا چرا در آن فاصله دور و در آن سر زمین برهوت که بقول ننه بزرگ: نه آب بود و نه آبادانی و نه گلُبا نگ مسلمانی ؟  من نمیدانم... در صورتی که از شهرشاهپور، اگربتوانم آن لجن زاری را که ما  آن زمان می دیدیم شهر بنامم،  تا محل بر پایی این مجتمع مسکونی،  به غير از چند کيلو متر شوره زار ( حدود 5  تا  6  کيلومتر)، بقيه اش، تا چشم کار می کرد، کوير لوت بود و بيابان لم يزرع !

خانه ها در این مجموعه در ریف شش تایی ساخته شده بودند و فاصله بین هر ردیف تقریبا ده تا 15 متر بود! و این جور نبود که مثلن خانه ناخداها در یک بخش، مدیر ماشین ها بخش دیگر، ملوان ها دراین قسمت، کارگران در قسمت دیگر ! نه خیر ! همه چیز قاطی پاطی بود. دلیل اش هم خیلی ساده و روشن بود: نخست این که همه خانه ها فتو کپی هم بودند، با این تفاوت که بعضی ردیف ها دو اطاقه و بعضی دیگر چند اطاقه بودند. دو دیگر اینکه اگر خانه ای در اثر مرگ یا انتقال ساکنین اش خالی می شد، در نوبت نشسته گان، محلی و جایی  برای عشوه و ناز و انتخاب و تعویض این خانه با آن خانه نداشتند، مگر اینکه پیه بی مسکنی را به تن خود و خانواده بمالند و به احتمال یقین برای ابد بازدر نوبت بنشینند !

این چنین بود که خانه ای دواتاقه با حیاطی که محوطه اش بزرگتراز سطح زیر بنا بود،  در منتها الیه یک ردیف از خا نه ها،  نصیب ما شد. همسایه سمت راست مان یک خانواده مهربان بندر عباسی بودند و در سمت چپ مان بیابان برهوتی قرارداشت که تا... افق ادامه داشت و آن دورها، یک جایی،  بین مجتمع مسکونی و نوار گرد گرفته افق،  گه گاهی ابری خُرتومی شکل از گردوخاک ديده مي شد که پیچ در پیچ به هوا می رفت و نشان از ماشین هایی داشت که در جاده خاکی ماه شهر به سوی آبادان می تاختند.

روبروی ما، درانتهای  ردیف جلو، منزل ناخدا محمودی بود. ( حدود يک ماه پيش مطع شدم که ناخدا محمودي و همسر مهربانش سالهاست رخ در نقاب خاک کشيده اند که خداوند آن ها را رهين رحمت کند). ناخدا محمودي و همسر مهربانش، از شانس من بوشهری بودند. هم خودش که مقام پدری نسبت به من داشت، و هم خانم مهربان و بچه های قد و نیم قدش، شدند مونس و یار و یاورشاتسی.  بویژه زمانی که من دریا بودم و شاتسی فارسی را درست بلد نبود و خانم محمودی  مثل دختر خودش ازاو مواظبت می کرد و در کارهای خانه و هنگام خرید راهنمایی اش می کرد و بچه ها ( چهار پسر و یک دختر)  که آن ها نیز مهربانانه اورا شاتسی صدا می زدند و فکر می کردند " شات سی" اسم اواست. ما دقیقن یکسال و نیم دراین کمپ و در این محل مسکونی زنده گی کردیم، سپس هر چه داشتیم به بهای ناچیز فروختیم و برای ادامه تحصیل عازم آلمان شدیم. چند اتفاق جالب و استثنایی متعلق به این دوران به یاد دارم که آنها را به نوبت در ذیل نقل می کنم:

=  تا زمانی که در ساختمان مجردی بندر،  نزدیک به اسکله،  زنده گی می کردم در سالن غذاخوری بندر، که غذا را با قیمت مناسب در اختیار کارمندان می گذاشتند، ناهار و شام می خوردم. اینک که من و شاتسی به منزل مسکونی در " سربندر" اسباب کشی کرده بودیم، خوشحال ازاینکه از آن تاریخ به بعد با همسرم در منزل غذا خواهم خورد. برای صرف نهار ازسرکار به منزل می رفتم. در این تاریخ برای ترتیب نقل و انتقال و اسباب کشی بطورموقت در ساحل،  دربخش امور دریایی، کار می کردم چون دیگر مرخصی ای برایم باقی نمانده بود که بگیرم. وقتی با اتوبوس کهنه بندر که تنها وسیله تردد بین شاهپور و" سربندر " بود به منزل رسیدم دیدم نهار هیچ نداریم ! گفتم شاتسی نهار چی می خوریم ؟ بجای جواب دادن زد زیر گریه. معلوم شد بلد نیست غذا درست کند . می گفت مادرم من و خواهرم را همیشه از آشپز خانه بیرون می کرد و می گفت شما دوتا فقط مزاحم ا ید، برید بیرون. گفتم خوب حالا گریه ندارد نون و کالباس می خوریم ! سالن غذا خوری بندر، همان طور که گفتم هژده کیلومترازما دوربود و هیچ گونه وسیله تردد هم در اختیار نبود. ازتنها مغازه موجود درکمپ،  که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را در بساط داشت و متعلق به شخص شخیصی بنام حاج رفیعی بود، نان و کره و پنیر و کالباس خریدیم و سد جوع کردیم. این حاجی چون رقیبی نداشت قیمت ها را خودش تعیین می کرد و چنان آدم خوش ُخلق و مهربان و دلسوزی بود که آدم کیف می کرد ازش خرید کند! به هر قیمت که مي فروخت ! چون چاره دیکری نداشتیم ! و آدم دلش می خواست بگوید حاجی جان ! جان عمه ات قیمت ها را کمی ببر بالا تر ؟ آخه تو هم زن و بچه داری، گرفتاری داری ! خدا خوشش نمی آید فقط یکبار مناسک حج تمتع را بجا آورده  باشی !  مغازه و دکان حاجی نه تنها محل خرید پیاز و سیب زمینی و هنندوانه و کشمش و عدس و یخچال " وستینگهاوس" و تلویزیون " فیلیپ " و " بلر " و محل فروش فرش هاي  نائيني و تبریزی بود، بل که چون کمپ  مسکونی، با حدود دوهزار نفوس، مکان تفریح و ورزش و گشت و گذار هم نداشت و فاقد محل تجمع و تفنن ای برای وقت گذرانی مردم بود، همه، از پیر و جوان براي وقت گذراني در اطراف و اکناف این دکان خواربار فروشی، که آن طرف جاده بدور از خانه ها و در وسط يک محوطه وسيع قرارداشت جمع می شدند. و چون وسایل خبر رسانی هم وجود نداشت و روزنامه و مجله ای هم در کار نبود، ملت همین جوری اخباری را که این جا و آن جا شنیده بودند برای هم نقل مي کردند .  نیازی به گفتن نیست که اکثر صحبت ها بر محور کار و اداره بندر و کشتی راني و دریا و ترس ازانتقال به بنادر دوردست و گرفتاری های خانواده گی دورمی زد و صد البته غیبت و پچ پچ در باره این شخص یا آن شخص نيز چاشني بحث وصحبت ها بود. گاهی نیز مشکل مهمی را که در مجتمع وجود داشت همان جا به مشورت مي گذاشتند و حل و فصل می کردند و راه علاجی برایش می ُجستند. از جمله وقتی یکی از ساکنین محل، که یک جوان  23 – 24 ساله ای بود  به نام " خناس "  بخوان : خن ناس - که مغزش بیش از 17- 18 سال رشد نکرده بود، باز، و برای چندمین بار مرتکب خرابکاری و بی ناموسی شده بود، و صاحب خانه يعني مرد مدافع ناموس، طبق وظيفه ناموسي به شدت کتک اش  زده بود. چنين بود که ریش سفیدها و ریش سیاه ها جلو دکان حاجی جمع شدند و جلسه گرفتند و گفتند این اینجوری نمي تواند باشدکه این جوری بماند و بقول بعضی از وبلاگ نویسان وطنی یک کار اساسی می بایست انجامیدن را !  مجتمع مسکونی سر بندر در واقع فاقد پلیس و پاسبان و شهربانی و یا هر گونه نیروی واپس گرای انتظامی بود و ضرورتی هم به وجود اینجور نیروی های امل و غیر متمدن احساس نمی شد، زیرا مردم خود مشکلات خودرا حل و فصل می کردند، گاهی با زبان خوش، گاهی هم با کمی مشت و لگد و دعوا، با مقداری فحش خوار و مادر به عنوان چاشني! که شاعر گوید بنی آدم اعضای یک دیگرند ! اینک نیز باید خود راهی برای حل این مشکل می یافتند بویژه  دراین مورد خاص یعنی کتک خوردن پی در پی " خناس"  که پایانی می بایست و راه  حلی می خواست  و علاجی قطعی می طلبید این معضل را ! این آقای "خناس"  در حقیقت جوانی بود سر بزیر و مثل بسیاری از جوانها،  فعال و پر تحرک و پر جنب و جوش، از آن تيپ هايي که باید مشغول شان کرد تا بجای ولگردی و علافی، مفید به حال خود،  مقیّد به قوانین کشور و پای بند به اصول اجتماع بمانند. این خناس، پدر پیر بد بختی هم داشت که خداوند پس از سالها بی بچه گی و بی اولادی این پسر را به او و همسر نازنینش، که آزار هردوتا شون به مورچه هم نمی رسید، اعطا کرده بود و با هزار زجر و عذاب اورا به این سن و سال رسانیده بود. و هرچه داشت و نداشت و همه امید و زنده گی اش همین بچه بود. اما این پسر، که واقعن قربانی بی برنامه گی برنامه ریزان اجتماع اش شده بود، این حرف هارا نمی فهمید!  و اینک دراین سن و سال که نه بچه بود و نه يک مرد کامل،  سخت نا آرام بود، هم برای خودش درد سر درست ميکرد هم برای پدرپیرش. نه سواد درست و حسابی داشت نه رشوه و نه پارتی،  دست بگریبان با بیکاری مزمن و همه جا گیر! حتا تحصیل کرده های آن زمان بیکار و علاف در خیابان ها پرسه می زدند چه رسد به این جوان که به معنای کلمه هیچی نداشت. یک روز پدرش با چشم گریان آمد نزد من و خواهش و التماس که اورا درکشتی ام، دردریا، به دور از ساحل به نحوی سر کار بگذارم ! می گفت آغی ناخدا ( آقای ناخدا) اختیار ای بیچه دس خوتن، بزه تو سرش، لغت بزه تو کین اِش ولی آدم اِش کن ! می گفت ترسم از اینست که روزی این یک دانه بچه ام را بکشند ! و آن بي چاره بد جور راست می گفت. دلیل ترس پیر مرد هم بدين سبب بود که این جوان لاغر و ورزیده که از زیبایی ظاهری هم بی بهره نبود،  ظهرها، هنگامی که هوای تفت کرده و گرمای طاقت فرسا ي کوير همه را بدرون خانه ها و زیر کولر سرد و خنک می کشید، او از روی دیوارخانه های مردم بالا می رفت،  تنبان و تنکه زن های شوهر دار و دخترها ی دم بخت را که پس از شستشو و غسل روی طناب برای خشک شدن آویزان کرده بودند می دزدید و با خود می برد. مر دهای خانه، که این عمل ناشایست و غیراسلامی خناغیرت ناموسي و غرور مردانگی شان را جریحه دار می ساخت کمین می نشستند و اورا در پشت دیواری، تنبان در دست، آخ  و اوخ کنان و قربانت گردم گویان، در حين ماچ و موچ تنبان و در حال عملیات محیرالعقول، غافلگیر می کردند و دهِ بزن...حالا نزن کی بزن... و با سرو صورت خونین فراری اش می دادند. ولی از آنجا که توبه گرگ مرگ است، روز بعدش روز از نو روزی از نو... که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها... پدر ازروی ناچاری دست به دامن من شده بود تا  پسرش را ببرم در یا،  به دوراز مهرویان دلربا و به دوراز افکارگمراه کننده ناروا، تا دیگر روی ساحل نبیند و چشمش کور دردام تشعشع مرموز موی زنان گرفتار نشود ! همان تشعشعی که اولین رئیس جمهور اسلامی چندین سال بعدش قادر به کشف اش شد و باا ین اختراع مشعشعانه به ما نشان داد چگونه از بدو تولد تا انقلاب کبیر اسلامی در دام تشعشعات مرموز گرفتار بوده ایم و خود نمی دانسته ایم. که شاعر گوید:

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود ** علت آن بود که در ظرف غذا موی نو بود/ بواالحسن گفت که درموی تو امواجی هست** که کشاننده "خناس" جوان سوی تو بود.

دلم برای گریه و زاری  پیر مرد سوخت و پسرش را پس از هارت و پورت مفصل روی کشتی به کار گماشتم، و تأکید کردم اگر کوچک ترین نافرمانی یا خلافی ازش سر بزند نه تنها پدرش را در می آورم بل که دست هایش را به طنابی می بندم، به دریایش می اندازم و با کشیدن طناب با تمام سرعت از پشت کشتی طعمه کوسه های گرسنه خلیج فارس اش می کنم !  او که ازهیبت کشتی و دیسیپلین موجود و از مقام و منصب کاپیتان سخت جا خورده و فکر مي کرد من راست راستي به در يايش مي اندازم، به شدت ترسیده بود چنان فرمانبردار شد که اگر می گفتم یپر تو آب، بی چون و چرا می پرید.  از آنجا که هیچ کاری بلد نبود، نخست اورا روی عرشه گذاشتم، برای کمک به ملوانان ولی دیدم به دلیل ناشیگری،  هم خودش را ممکن است به کشتن بدهد و هم  این که تو دست و پا و مزاحم دیگران است، به نا چار اورا تحویل آشپز دادم و گفتم روزها سیب زمینی پوست بکند و سبزی بشورد و هنگام صرف غذا در سالون افسران و راهنما ها با لباس یونی فورمی که بعد ها برایش تهیه دیدیم، به عنوان " استیو وارد" غذا سرو کند، چاهی بیاورد و ظرف و ظروف را بشوید و خلاصه به آشپزاخطار کردم نگذارد مرض بیکاری عارض اش شود. اما پرسنل هفته به هفته عوض می شدند یک گروه برای یک هفته به مرخصی می رفت و گروه دوم برای هفته ای دیگر مشغول بکار می شد. و هر گاه این جوان هم به ساحل می رفت باز دزدیدن تنبان ها شروع می شد و زن ها وقتی از آمدن خناس به ساحل مطلع می شدند ظهر ها هنگام ترک حیاط، به ناچارشلوارها را جمع می کردند و به اندرون  می بردند و" خناس " از روی ناچاری شورت و تنبان مرد ها را می دزدید ! حالا عوضی یا به عمد ؟  کسی نمی دانست ! ولی او نیز یاد گرفته بود که دیگرازچشیدن طعم عشق درپشت دیوار معشوقه دست بردارد و ترجیحن به بیابان پناه ببرد. که چون درختي و بوته اي وجود نداشت، عشق بازي اش با تنبان را مردان با غيرت مي ديدند و آه و ناله اش و راز و نيازش را با معشوقه خيالي مي شنيدند و به قصد کتک کاري دنبالش مي کردند و او در حالیکه تنبان ها را سفت و سخت زیر بغل چسبيده بود بصورت زیکزاک می دوید و جا خالی می داد و مردها که اکثرن دودی و سیگاری بودند حریف این جوان تازه نغس نمی شدند و مردم بيکار و تماشا گر، آن ها که ناموس خودشان از خطر عشق خناس رهيده بود، از خنده روده بر مي شدند.

من نمیدانم روان شناسان این مرض را چه می نامند ؟ ولی این جوان بدبخت به بد دردی مبتلا شده بود ! شايد مرض خنّاس ؟ همه ریش سفیدان محل پی برده بودند که این آبرو ریزی ها نمی توانند ادامه پیدا کنند و غیرت و مردا نه گی مردم را هم نمی شود دست کم گرفت ! راه علاجی باید. پس از شور و مشورت های لازمه در جوار دکان حاجی رفیعی، روزی تنگ غروب، همه، ازجمله پدر" خناس "  آمدند نزد من که در همان هفته مرخصی داشتم و منزل بودم و پس از کمی حاشیه رفتن و تعریف کردن از من که مثل پدر برای او هستم، در صورتی که خودم به تازه گی 22 سالم شده بود و ازاو جوان تر بودم ! گفتند فلانی شما رئیس اش هستید و ما چاره ای نمی بینیم جز این که زن اش بدهیم ! گفتم فکر بسیار خوبی است و لی باید زنی باشد قشنگ و با وجاهت  یا دست کم پر از عشوه و ناز تا خانه نشين اش کند !یا این که  قلدر و بزن بهادر که بتواند این طفل گریز پای را در مکتب نگهدارد. شما آیا چنین زنی را یافته اید گفتند آری ولی برای این که خانواده دختر به این پسر بدبخت بی مال و بی منال زن بدهند لازم است دست کم صورت طاهر را حفظ کنیم و به نشانه این که زنده گی دخترشان تأمین و در دست یک جوان خانواده دار است ضروري است چند نفر از ناخداها از جمله جنابعالی به خواستگاری نزد فامیل این دختربرويم. گفتم چگونه ممکن است خانواده این دختر از کارهای جیمز باندی و تنبون دزدی این شاه پسرمطلع نشده باشند ؟ گفتند آخر دختر مال آبادان است و ما از طریق دوستان و آشناها مطلع شده ایم که این دخترجوان حدود یکی دوسالی است بیوه شده است. گفتم برای خرج و مخارج عروسی چه فکری کرده اید گفتند منتظر نظر شماییم، از جمله مي خواهيم مطمئن بشويم که شما از کار بيکارش نمي کنيد گفتم فقط زماني بيرونش مي کنم که به سيم آخر زده باشد ولي سعي مي کنم با پس گردني آدمش کنم براي عروسي چقدر پول لازم است ؟ گفتند فلان قدر. یک بسته اسکناس گذاشتم جلوی شان و گفتم این سهم من، هر کدام از شما هم در اسرع وقت سهم خودتان را اضافه کنيد، و بی معطلی دست به کار شویم ! پول مورد لزوم در اسرع وقت تهیه شد و الحق باید گفت اکثر ناخداها و راهنما ها کمک های شایسته ای کردند. در روز موعود گروهی 5 نفره از کاپیتان ها با داماد آینده و پدر و مادرش عازم آبادان شدیم و مادر بیچاره در تمام مدت بین راه، هنوز هیچی نشده، به جان همه ما دعا می کرد. من از دیدن زیبایی و حجب و حیای عروس چنان خوشحال و حیرت زده شدم که در راه باز گشت به "سر بندر "  به داماد گفتم:  فامیل دختر به احترام و به اعتبارما و اطمینان به ما حاضر به این ازدواج شده اند و گرنه تو خود ت چيزي به حساب نمي آيي و اگر در آينده شنیدم کوچکترین اذیت و ازاری از تو به این دختر رسیده است با همین دست های خودم خفه ات می کنم و دیگران هم دسته جمعی رویش گذاشتند و گفتند ناخدا به شما نخواهد رسید چون ما خودمان سر جا خفه اش می کنیم ! این تهدید گروهی چنان روی این پسر اثر گذاشت، که هرگز دست از پا خطا نکرد و ناخداهای بومی بارها همسر شان را به بهانه ای به خانه "خناس" می فرستادند و از حال و احوال عروس جویا می شدند  و به من نیز اطلاع می دادند که همه چیز بر وفق مراد است، من خود نیز از رفتار و کردار این جوان در کشتی می دیدم که عاقل و مرد زنده گی و پای بند خانواده شده است و چه خوشحال بودیم همه ما،  که کار نیک  مان مثمر ثمر واقع شده است. بویژه که عمل زشت تنبان دزدی هم از آن پس منسوخ شد. بی شک جوانی و زیبایی و درایت این دخترنمونه نیز رل بسیار مهمی در رام کردن این گاو وحشی بازی کرده است اگر نگویم  رُل اصلی را. و چه شانسي آورد اين پسر !

این داستان هنوز تمام نشده است و چگونگی پدر شدن "خناس" را در نوشته بعدی شرح خواهم داد.

ادامه دارد...       

 

2 نوشته شده در  2005/11/30ساعت 10:23  توسط حميد 
 

سخنان سخيف افرادی مثل " شجاع ! " نماينده نا شجاع دشتستان که از دليری و شجاعت مردم سلحشور آن خطه نه بویی برده است و نه نشانی دارد و با توهين به فرهنگ پر افتخار زادگاهش باعث آبروريزی و شرمنده گی دیار پهلوان پرور دشتی و دشتستان شده است و زوزه کشی های آن فرد بی مایه ديگر که بخاطر دست بوسی و پای ليسی عمامه بسران، از قوطی عطاری آخوند جنتی بيرونش آورده اند، چفیه فلسطینی بر دوش، با بی احترامی و دروغ پراکنی در مخالفت با بزرگداشت شاعر گرانمایه شادروان منوچهر آتشی، در پشت تريبون روضه خوانی مجلس شورای آخوندی، که به خاطر همين سخافت ها و بی آزرمی ها، به آن راه يافته اند.  مصداق داستان " مشتی غلوم لعنتی "  شادروان سعیدی سیر جانی است.

 

نخست بگویم که این داغ دل را به کجا ببریم ؟ در حالیکه جراحی و تعویض کلیه، شغل و کار ی عادی در اروپا و آمریکا شده است پزشکان مملکت ما به علت پایین بودن کیفیت تدریس در دانشگاه ها و بی تجربه گی در عمل، حتا قادر به انجام یک عمل جراحی ساده و آسان کلیه نیز نیستند. و در اعلامیه شان علت مرگ شاعر را بدون هیچ گونه توضیح مستدل و هیچ اشاره ای به خرابکاری شان در انجام عمل جراحی، ایست قلبی، ذکر می کنند. کدام مرده را سراغ دارید که بدون ایست قلبی مرده باشد ؟ قلب که به ایستد هر کسی می میرد چه روی میز جراحی چه هنگام اسب سواری یا وزنه برداری ! آتشی، به گواهي همه دوستان و آشنایانش سابقه ناراحتی قلبی نداشته است !؟ در چگونه گي مرگ آتشي هیچ کس کنترلی نکرد، هیچ مقامی متقاضی تشکیل کمیسیونی نشد. تو مملکت ما هرکس مرد، مُرد. با تشکیل کمیسیون پزشکی آتشی دوباره زنده نمی شد ولی می توانست از بی هوده مردن دیگران جلوگیری کند.

آخوند هایی که می خواهند آمریکارا لابد با عمامه و ردایشان بزانو در بیاورند و آن رئیس جمهور کریه المنظر که تریبون سیاستهای جهانی را با منبر روضه خوانی عوضی گرفته است و می خواهد اسرائیل را که میلیون ها نفوس اسلحه به دست عرب با آن قدرت عظیم در کنترل نفت جهانی و در دست داشتن ترعه ها و تنگه ها و دریاهای استراتژیک حزیف اش نشدند، از راه دور از کره زمین محو بکند، بروند خجالت بکشند و بجای رجز خوانی بی هوده، فکری به حال ام القرای اسلام خودشان بکنند، که اگر هم قرار باشد آمریکا و اسراییل نابود بشوند نخست سیستم  جمهوری آخوندی خودشان به نابودی کشیده خواهد شد ! 

واما داستان سعیدی سیرجانی: 

سعيدي مي نويسد در سيرجان مردي ميانسال، آرام و سربزير بنام مشهدي غلام، معروف به مشتي غلوم لعنتي، زنده گي مي کرده است و ادامه مي دهد که: " اين مشتي غلوم لعنتي از آن مخلوقات سربزير پر تحمل آرامي بود كه هر چند گاه يك بار، جوش جنون بر وجودشان مسلط مي شود و به حركاتي دست مي زنند كه بكلي نا منتظر و بي سابقه است. مشتي ما هم سيصد و پنجاه و پنج روز سال را با چنان آرامشي پشت پاتيل مغازة قنادي سپري مي كرد كه زبانزد همگان و مايه بخش شيطنت و وسيله تفريح و تمسخر بچه هاي بازار بود. مرد شريف و بي آزار چهل سال متوالي در پست ثابت و بلامنازع " شاگرد قنادي" خدمت كرده بود، بي آنكه لحظه اي از يكنواختي كارش دستخوش ملال شود، يا از گراني بار معيشت نقش گلايه اي بر چهره چروكيده اش بنشيند.
در مقابل اين سيصد و پنجاه و پنج روز كار يكنواخت و آرامش حيرت انگيز، سالي ده روز مشتي غلوم به تعبير مردم ديوانه آب و آتشي مي شد و به عقيده خودش ديوانه " عشق حسيني" و همه عقده هاي فروخورده يكساله را در اين ده روز عاشورا بيرون مي ريخت". 

او همیشه در ایام محرم به مدت 10 روز میدان دار تکیه ها و علمدار تعزیه های ابا عبدالله الحسین می شده است. و با جمع کردن یک مشت بچه يتيم بیکار و بیعار به دور خودش و با مالیدن خاک و کاه و گل بر سر و صورت، و با پوشيدن لباس سياه بلند عربي  دسته عزاداری راه می انداخته و چون نه ازنوحه خوانی و نه از ماتم سرایی چیزی بارش بوده، با صدایی بلند و نکره دایم بر شمر و بر یزبد و ابن سعد و بر هرکس که در زمین کربلا روبروی سبط پیامبر، حسین ابن علی علیه السلام ایستاده و با وی در افتاده بوده لعنت مي فرستاده است.  این مشهدی غلام با حرکت و جنب و جوش و عربده ای که را ه می انداخته است بزرگسالان را نیز بدنبال خود می کشیده، و به خاطر لعنت فرستادن ها یش بر دشمنان سیدالشهدا، او را در محل و در ولایت، با نام  " مشتی غلوم لعنتی " می شناخته اند.

سیرجانی می نویسد روزی، در همين ايام محرم، در روز عاشورا، در کنار منبر، که عزاداری ها و رجز خواني ها در آنجا به اوج خود مي رسيد، ایستاده بودم که دیدم مشتی غلوم لعنتی با دسته عظیم عزاداری که پشت سرش راه انداخته بود، در میان فرباد روضه خوانان و همهمه سقایان و صداي زنجير سينه زنان و نوحه عزاداران و طنين طبل و نفير شيپور ها و سنج ها و در میان شیهه اسبان و نعره شتران در حالیکه مردم کوچه داده بودند به منبر نزدیک شد. به نوبت پاي چپ يا راستش را جلو مي گذاشت، شمشير کهنه و رنگ ورو رفته اي را تو هوا تکان مي داد و از ته دل داد می زد: آهای مردم لعنت بر یزید ابن معاویه و ملت با صدای بلند و یک نفس جواب می دادند: بیش باد و کم مباد ! میشتی غلوم می گفت: آهای مردم لعنت بر ابن سعد ملعو ن و مردم  پاسخ می دادند: بیش باد و کم مباد! آهای مردم لعنت بر شمر ابن ذی الجوشن ! – مردم: بیش باد و کم مباد ! سیر جانی می نویسد چنان سرو صداها قاطی شده بودند که کسی صدای میشتی غلوم را درست نمی شنید هرچند او بدون مکث و با صدای بلند پیاپی و چپ و راست لعنت می فرستاد ! مردم اما چنان در خلسه و سوگ و عزاداری فرو رفته و از خود بیخود شده بودند که کسی هم توجهی به گفته های میشتی غلوم نمی کرد! آن ها همه با هم و با صدای بلند به دنبال هر لعنت مشتی غلوم فرباد می زدند: بیش باد و کم مباد!

سیر جانی می گوید درهمین ازدحام و شلوغی، مشتی غلوم به نزدیکی های من رسید، شنیدم عربده می کشد و می گوید: آهای ملت! تُف تو گور پدر و جد و آبادتان ! و مردم بدون توجه جواب می دادند : بیش باد و کم مباد ! آهای ملت لعنت بر پدر و مادر تک تک تون ! و مردم یک نفس جواب می دادند: بیش باد و کم مباد! آهای مردم  خاک برسر خودتون و تُف تو گور فک و فامیل تون ! و مردم پاسخ مي دادند: بنش باد و کم مباد!

 

اینک نیز حکایت این دو نماینده مجلس شورای اسلامی است که طوطي وار از هر کس که به اجداد و نياکان شان توهين کند تقليد مي کنند و مي گويند بيش باد و کم مباد و به همین یکی دوتا شاعری که داریم و باعث افتخار وطن و میراث فرهنگی مان هستند نيز بی احترامی می کنند! کشورهای دنیا بویژه کشورهای غربی هر ساله ده ها شیمیدان، فیزیکدان، طبیب، جراح، مهندس، پژوهشگر  و...و  به عالم بشریت معرفی می کنند که جوایز  نوبل را در رشته های مختلف به خود اختصاص می دهند. کدام پزشک حاذق، کدام فیزیکدان ماهر ، کدام پژوهشگر ما تا کنون یکی از این جوایز جهانی را ربوده است ؟ مگر نه این است که دنیا مارا با همین چند تا شاعر و نویسنده که مایه افتخار فرهنگی و هنری مان هستند می شناسد ؟ ما غیر از فردوسی، حافظ و سعدی و خیام چه چیز دیگری از گذشته مان داریم که به رخ جهانیان بکشیم ؟  آنگاه شما، ای نماینده گان شورای ریش و پشم،  خودتان به این میراث فرهنگی تان توهین می کنید ؟ خودتان به نیاکانتان لعنت می فرستید؟    

 

پي نوشت

بديهي است ايرانيان فرهيخته در همه رشته ها در جهان فراوان داريم، نظرمن اما مقايسه اي از فضاي موجود درون ايران بود که نخبه گان را در هر دوره به بند کشيده اند و هنوز هم بدتراز هر زمان به بند مي کشند، با کساني که در کشور هاي آزاد جهان اختراع هاي مهمي را به جهان عرضه مي کنند يا جوايز نوبل را به خود اختصاص مي دهند که ما شوربختانه تا کنون از اين جور جوايز بي بهره مانده ايم

2 نوشته شده در  2005/11/30ساعت 10:21  توسط حميد 
شروع ديگر 

هنگامی که با " الکه " آشنا شدم بيش از دو ماه و نيم از ورودم به آلمان نمی گذشت و بدیهی است در این مدت کوتاه هنوز تسلطی به آن زبان نداشتم، اما الکه عجیب حوصله ای در توضيح و تشریح و تفسیر کلمات غریب و نا آشنا با من داشت، آن کس که گفته بود اگر می خواهید سریع زبان یاد بگیرید باید دوست دختر داشته باشید راست می گفت. هر جا در مکالمه به مشکلی بر می خورديم و از توضیح او به آلماني چیز زیادی دستگیرم نمی شدُ مي زديم به انگليسي که الکه نیز به خوبي باآن آشنا بود. ما در ابتدا هم ديگر را با اسم کوچک صدا می زدیم  ولی بعداز دو سه هفته اسم من از حميد  تبديل شد به " شاتس ".

Schatz در زبان آلمانی به معنای " گنج " است ولی در  محاوره به معنا ی:  عزيزم و "دارلينگ" است
که مؤنث آن می شود " شاتسی " = سویت هارت. و ما از آن پس همديگر را با اين اسم صدا می زديم. و اينک نيز پس از گذشت 42  سال هنوز هم به همين منوال است . این موضوع باعث شد که دوستان و همسایه گان در ایران فکر کنند اسم همسر" شاتسی " هست و بدین سبب آن ها نیز اورا شاتسی، یعنی عزیزم یا سویت هارت، خطاب می کردند .

" شاتسی" خیلی خوش صحبت بود ضمنا می خواست از همه چیز من آگاه شود. مثلن چه رنگی را من بیشتر دوست دارم و از چه جور غذا يي خوشم می آید ؟ یا چه نوع موسیقی مورد پسند من است ؟ بعضی وقت ها سؤال ها آن قدر متنوع و زیاد بودند که من حوصله ام سر می رفت و دلم می خواست در باره مطلب دیگری صحبت کنیم و برای اینکه زود ازاین سؤال و جوابها خلاص شوم، بدون توجه به سؤال اش فقط می گفتم آری یا نه. خصوصا وقتی از چیز هایی سؤال می کرد که من تا آن زمان ندیده بودم یا هر گز اسم شان را نشنیده بودم و او با علاقه فراوان و با حوصله زیاد سعی می کرد تفهیم ام کند و یادم بدهد. مثلن خوب بیاد دارم یک بار ازم پرسید که آ یا " کلم قرمز" را دوست دارم ؟ من در ایران، یعنی در بوشهر، از شما چه پنهان، هیچ نوع کلم ای را ندیده و نخورده بودم ! نه سیاه اش را نه سفید اش را نه زرد اش نه آبی اش، نه زمینی اش نه آسمانی اش، چه رسد به قرمز اش ! اگر از مزه خارَک و خرما ی بوشهر و رطب دشتی و تنگستان و جهرم و خورموج  ازم می پرسید، خُب می توانستم انواع و اقسام اش را مثل کبکاب، زینی و سمرون،  برایش بشمرم یا اگر از انواع ماهی های موجود در آب شور خلیج فارس ازم سؤال می کرد  می توانستم از گواف، صبور، شوریده، شیر، حلوا، خبورُ سرخو و سنگسر نام ببرم، ولی من چه میدانستم تفاوت مزه کلم  سبز با کلم قرمز چیست ؟ وقتی پرسید آیا کلم قرمز را دوست داری برای اینکه مطلب به همان جا خاتمه پیدا کند گفتم: " آره آره... اتفاقا خیلی هم خوشمزه است "  و موضوع را عوض کردم . یکشنبه بعد درآغوشم گرفت و گفت امروز ناهار میهمان مامان هستیم، بهش قول داده ام چیزی بتو نگویم ولی قرار است غذای مورد علاقه تو را درست کند. هر چه فکر کردم مامان از کجا میداند من کشته مرده " قلیه ماهی"، غذای بومی بوشهر هستم ؟ يا از کجا بلد است شوید پلو با مرغ درست کند ؟ عقل ام بجایی نرسید. حدس زدم خُب لابد جوجه کباب درست مي کند که آن هم خوشمزه است یا یک استیک نیمه برشته، و بقول خودشان " انگلیش "با نون سنگک و پیاز، اه...ببخشید با "کارتوفل"، سیب زمینی و سُس. ولی در روز یکشنبه موعود ناهار  "  Königsberger Klopse  " بود که از هم میهنان عزیز مقیم آلمان تقاضا می کنم اسم فارسی اش را اگر میدانند در نظز خواهی برای من بنويسند! چون خودم از شرح و از ترجمه اش عاجزم. فقط می دانم، یعنی بعدها فهمیدم یک نوع کوفته آلمانی است که گوشت چرخ کرده هم توش هست و با سوس ای بد مزه تر از خودش می خورند.

به هرحال مامان که دست پخت آلماني اش حرف نداشت این غذا را پخته بود و بدبخت چقدرهم زحمت کشيده بود! غذا با سیب زمینی آب پز و یک قابلمه پر از گياهي قرمز رنگ سرو شد که نه بوی ترش و سرکه اي اش مطبوع دماغ من نود و نه مزه ترش و شيرين اش نوازشگر کام ايراني من. این همان کلم قرمز کذایی بود که " شاتسی" مزه اش را از من سؤال کرده بود و حالا ندیده و نشناخته باید نوش جان می کردم و مثل دیگر اعضای فامیل به به و چه چه می گفتم، یعنی مثل خود آلمانی ها به تأييد سر تکان می دادم و یکی دوبار می گفتم : هوم...لکِر...لکِر ... LECKER

از آن تاریخ من از کو فته آلمانی نفرت پیدا کردم ولی به کلم قرمز، هم بصورت سالاد تازه و هم بصورت پخته اش، عادت کردم و هنوز هم بدم نمی آید.

 

برگردم به وطن ! "شاتسی" من در خرمشهر زنده گي مي کرد، و من در بندر شاهپور. هیچ وسیله تردد، نه تاکسی نه اتوبوس، بین شاهپور و آبادان و خرمشهر وجود نداشت! هرکس قصد رفتن به آبادان را داشت یا باید با ماشين دوستان و آشنایانی می رفت، اگر جاي خالي گير مي آورد و یا باید سر چهارراهی که در 15 کیلومتری شاهپور، بین ماه شهر و آبادان و سربندر قرار داشت می ایستاد تا خود رو يی از آنجا عبور کند، جای خالی داشته باشد و او را با خود ببرد. گاه تا دوساعت و بیشتر در آن آفتاب داغ می ایستادم تا غباری از دور نزدیک شدن ماشینی را خبر دهد و اگر جا داشت مرا با خود ببرد. حاده ها همه خاکی و پر از دست انداز بودند ، از آسفالت خبری نبود.

همان طور که در نوشته های پیشین هم گفتم ما یک هفته دریا، یک هفته ساحل بودیم. من از ساعت هشت صبح سر این چها راه می ایستادم، تا اگر شانس همراهي کند حدود ساعت 10 یا 11، ماشینی از راه برسد و بتواند مرا با خود ببرد. در اين صورت حدود ساعت 2 بعد از ظهر از طريق عبور با قايق از رود کارون به خرمشهر مي رسيدم و از دیدن "شاتسی" خستگی راه به یکباره از بدن می رفت، هرچند جوان بودم و با کار شبانه روزی و سخت دریا و جنگ و جدال با موج و طوفان آشنا يي داشتم و معنی خستگی را نمی فهمیدم. 

هر بار که به خرمشهر مي رسيدم مبهوت می شدم چگونه مادر سهراب راحت با " شاتسي" فارسی صحبت می کند و او بريده و شکسته پاسخ می دهد ! چون بیشتر می فهمید تا توانايي حرف زدن.  و مي ديدم چه سريع به اخلاق و روحيات ايراني عادت مي کند و دوست دارد که همه چيز را ياد بگيرد و زود به آن عادت کند از جمله چهار زانو نشستن سر سفره و روي فرش، عادت کردن به غذاي ايراني، چادر به سر کردن هنگام لزوم و غيره... خانواده سهراب نهایت محبت و نگهداری را از "شاتسی" به عمل می آوردند، هر چی می خواست برایش تهیه می کردند. مجله های آلمانی از آبادان، نان سیاه که شاتسي خيلي دوست داشت و در ایران به ندرت یافت می شد از مغازه های خارجی متعلق به شرکت نفت و يا از کشتي ها ي اروپايي، توسط آشنايان و دوستان و...

پدر سهراب، که معروفترين ناخداي سيويل بنادر جنوب ايران بود و همه کاپيتان ها و راهنماهاي شاغل در بنادر زير دست او کار آموزي ديده بودند، بوشهری بود و جند سال قبل فوت کرده بود. مادرش اصفهانی بود با لهجه شیرین اصفهانی و چه خانم خانمی و چه خانم آقایی. یکروز "شاتسی" از من پرسید فلان کلمه به فارسی چه می شود گفتم : معنی اش می شود "فرقی نمی کند" چطور مگر؟ گفت آخه مامان دیشب از من سؤالی کرد و من فکر می کنم اشتباه جواب دادم !گفتم چه سؤالی؟  با تعجب دیدم با لهجه شیرین اصفهانی به تقلید از مامان گفت: " مریم ! فردا غذا چی چي می خوری ؟ " و من می خواستم بگویم هر چی خودتان خوردید من هم می خورم برای من فرقی نمی کند ولی گفتم:  عیبی ندارد!  گفتم خُب مامان منظورت را حتمن فهمیده است.

توقف شاتسي در خرمشهر حدود شش ماه طول کشيد. در هفته هاي مرخصي که نوبت توقف من درساحل بود، هر باربه خرمشهر مي رفتم، شاتسي که آمدن مرا از پنجره مي ديد خودش را در چادر مامان مي پيچيد، درب حياط را بروي من باز مي کرد و با لهجه اي شيرين به فارسي مي گفت : سلام عزيز من، حال شما خوب است ؟ بفرماييد خواهش مي کنم!

شبها همه دسته جمعی با خانواده سهراب ( 3 خواهر و  یک برادر و مامان و خود سهراب ) که یکی از دیگری مهربان تر و با محبت تر بودند می رفتیم سینما یا می رفتیم لب کارون گردش، یا می رفتیم به بهترین و معروف ترین نایت کلاب جنوب که فکر می کنم اسمش " خلیج " بود. روزها در شهر پرسه می زدیم و خرید می کردیم، یا به آبادان می رفتیم، یا اینجا و آنجا میهمان بودیم، همه باهم، همه یک فامیل بودیم .

پس از شش ماه به ضرب پارتی و خواهش و تقاضا خانه ای دو اطاقه، خارج از نوبت، در "سربندر" به من دادند.  یکسال قبل ازاین تاریخ، زمانی که در تهران مشغول کارهای استخدامی بودم با دو افسر جوان و فهمیده ارتش آشنا شدم . که عجیب مهرشان به دلم نشست. من اسم آن هارا پرویز و نادر میگذارم. هردو عزیز و مهربان و آقا.  پرویز تهراني بود و مخالف سرسخت رژیم و من تعجب می کردم چگونه با وجود همه بی احتیاطی ها و رک گویی هایش نزد ساواک لو نرفته بود. چند بار آخرهفته با هم رفتیم کوهنوردی و شب را در دامنه کوه بسر بردیم. چه شب های خوشی چه خاطرات شیرینی و چه آرامش مهیب و لذت بخشی در دامنه آن کوه های عظیم که با آن عظمت کاری بکارما نداشتند و گویا با علاقه تورا دردامن خود و در پناه خود جا می دادند و از تو محافظت می کردند و چه هوای لطیف، پاک و خنکی، بدور از هیاهو و سروصدا و بدور از گاز و بوی نفس گیر اگزوز ماشین ها . در آن شب ها ي سردکوهستاني در کنار جوي آب در نور ماه و درتابش شمعی که روشن کرده بودیم پرويز مفصل و بي پروا در انتقاد از رژیم پادشاهی و در باره رضاشاه با من سخن مي گفت، و من که جواني ۲۱ ساله بودم، هجوم ها و بگير و ببند هاي اعضاي توده اي فاميل را توسط ارتش و شهرباني و بعد ها ساواک تيمور بختبار را ديده بودم با احساسي توأم با کمي ترس اين طرف و آن طرف را مي پاييدم. پرويز هميشه کتابی در انتقاد از رژیم پهلوی نيز با خود داشت و طوري با من سخن مي گفت گويا ما سالها است پیوند دوستی بسته ایم و گويا از زمان  کودکي با هم آشناییم. چه اعتماد عجيب و بجايي به من داشت ! من مدام به او هشدار می دادم که مواظب خودش باشد. مي گفتم اگر یک نفر سیویل مخالف رژیم را دستگیر کنند پدرش را در می آورند. یک ارتشی را به عنوان خائن به احتمال اعدام می کنند. این چه نفعی برای توی جوان دارد ؟ نميدانم چرا مثل يک برادر بزرگتر دلواپس اش بودم، مبادا در اثر بي احتياطي صدمه اي به او برسد، هر چند او  ۴يا ۵ سال، شايد هم بيشتر، از من بزرگتر بود! من اینک نمی دانم به چه سرنوستی دچار شد ؟ فقط امیدوارم از هر خطری رهایی پیدا کرده باشد و هر جا هست شاد و خرم باشد. دومی، یعنی نادر، اهل خراسان بود شوخ و با محبت و همیشه سر حال. وقتی فهمید قرار است مرا به بندر شاهپور بفرستند گفت معاون بندر فامیل من و پسر عموی من است به محض رسیدن به آنجا،  برو پیش اش و سلام مرا برسان و او هوای تورا خواهد داشت. من رفتم شاهپور ولی پیش معاون نرفتم و آشنایی ندادم . تا این که او از مقام معاونت به رئيسي رسيد و من، همزمان با آمدن نامزد و سپس ازدواج، گرفتاری مسکن پیدا کردم.

رفتم پیش رئیس و پس از گذشت یکسال سلام پسر عمویش را به وي رسانيدم و گفتم نمی خواستم از دادن آشنایی سوء استفاده ای کرده باشم. که خوشش آمد و در تحویل و واگذاری منزل به من کمک کرد و گرنه معلوم نبود " شاتسی " تا چند ماه و یا چند سال دیگر می بایست درخرمشهر بماند! در این مدت که همسر در خرمشهر بود هربار با هم و با مامان به آبادان می رفتیم و بر ساخت و بر نجاری مبل ها، کمد ها و تختخواب، و دیگر وسایل منزل که به سلیقه و با نقاشي و طرح " شاتسی" و توصيه مامان  به یک مغازه معروف مبل سازی سفارش داده بودیم نظارت می کردیم . و تقریبا با تحویل منزل وسایل نیز تمام و آماده حمل شدند که به بندر شاهپور یا بهتر بگویم به کمپ سر بندر در 18 کیلو متری شاهپور منتقل کردیم و به خوشی و سلامتي پس از شش ماه جدایی از هم، توانستیم در زیر یک سقف با هم زنده گی کنیم و به یاد می آورم چه احساس عجیب و غریبی بود از مرحله مجردی بیرون آمدن و مسؤلیت فامیل به عهده گرفتن، ازدواج ما در حقيقت بعد از گذشت شش ماه، از هم امروز، که باهم زير يک سقف و در يک منزل زنده گي مي کرديم، شروع مي شد ! من از امروز رسما از زنده گي مجردي و از ساختمان مجردي بيرون آمده بودم و شروع ديگري را آغاز کرده بودم !     

 

2 نوشته شده در  2005/11/30ساعت 10:19  توسط حميد 
 

 امشب تلوزيون آلمان پس از نشان دادن چند صحنه آتش سوزی در فرانسه، بويژه فيلم ای از آتش سوزی های شهر تولوز، که علاوه بر آتش زدن چند مدرسه و آموزشگاه به حدود  300 خودرو شخصی و دولتی نيز آسيب وارد کرده بودند چند جوان عرب تبار را نيز نشان دادند که چمدانی پر از انواع و اقسام دشنه های حيوان کشی و کاردهای بزرگ آشپزخانه ای و قيچی های چرم بری در دست، همراه با توضيحاتی به خبر نگاران می گفتند با اين کارد چشم سر کوزی را از کاسه در می آوريم با اين قيچی زلف های فلان زن پليس را می چینیم ، با اين کارد گوش نخست وزیر فرانسه را می بريم. این حرف ها خواب و خیال نیستند، که اگر دست شان برسد از چه چیز ابا کنند ؟ مگر سال گذشته و سالهای قبل اش در همین الجزایر، گلوی ساکنین بی گناه چند دِه و شهرک را گوش تا گوش نبریدند ؟ مگز همين کار را در عراق نکردند ؟

بحث هایی که این روزها در رابطه با اغتشاش های فرانسه در اینتر نت در گرفته است بر دو نوع است که من شخصا به هردو آن ها بها میدهم. یکی تفسیر و تحلیل های هم میهنان فرهیخته در آنطرف اقیانوس است، که با وجود کوچکی دهکده جهانی دستی از دور بر آتش دارند و لی این امر چیزی از ارزش تفسیر هایشان نمی کاهد و دوم دغدغه های کسانی است که در متن آتش سوزی ها قرار گرفته اند و اگر خود هنوز آتش نگرفته اند، گرمایش و شعله هایش را از فاصله نه چندان دور حس می کنند و از آن بیمناکند که شعله های آتش، روزی دامن آن هارا هم بگیرد. آن کس که می خواهد با کارد گاو کشی اش چشم وزیر کشور فرانسه را " اگر دست اش به او برسد " از کاسه دربیاورد اهل تحلیل و تفسیر نیست، اصولن اهل منطق و دلیل و برهان نیست که بشود با او به تجزیه و تحلیل ِ صورت مسأله پرداخت ! آتش وقتی به خانه و کاشانه افتاد باید بدون مکث، نخست سر نشینان خانه را نجات داد و همزمان، با هر وسیله ممکن آتش را خاموش کرد، و آن چه را که می تواند سبب ادامه آتش سوزی بشود ازآن دور نگه داشت ! در وسط آتش نشستن و تجزیه و تحلیل کردن که اگر اینجور بود یا آن جور نبود چنین حادثه ای رخ نمی داد، دور از واقعیت های عینی است ! این کار می بایست قبل از وقوع آتش سوزی صورت می گرفت که نگرفته است و کار به این جا کشیده شده است یا باید بعد از وقوع صورت گیرد که هنوز "بعدی " نیامده است. آن چه که امروز رئیس جمهور فرانسه و نخست وزیر ش برای نجات شهروندان انجام می دهند، بويژه دور نگهداشتن مواد آتش زا از اموال و اماکن، امری است الزامی و آن چه که برای تحبیب مهاجرین و یافتن را ه حلی برای رهایی از نق نق و غرولند اپوزیسیون انجام می دهند امری است موقت واز سر ناچاری !

هدف اسلامیون و حاشیه نشینان امروز تسخیر اروپا است، هر چند ناخود آگاه و به جبر تاریخ.

آن چه که مسلمانان در 1300 – 1400 سال پیش با تسلط بر آندولس به آن دست نیافتند اینک دارد در اروپا به وقوع می پیوندد. هر چند با حرکتی حلزونی... و این آغاز کار است !

هم اینک هرگاه جرأت می کنيم و به ناچاری به مر کز شهر می رويم از هر ده نفر که در خیابان می بینيم هفت نفرشان عرب، هندی ( سری لانکا، پاکستانی، بنگلادشی) هستند بقیه آفریقایی، فراریان بلوک شرق سابق و غیره... گوینده گان و مجریان برنامه رادیو و تلویزیون بعضی از کانال ها ی آلمانی تقریبا همه قیافه شرقی و یا آفریقایی دارند که از نسل دوم مهاجرین و پناهندگانی هستند که زبان آلمانی را بی لحجه صحبت می کنند یا دو رگه هایی هستند که به درستی آلمان را وطن اصلی خود می دانند. آلمان ها در مملکت خودشان بیگانه شده اند. نیازی به علم پیشگویی نیست تا بدانیم که اگر این روند ادامه یابد در 200 یا 300 سال دیگر، کمتر یا بیشتر، آلمان ها، فرانسوی ها، هلندی ها و بلژیکی ها در شهر های خودشان، در وطن خودشان، در اقلیت قرار مي گیرند و در پاریس و برلین و بروکسل حاشیه نشینان  فردا ی شهرهای خود شان مي شوند! و فرزندان این مهاجرین و مها جمين همان کاری را بر سر کشور های زیبا و ثروتمند اروپا مي اورند که سالها و قرن ها پيش پدرانشان بر سر کشور های خود آوردند و ممالک ثروتمند و زیبای خودرا به کویر مبدل کردند! شاید اسم اش را بشود جابجایی انسان ها و قاره ها گذاشت. من این را از سر دلسوزی برای اروپائیان نمی گویم بل که به اين دليل که میدانم بخشی از  عکس العمل های شدید و خارجی ستیزی شان به این دلیل است که آنها نیز، شاید نا خود آگاه، نابودی نسل خود و جابجایی انسان ها در قاره ها را در آینده ای دور می بینند. امروز به این جور افکار می خندیم و سر تکان می دهیم هیچ یک از ما نیز تا 200 سال دیگر زنده نیستیم که به چشم ببینیم ، باشد که این نوشته ها در پهنه اینتر نت و در آرشیو کامپوتر ها باقی بمانند تا نسل های بعد ببینند و بخوانند و شاید درس عبرتی بگیرند!
2 نوشته شده در  2005/11/30ساعت 10:17  توسط حميد 

 

دررابطه با ياد داشت " مها جـرين و تمدن شهروندی" که در ستون " حاشيه " وبلاگ منتشر کرده ام بعضی ازخواننده گان محبت کرده و کامنت هايی گذاشته اند که بسيار ارزشمند و پر محتوا هستند. چون فکر کردم ممکن است اين کامنت ها، به علت قرار گرفتن در پستو، مد نظر همه خواننده گان عزیز قرار نگرفته باشد، تعدادی از آنها را با اجازه نویسنده گان شان، برای مطالعه عموم به صفحه اصلی منتقل می کنم. عزيزانی که مايل هستند همه کامنت ها و پاسخ های مرا به آن نوشته ها ببينند می توانند به کامنت دونی " حاشيه " مراجعه بفرمايند.

هر کامنتی که برايم گذاشته شود با دقت و با علاقه می خوانم و به نویسنده و به عقیده اش احترام می گذارم، که این وظیفه من است و بر کس منت نمی گذارم، علاقه و احترام من به این کامنت ها نیز به این سبب است که از نوشته های شما ایده می گیرم، به دانستنی هایم می افزایند و از اشتباهت احتمالی بیرون ام می آورند. انتخاب اين چند کامنت و انتقال آنها به صفحه اول دليل خاصی نداشته است جز اين که فکر می کنم تنوع بحث در ارتباط با مشکل مهاجرين ذهن مارا در برابر مشکلات پیش رو و روزهای تاریکی که احتمالن در پیش خواهیم داشت روشن تر خواهد کرد! ما نيز خود اعم از پناهنده سیاسی یا دانشجو یا توریست، یا مقیم، بخشی از مهاجرین هستيم  و با زنده گی کردن در اروپا و با اروپایی ها آشنا ییم. سر در برف فرو بردن و چشم بر حقیقت بستن علاج درد نیست.  این معضل اجتماعی، مشکل کشور های اروپایی به تنهایی نیست بل که ما نیز در متن قرار گرفته ایم، و چه بخواهيم چه نخواهيم با آن دست بگريبا نیم ! ما نمی توانيم در مقابل تحولات مثبت يا منفی در اروپا، پيروزی يا شکست دولت های اروپايی در مقابل تروريسم اسلامی وغیر اسلامی، بی تفاوت بمانیم، هر چند کاری چندان کارساز از دست مان ساخته نیست. هر عمل خلاف قانونی که اسلامی ها یا غیر اسلامی ها در اروپا انجام می دهند، اگر در وطن خود صورت دهند یا به کنار دیوار کشیده می شوند و سُرب داغ تحویل می گیرند یا در سلول های تنگ و تاریکی چپانده می شوند که در ادرار و کثافت خود به لولند و در اثر هجوم شپش و ابتلا به امراض مسری، دیگر هوس سنگ اندازی و آتش افروزی نکنند. من در مدت دریا نوردی ام، چه در آفریقا، چه در آمریکای لاتين، حتا در کشور های بنگلادش و "بیرما" بنا به دعوت رئیس پلیس شهر، برای اینکه قدرت خود شان را در حفظ نظم و نگهداری از امنیت شهر به رخ ما بکشند از این سلول ها دیدن کرده ام . زن و مرد را با پاشنه کش در سلول های مشبک آهنين چپانده بودند که بدون برق و با چراغ قوه برای مشاهده من، سلول که نه، قفس را  روشن کردند و من که فکر می کردم دریا از من سنگ خارا ساخته است بادیدن قیافه های کسانی که بیشتر به حیوان شباهت داشتند تا انسان جا خوردم و یک قدم عقب رفتم. از بوی گند و تعفن و از کثافتی که از سرو روی آن ها بالا می رفت چیزی نمی گویم. این ها را به چشم خود دیدم تا اینک برای شما تعریف کنم و بگویم چگونه همین افراد از همه گونه آسایش در اروپا برخوردارند و قدر نعمت نمی دانند و چرا وحشت می کنند اگر به وطن خویش بازگردانده شوند. کسانی که بر چسب نزاد طلبی یا نزاد پرستی به من می زنند سخت در اشتباهند. من بر اثر مشاهدات عينی و تجربه هایم سخن مي گويم ! در بسیاری از بنادر افریقایی( بر بنادر آفریقایی تأکید می ورزم چون بیشترین دوستانم خارجي ام که اینک نیز با بعضي از آنها در تماس هستم آفریقایی اند ) یا در بنادر آسیایی، هندی، بنگلادشی، مالزی، حتا در کشور های اسلامی سودان، سومالی، و تا اندازه ای مصر ( از عربستان، اردن، عراق و فلسطین و یکی دو کشور دیگر عرب سخن نمي گويم که کینه شُتري با ايرن و ايراني دارند)  در هر جای دیگر و در هر محفلی با آغوش باز پذیرفته شده ام و خانه ام پر است از کادو هايي که برسم محبت و دوستي به من داده اند. چنین پذیرایی از کسی که نزاد پرست باشد به عمل نمی آورند. آنها جهان سومی هستند ولی احمق نیستند. من می گویم شتر سواری دولا دولا نمی شود ! من مي گويم براي حفظ آزادي و نگه داري از دموکراسي موجود که اروپا يي ها بيش از دو قرن براي بدست آوردن اش رنج کشيده اند، اينک که تعدادي اوباش بيکار مفت خور که با تيپا از مملکت خويش بيرون رانده شده اند مي خواهند هرج و مرج و قانون جنگل را در اين جا حکم فرما  و تحميل کنند، سياست يکي به نعل يکي به ميخ راه علاج نيست ! يک عمل جراحي لازم است !

من اگر از ایده سرکوزی وزیر کشور فرانسه دفاع می کنم به این علت است که می گوید: فرانسه خانه من است تو اگر در وطن ات می ماندی یا اینک در گور بودی یا در سیاه چال ! من به تو پناه دادم، نان دادم، بیمه دادم، بهداشت دادم، از من انتظار نداشته باش بیش از این از دهان هموطن مالیات پردازم بگیرم و در حلقوم مهمان ناخوانده مفت خوری مثل تو فرو کنم،  تا به شکرانه اش خانه ام را ماشین ام را، مدرسه ام را، اتوبوس ام را آتش بزنی و با پر رویی از مهمان بودن به صاحب خانه تبدیل شوی و وطن مرا همان طور به لجن به کشی که وطن خودت را...نمي تواني يا نمي پسندي برو خدا نگهدار...

                                   ***

تعدادي از کامنت هاي دوستان براي نوشته قبلي در بخش " حاشيه "

 

گوشزد مي گويد:

کاملا با شما موافقم...به نظر می رسد که پررویی و وقاحت پدیده ای بسیار مسری است...یک سری آدم از شمال افریقا به فرانسه می آیند در شهرک های اطراف شهرهای بزرگ ساکن می شوند و با تغییر بافت جمعیتی آن شهرها اکثریت را به دست می گیرند و شروع به اعمال همان رفتارهایی می کنند که قرنهاست کشور مادرشان را عقب نگه داشته است.نه حاضرند فرهنگ و منش کشور میزبان را بپذیرند و نه به کشور مبدا خود برگردند...نه طاقت حاشیه نشینی را دارند و نه قواعد بازی متن را فرا می گیرند...به نظر من دل سوزاندن و همدلی کردن با آنها خطاست...اینها بسیار بیش از حق خود در اختیار دارند

 

اسد مي گويد:

 حمید جان واقعیت این است دوستانی که در ایران زندگی می کنند در مورد آنچه در فرانسه و اروپا اتفاق می افتد دست به یک سری تحلیل کلیشه ای می زنند که تنها بخشی از حقیقت است. دولت کنسرواتیو دانمارک با حمایت و همکاری حزب ضدخارجی روی پا ایستاده است. جالب است که همین دولت محافظه کار تا چند سال پیش حاضر نبود با این حزب ضدخارجی روی یک میز بنشیند چه برسد به همکاری. امروز برای گرفتن تابعیت دانمارک باید از هفت خوان رستم بگذری و اخیرا به کسانی که بیکار باشند هرچند دهها سال هم در اینجا زندگی کرده اند پاسپورت دانمارکی نمی دهند. و تازه اگر هم کار داشته باشی باید زیر قراردادی با دولت را امضا کنی و همه این محدودیت ها مرهون زحمات تروریست ها و نیروهای فناتیک مسلمان هستند که زندگی را برای هم کیشان عادی خودشان در اروپا جهنم کرده اند.

 

زیتا مي گويد:

سلام.من  ...در بیشتر مواقع،با شما هم عقیده هستم.بخصوص در این مورد.من در مادرید زندگی میکنم و بیش از 4 سال در 2 کشور عربی زندگی کرده ام.از طرفی پیش از 7 سال است که با شهرداری منطقه ام با بزهکاران جوان کار میکنم،همه این مقدمه را نوشتم تا بگویم که با شناسایی از موضوع،اظهار عقیده میکنم.تنها میگویم که ایکاش،موافقین با این نوع اعتراضات،بدانند که دنیا براستی مانند یک دستمال کوچک شده است و اگر فردا در هر جای دنیا،یک نفر،که دوست ندارد کار بکند ولی میخواهد خوب زندگی بکند و ماشین یا خانه او را آتش بزند،باز هم موافق هست؟تازه ایکاش که اینگونه اعتراضات تنها به زیانهای مالی ختم شود.این حاشیه نشینان زیاده خواه هستند،و فکر میکنند،آن شخصی که ماشین یا خانه ای دارد و 99% آنها با وام آنرا خریداری کرده اند،مسوول تن پروری آنها هستند.

 

مهشید  مي گويد:

آقای حمید
حاشیه نشینی ریشه در حاشیه ندارد . این متن است که حاشیه نشینان را به حاشیه میراند و ایشان را جزو شهروندان به حساب نمی آورد . این که بزهکاری در میان بزهکاران رواج پیدا کرده است ، ریشه در برخورد جامعه با مهاجران دارد که ایشان را به حاشیه میراند. شما ریشه را ول کرده اید و برای زدن شاخ و برگ ها هورا میکِِشید ؟
آقای سرکوزی به شیوه فاشیست های استعمارگر با مهاجران برخورد میکند و شما آن را تایید میکنید.
شنیدن این حرفها از آقای سرکوزی برای من عجیب نبود. اما وقتی هموطنان خودم را در صف نزادطلبان میبینم دلم به درد می آید. همین.

 

***

پس نوشت: من هرگز مدعی نبوده ام و نيستم که يک مفسر و تحليل گر سياسی هستم يا آن چه را که این جا می نويسم در آن حد است، به عکس خود بهتر از هرکس می دانم که فرسنگ ها از آن فاصله دارم. ولی چون در یک مملکت آزاد تربیت یافته ام این آزادی را حق مسلم خود میدانم که در باره هر دغدغه ای که دارم آزادانه اظهار نظر کنم . من در يا نوردی هستم که حتا بيشتر عمرم را روی آب گذ رانده ام، و بجز قطب شمال و قطب جنوب همه جای دنيا را گشته ام، با درد و با مشکلات مردم قاره ها از نزديک آشنا شده ام و به علت اقامت طولانی در اروپا و آشنايی با زبانشان از دغدغه های آن ها نيز بهتر و بيشتر از خيلي ها آگاهم ! پس به خود حق می دهم از مشاهداتم بنویسم و اظهار نظري بکنم.  ۴۳ سال پيش که به اروپا آمدم همه جا با آغوش باز پذيرفته می شدم اينک تقريبن جر أت نمی کنم بدون ماشين و با پای پياده به شهر بروم، ترس من و امثال من تنها از نئونازی هایی نیست که بد بختی و بی کاری و بی پولی خودرا مديون خارجی هایی می دانند که به علت مفت خوری چنان هزینه ای روی دست دولت گذاشته اند که صندوق های تأمین اجتماعی و باز نشسته گي خالی شده اند و روزی نیست که اینجا و آنجا از سوبسید ها و کمک های دولتی برای آلمانها، و نه برای خارجیان، کاسته نشود، بلکه ترس ما بویژه از خود خارجیان، خصوصا اعراب خاورمیانه نيزهست که تقریبن می توان گفت مملکت خودشان را خالی کرده اند و هر کدام با دو تازن و یک دوجین بچه به این جا به اصطلاح پناه آورده اند، مي گويند مخالف سياست دولت شان هستند ولي اگر انتقادي از عملکرد دولت شان بشنوند با کارد به منتقد حمله مي کنند.

شبی نیست که بد مستی و چاقو کشی نکنند، یا پیرمرد و پیر زن آلمانی را بابت 5 یورو در خیابان نقش زمین نسازند. روزنامه های صبحگاهی پر اند از اعمال مشعشعانه این خارجیان که از پای بندی پلیس به قوانین حقوق بشر و از آزادی که به شهروندان داده شده است سوء استفاده می کنند. برخورد بعضی از آلمانی ها با خارجيان به راستي مشمئز کننده است. ولی وقتی می بينم ۹۸ در صد از هم وطنان خودم ( فعلن کاری به ديگران ندارم ) به عنوان پناهنده سیاسی دروغين سربار ملت آلمان شده اند، با پول ماليات مردم زنده گی می کنند، از بيمه های اجتماعي و همه گانی آن ها بدون پرداخت يک سنت استفاده و سوء استفاده می کنند، در ايران مغازه های متعدد دارند که قبل از آمدن به آلمان بنام برادر يا پدر زن ثبت و  واگذار موقت کرده اند، ( اين ها را خودشان با افتخار همه جا تعريف مي کنند ) با وجودپناهنده گی سالی يک تا دوبار، بدور از چشم پليس آلمان،  با پاس ايرانی برای سرکشی به مغازه ها شان به ايران مسافرت می کنند، در این جا، با وجود ممنوعیت قانونی، کار سیاه می کنند، هرکدام با مرسدس بنزی که به اسم کس دیگري ثبت کرده اند در خیابان ها ویراژ می دهند و حسادت جوانها و پير هاي آلماني را بر مي انگيزند و فکر می کنند آلمانها کور و کر و خرند! وقتي اين چيز ها را مي بينم چگونه مي توانم اعمال آلمانها را در برخورد با خارجياني که خودم هم يکي از آن ها هستم تقبيح کنم.

من می گویم قوانین کشورهای اروپایی راه را برای اعتراض قانونی براي هر کس که فکر مي کند مورد تعدي قرار گرفته است باز گذاشته است.

سنگ پراکني و آتش افروزي اعراب در انتفاضه آن جا چه نتيجه اي براي شان به بار آورده است که مي خواهند اين جا نيز آن را پياده کنند ؟ 

معضل و مشکل، اروپایی ها نیستند ! مشکل، بعضی از ما خارجی ها هستيم که بازی دموکراسی را یادمان نداده اند و هر جا که قانون بزن و ببند و بگير و بکوب را که سخت به آن عادتمان داده اند کمی شل دیدیم، افسار گسیخته می شويم.

من سیاستمدار و یا مشاور نخست وزیر و نصيحت گر صدر اعظم  و رئيس جمهور نيستم که راه حل سیاسی پيش پاي دولت شان بگذارم و مشکلات سیاسی و اجتماعی شان را بگشایم، اين کار وظيفه من هم نيست، مصلح اجتماعي هم نيستم ! من فقط از آزادي بيانم در چارچوب قانون استفاده مي کنم و می گویم ما میهمان هستیم و باید مراعات صاحب خانه مان رابکنیم که امکاناتی خیلی بهتر و بیشتر از وطن خودمان در اختیار مان گذاشته اند.

و اگر بازهم قبول نداريم و راضي نيستيم پس چمدان مان را ببنديم و برويم جايي که بهتر از اين جا از ما پذيرايي بکنند ! کسي که پاي مارا به زنجير نبسته است

 

2 نوشته شده در  2005/11/30ساعت 10:16  توسط حميد 

ازدواج  

 

یک ضرب المثل فارسی می گويد: خواستن توانستن است !
کم نيستند کسانی که خواسته را تعقيب مي کنند و تا بدان دست نيافته اند از پای نمی نشينند. نامزد من يکی از آن ها بود.
کسی نمی دانست این دختر خانم زیبای آلمانی عاشق چه چيز من شده است که زنده گی و شغل، مملکت پيشرفته و سر سبز، خانواده و فاميل را رها کرده و در پی جوانی ایراني آواره از وطن شده و حاضر گشته است در شوره زار دهانه خور موسی، در حاشيه سوزان خليج فارس، با او زنده گی کند ؟ در حالی که نه مملکت اورا را می شناسد، نه خانواده اش را، نه مطالعه کافی از فرهنگ کشورش را دارد و نه ااطلاعاتی از آیین و مذهب اش و نه آشنایی با عادات حاکم بر محیط زنده گی اش!
آيا چشم مشکی و موی سياه و پوست سبزه ام که در 40 - 50 سال پيش به ندرت در اروپای شمالی ديده می شد دلیل برعلاقه او بود؟ آيا خوش اخلاقی و مهربانی و دست و دل بازی شرقی ـ ايرانی من علت بود ؟ و يا حجب و حيا و بی شيله پيله بودن و صداقت پنهان و آشکار روستايی ام ؟ هر چی که بود اين دختر اروپایی را از وطن و از زنده گی اش آواره کرده بود و البته تا زمانی که اينجا در ايران مهمان من بود وظيفه ای بس خطیر به عهده داشتم که بیشتر و بهتراز جان از او محافظت و مواظبت کنم، اعم از اين که با او ازدواج بکنم يا اين که به هر دليل به وطن اش باز گردد.

تصميم داشتم پس از  رفع خسته گی، روضه خوانی را آغاز کنم و بگويم حالا که بی خبر آمده ای جاهای تاريخی و دیدنی وطنم را تماشا کن و با خاطره ای خوش به بهشت زيبای خودت بر گرد چون من خودم، خودم را نخواهم بخشيد اگر تو بعد از چند ماه يا بعد از يکسال ناگهان متوجه شوی که نمی توانی اينجا زنده گی کنی و من مجبور بشوم آن چه را که برای زنده گی مشترک و برای آسايش آينده خود و فرزندان مان بنا کرده ام دوباره ويران کنم وبه مصداق چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشيمانی ؟ بنا بر این...                                                             
ولی من سخت در اشتباه بودم ! اگر کمی به سخت کوشی و عزم و اراده آلمان ها توجه کرده بودم روشن ام می شد او نيامده بود که دست خالی برگردد! ازهمان روز دوم آب پاکی روی دستم ريخت و گفت : من آمده ام با تو زنده گی کنم حتا اگردر جهنم باشد پس مرا از گرمای جنوب مترسان. ...                                                                 

 و الحق هرچه گفته بود و قول اش را داده بود به آن نيز عمل کرد.

 در هفتم سپتامبر سال 2005 میلادی، یعنی دو ماه پيش، سی و هشتمين سالروز ازدواج مان را جشن گرفتيم. يک دختر داريم به سن  35  سال و دو پسر یکی به سن  33  و دومی به سن  30  سال، هر سه عاقل ترین و مؤدب ترین فرزندانی هستند که هر پدر و مادری آرزوی دانشتن چنین اولادی را دارد، به انضمام  3 نوه که عکس آخرين اش را فعلا زينت بخش سر در وبلاگ ام  کرده ام و او نیز مثل بابا بزرگ اش آدمي است، بچه ايست بسيار با هوش !! و خوش اخلاق ! و من ؟ و من که به علت مسافرت های دريايی نصيب چندانی از ايام شيرين کودکی پدرش نبرده ام اينک اورا از جان بيشتر دوست دارم. پدر و مادرش، مادر بزرگ ها و پدر بزرگ مادری اش، هنگام ديدن این بچه دوسال و نیمه با او دست می دهند و مثل یک آدم بالغ از وی احوالپرسی می کنند!  من اما، که از ديدنش هر گز سير نمی شوم،  اورا با ولع در آغوش می گيرم ( مثل همه  پدر بزرگ های ایرانی  )، می بوسم، می بويم، می چلانم، با او روی زمين غلت می خورم، هوايش می اندازم روی گردنم، روی دوشم سوارش می کنم، بی چاره اش می کنم، پدرش را در می آورم و تا سرو صدایش بلند نشده است و یا خودم از نفس نیافتاده ام  ول اش نمی کنم ! مادر آلمانی اش به او می گوید: تو که میدانی بابا حمید چه برسرت می آورد چرا بازهم میروی توی بغل اش ؟  آری آری بابا بزر گ ايرانی.

برگردم به تهران، اوگوست - سپتامبر 1967

چند روزی گذشت تا آزمایش خون و دیگر مقدمات عروسی آماده شد بنا به پیشنهاد نامزد قرار شد یک جشن عروسی خیلی مختصر درجمع دوستان بگیریم . باز دکتر در اینجا سنگ تمام گذاشت و بیش از انتظار یاری و همکاری کرد و مرا برای همیشه مرهون محبت های خویش قرار داد. سهراب نیز که با تعدادی فامیل از خرمشهر و از آبادان آمده بود همکاری کرد خبر خوشی هم برایم داشت و آن اینکه دغدغه منزل برای نگهداری همسر را نداشته باشم چون مادرش و خواهرانش که در خرمشهر زنده گی می کردند حاضر شده بودند تا زمانی که من خانه ای به دست بیاورم از همسرم در خرمشهر نگهداری کنند در غیر این صورت مجبور بودم اورا به بوشهر نزد فامیل ببرم و هر چند ماه یک بار همدیگر را به بینیم. از فامیل خودم از بوشهر کسی را دعوت نکردم چون چند هفته طول می کشید تا پس از آماده گی و حرکت از بوشهر به تهران برسند و گرفتاری ها و مشکلات دیگر نیز مزید بر علت بودند. من نیز بیش از یک هفته مرخصی نداشتم که اینک تبدیل به 3 هفته شده بود، قرار شد بعد از مدتی من و عروس برویم بوشهر و با فامیل دیدار کنیم.

خانم دکتر یادش داد برای حضور در محضر ازدواج چگونه چادر به سر کند و ما به دفتر ازدواجی رفتیم که روحانی عاقد با دکتر آشنا بود. اول با تشریفات لازم مراسم تشّرف به دین اسلام بر گزار شد که عروس می بایست ( شهادتین) را به تقلید از تلفظ غلیظ و بیخ گلويی حاج آقا، به عربی تکرار کند و من از تلفظ عروس خنده ام گرفته بود و جرأت نمی کردم به عروس نگاه کنم چون می ترسیدم او هم بزند زیر خنده .... و در این حین حاج آقا اسم عروس را که " الکه " بود مرتب  " الکی" تلفظ می کرد که روشن اش کردیم با وجود این سر و صدای حاج آقا بلند شد که عروس چرا اسم اسلامی برای خودش انتخاب نمی کند و من و نامزد که غافلگیر شده بودیم  نمی دانستیم چه اسمی را انتخاب کنبم که نامزد نا خود آگاه گفت: " مریم ". مریم اسم مادرم بود که در سن 30 سالگی و در جوانی به علت ناراحتی قلبی در گذشته بود و من از قبل، در آلمان،  در این رابطه با نامزد صحبت کرده بودم و این اسم در حقیقت تنها نام فارسی بود که عروس می شناخت. ولی به محض ادای این نام حاجی آقا عاقد مثل فنر از جا پرید و گفت: آهان... نام مادر حضرت عیسا را انتخاب می کند پس نمی خواهد قلبا دین مبین اسلام را پذیرا شود ! سهراب و برادرش دکتر نیز که به عنوان شاهدان عقد حضور داشتند با تعجب به ما نگاه کردند که سر انجام موضوع را روشن کردیم و حاج آقا قانع شدند.

عروس که طبق توصیه من سفت و سخت چادر را چسبیده بود اصلن نفهمید چی شد و خطبه عقد چگونه و چطور جاری شد. هر چه آقا می گفت من ترجمه می کردم و عروس به زبان آلمانی می گفت " یا " یعنی بله و آقا می گفت اسلامی پاسخ بدهند و من ترجمه می کردم و عروس می گفت " باله".  حاج آقا قبلا از من پرسیده بود وضع مهریه چگونه است و من توضیح دادم که مهریه و این جور چیز ها در آلمان وجود ندارد. حاج آقا قانع نشده و تأکید ورزیدند که خود عروس پاسخ بدهند و من کلمه به کلمه تر جمه کردم و عروس خانم آهسته به آلمانی گفتند مگر من یک رأس گاو هستم که سر من معامله بشود؟ من توضیح دادم که هر گز نمی توانم این حرف تو را ترجمه کنم. گفت بگو هیچی نمی خواهم و من تر جمه کردم و حاج آقا فرمودند هیچی که نمی شود !  ولاکن من می نویسم یک جلد کلام الله مجید به انضمام یک اشرفی به ارزش یک هزار ریال، یعنی يکصد تومان. که قبول کردیم و پس از جاری شدن صیغه عقد ما شدیم به شادی و به سلامتی  زن و شوهر. وقتی به همسر تازه نفس ام گفتم که مراسم عقد تمام شد ه است. نز دیک بود جلو حاج آقا ماچم بکند و اساس و پايه دین مبین را که هم اکنون افتخار تشرف به آن را پیدا کرده بود از بیخ و بُن بلرزاند که به موقع ترُ مز اش کردم. و جالب این که چنان از چادر خوش اش آمده بود که تا رسیدن به منزل آن را از سر بر نداشت. 
بعضي از خانم ها مي خواستند عروس را قبل از شب نشيني ببرند آرايشگاه ولي آنها يي که مخالف آرايشگاه بودند و مي گفتند خودمان آرايش اش مي کنيم برنده شدند و عروس را چنان زيبا آرايش کردند که من تا لحظه ها چشم از او برنميداشتم.  شب به تعداد ده دوازده نفر رفتيم نايت کلاب " مولن روژ" که در آن زمان ها بدون رقيب بود و برو بيايي داشت و ميزي رززو کرده بوديم. خواننده گان برنامه آن شب شادروان ويگن و خانم دلکش بودندکه هردو چه جوان بودند، مثل خود من، مثل عروس خانم و اگر اشتباه نکنم گوگوش نيز که هنوز دختر بچه اي بيش نبود با پدرش صابر آتشين يا آتش صابرين برنامه اجرا کردند و دو برادر معروف هم بودند بنام " برادران..." که اسم شان را اينک به ياد نمي آورم و به تقليد از " بيتل ها " آهنگي اجرا کردند که من و عروس از خنده روده بر شديم. تا پاسي از شب آن جا بوديم و جاي شما عزيزان خالي خيلي جالب، متنوع و سرگرم کننده بود، خصوصا آن چه را عروس خانم مي ديد همه برايش تازه گي داشت.
ما زياد در تهران معطل نشديم، پس از سپاس و تشکر از دکتر و خانم مهربانش که در پذيرايي از ما واقعا سنگ تمام گذاشته بودند، همراه با سهراب و با اتوبوس عازم خرمشهر شديم. و اين مسافرت به جنوب تجربه خوبي بود براي عروس خانم. زيرا اتوبوس ها آن زمان کولر نداشتند و از بيرون چنان هواي داغي بدرون اتوبوس مي وزيد که به تر جيح پنجره ها را بسته نگه مي داشتيم.
نمي دانم تا خرمشهر چند مدت در راه بوديم . در خرمشهر خانواده سهراب به گرمي از ما استقبال کردند. پس از يکي دوروز اقامت من و سهراب براي آغاز به کار عازم بندر شاهپور شديم. و تازه عروسم را بدون اين که يک کلام فارسي بلد باشد آن جا تنها گذاشتم.
 
ادامه دارد....
2 نوشته شده در  2005/11/30ساعت 10:11  توسط حميد