برای رفتن به تهران نياز به گرفتن مرخصی بود. احتياجی هم به امداد های غيبی نيود تا بدانم که با توجه به درگيری های موجود و اختلاف نظر های ممتد بين من و اداره مربوطه، کسی با زبان خوُش به من مرخصی نخواهد داد، بل که تقاضای من دست آويزی برا ي آن ها خواهد شد برای ريختن زهر بيشتر ! اداره بندر و کشتيرانی بندر شاهپور، هرچند هنوز روی کاغذ اداره کل نشده بود ولی در عمل بدان صورت اداره می شد. شامل چندين اداره و امور، و اين ها تقسيم می شدند به دايره و بخش و قسمت : امور اداری شامل کارگزينی و بخش های ديگر، امور مالی شامل حسابداری، صندوق و غيره و امور درياثی و تخليه کالاکه قلب و مر کز تکاپوی بندر بود . امور دريايی نيز تقسيم مي شد به بخش های مختلف ثبت شناوران، راهنمايی، بويه گذاری، لايروبی، اداره و نگهداری شناوران و امور پرسنلی آن ها. رييس اين بخش شخصی بود بنام آقای "میم" اهل جنوب، به اين دليل بر جنوبی بودن اش تأکيد دارم زيرا در آن ايام رؤسا و مسؤلين اداره ها در شهرهای جنوبی ايران، به تقريب همه شمالی بودند و در اداره بندر، در گمرک، در بانکها و در هر اداره دولتی کمتر فردی را می يافتيد که بومی و دارای پست کليدی باشد. بندر شاهپور . خرمشهر، آبادان، ماه شهر، بوشهر، بندر عباس، چاه بهار فرقی نمی کرد. نميدانم آيا اکنون، پس از انقلاب شکوهمند نیز کار بر همان روال است يا وضع فرق کرده است ؟
رييس بخش ما هرچند از سواد و از تحصیلات متعارف بی بهره بود و فقط کمی سواد خواندن و نوشتن داشت و موقع خواندن مطلبی هر کلمه را سه چهار بار می جوید سپس آنرا با زحمت به بيرون تُف می کرد ولی مدیری بود مسلط به کارها و کسی بود که بامشتی آهنين بخش مربوط به خودش را خوب و برای آن زمان و آن موقعيت و برای حفظ منافع و مصالح شخصی به بهترين نحو ممکن اداره می کرد. حدود دويست و پنجاه نفر از کاپيتان تا راهنما، از مدير ماشين تا ميکانيک، ازملوان تا روغن ریز، از کارمند تا کارگر... از بنادر مختلف شمال و جنوب کشور، از ملیت های مختلف عرب و عجم، تر ک و لُر و بلوچ، گیلانی، مازندرانی، کرمانشاهی، با هزار گرفتاری و درد بی درمان شان، مشکل مسکن، مشکل کار، مشکل خانواده گی...آری کسی را برای اداره امور اين بخش می طلبيد که ازخودشان باشد، با درد های شان آشنا باشد و مثل پدر، یا بهتر بگويم مثل يک رييس قبيله و عشیره بر آن ها حکم براند، امر و نهی کند !
خوبی هایش را گفتم بدی هایش را هم بگویم که این مرد شریف مثل اسبی که از مار کبرا رم بکند همین طور و بد تر از آن از هرفکر تازه و مدرنی رم می کرد و آن چه در نیرو داشت برای کوبیدن آن ایده تازه و آن اندیشه نو به کار می گرفت و اختلاف عقیده، دشمنی و پدر کشتگی من و او هم در همین نکته و در همین نقطه خلاصه می شد،و هرگز آب مان تو یک جوب نمی رفت و حرف همدیگر را نمی فهمیدیم. هم او ناخواسته سبب شد که من دو سال بعد همه چیز را دور ریخته دوباره به آلمان برگردم و ادامه تحصیل بدهم که عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. و چه تکاپوها و سنگ اندازی ها که برای جلو گیری از ادامه تحصیل من به عمل آورد و موفق نشد. من رفتم و پس از چند سال با دست پُر باز گشتم و هنگامی که در تهران در پستي کلیدی مشغول کار بودم به دیدنم آمد و مرا در آغوش گرفت و فهمید که ادامه تحصیل من نه تنها ضرری به او نزده است که جنبه های مثبت هم داشته است. آری اینک او نمی خواست به من مرخصی بدهد. من که آن زمان نترس و به کله شقی معروف بودم گفتم تو چه مرخصی بدهی چه ندهی من به تهران خواهم رفت و یک دختر اروپایی ناشناس را در تهران رها نخواهم کرد اگر مشکلی بوجود آوردی از همان تهرا ن به آلمان پرواز خواهم کرد. او که می دانست شوخی نمی کنم و رفتن به آلمان به نفع من تمام خواهد شد بیش از آن مشکلی ایجاد نکرد و با اکراه فقط با یک هفته مرخصی موافقت کرد. چه کار زيادي می توانستم در مدت یک هفته مرخصی انجام دهم ؟ ولی من نیز با این شگرد کارمندي آشنا بودم که پس از يک هفته، از فاصله دور تقا ضای تمدید مرخصی بکنم. این مسایل را مختصر و به اين دليل گفتم چون بخشی از گرفتاری ها و قسمتی از خاطرات مرا تشکیل میدهند. به هر حال با قطار به تهران رفتم و به آدرسی که سهراب به من داده بود به منزل دکتر رفتم. دکتر با محبت و احترام از من استقبال و پذیرا یی کرد و طبقه پایین منزل را به من نشان داد که همه چیز برای پذیرایی از نامزد آماده شده بود. تشکر کردم و روز بعد به سراغ دوستم "محمد" رفتم . هنگامی که در تهران مشغول کارهای استخدامی بودم با محمد آشنا شدم. جوانی بود هم سن و سال خودم. یک دنیا محبت و عاطفه و دوستی بی شائبه، یک جوان ایرانی آقا و فرهمند که از جان و دل چو ن یک برادر دوستش داشتم. هنگامی که به بندر شاهپور باز گشتم پس از مدتی ازش دعوت کردم به دیدن ما بیاید که آمد و اولین بار بود به جنوب مسافرت می کرد. مخصوصا فصل زمستان را انتخاب کردیم که فصل تابستان طاقت فرسا بود محمد مریض بود و هر گز به من نگفت که مريض است، چند سال بعد در سن 25 یا 26 سالگی، هنگامی که من دو باره در آلمان مشغول ادامه تحصیل بودم به علت روماتیسم قلبی در گذشت و گل جوانی اش پرپر شد، با مرگ نا بهنگام اش نه تنها خانواده اش که مرا نیز سخت داغدار کرد. محمد بچه تهران بود و همه جا را می شناخت بویژه که من و او مثل دو برادر بودیم و او یک گام مرا تنها نمی گذاشت. شبی که قرار بود نامزد برسد با هم رفتیم شرکت مسافربری " تی بی تی ".
اگر بگویم شب قبل از آمدن نامزد راحت خوابیدم دروغ گفته ام. من اینک در سن 22 سالگی و بنا به اقتضای جوانی نه چندان بهره مند ازتجربه زنده گي مي کردم. خُب این درست که با بلد بودم کشتی ام را اداره کنم، هرچند گه گاه اینجا و آن جا کمی تند می رفتم... مانور کردن با کشتی، پهلو گرفتن، جداشدن از کشتی ها و اسکله ها که به نظر ساده جلوه می کند ولی چندان آسان هم نیست در تسلط داشتم ...ولی در امور زتده گی هنوز خام بودم و کمی هم زیاد محتاط . با این حال تا آن جا که موضوع بر خودم روشن بود اگر می دیدم با وجود همه شور و مشورت ها و دغدغه ها ی بی جا و با جا زمان تصمیم گیری فرا رسیده است بی فاصله و بدون درنگ تصمیم می گرفتم و عمل می کردم. شاید کار در دریا این را یادم داده بود که این دست آن دست کردن ممکن است کار دست آدم بدهد. نمی دانم... شايد ! ولی می دانم که بیش از خودم دوستانم انگشت به دهان می ماندند و می گفتند تو چگونه چنین سریع، به جا و با جرأت تصمیم می گیری و عمل می کنی ؟ و لي من مي دانستم که این تصمیم گیری ها به آن ساده گی ها هم نبوده اند که آن ها فکر می کردند بل که با اطلاع به این امر بوده است که ممکن است مخاطراتش دامن گيرم شود، هر گاه درمحاسبه مر تکب اشتباه مي شدم که خوشبختانه تا آن زمان شانس با من يار بوده است.
و اینک باز تصميمي ديگر و اميدوار بودم اين بار نيز تصميم ام درست از کار در آيد. به احتمال از فردا بخش دیگری از زنده گی ام آغاز می شد و همین مسئله مایه نگرانی من بود، نگرانی از این بابت که آیا همه چیز به خوبی و آن طور که دلم می خواست پیش خواهد رفت ؟ همان روز به محمد گفته بودم اگر نامزد تآکید بر ازدواج کرد و من بناچار قبول کردم و او، حالا به هر دلیل، نتوانست در ایران زنده گی بکند، کار نه تنها از لحاظ مادی و خرج و مخارج دست کم به این زودی ها جبران پذیر نيست، بل که از همه مهم تر یک ضربه روحی نیز خواهد بود برای هر دوی ما و من خودم با شخص خود چنان سخت خواهم گرفت که چرا گوش به زبان منطق ندادم و چرا آن طور که عقل می گفت و به دور از احساس عمل نکردم ؟ محمد طفلکی از شدت علاقه به دوستش هر چه من می گفتم تأیید می کرد و من در نظر او همیشه حق داشتم و منطقی فکر می کردم.
البته مدت ها قبل از آمدن نامزد در یکی از بازدید هایی که از بوشهر و ازفامیل به عمل آورده بودم از پدر عزیزم کسب اجازه کرده بودم و گفته بودم که با توجه به اصراری که نامزد دارد به احتمال کار به ازدواج می کشد و چون پدر مذهبی بود ( مذهبی و نه متعصب ) اضافه کردم که او البته قبل از ازدواج مسلمان می شود. پدر عین این جمله را گفت: چه بسا خارجی های غير مسلمان که صد شرف دارند به بعضی از مسلمان ها و ادامه داد آن چه را که ما از امر به معروف و نهی از منکر می گوییم آن ها آزادانه در عمل انجام می دهند ( این جمله را بعد ها نیز چند بار ازش شنیدم ).
می گفت ما فقط بلدیم حرف بزنیم آن ها عمل می کنند. بهداشتی را که آن ها رعایت می کنند ما باید هنوز یاد بگیریم. سپس گفت اين تو هستي که مي خواهي با او زنده گي کني! من نه پدر اورا مي شناسم و نه فاميل اش را، اگر مي داني با او خوش بخت مي شوي چه دليلي دارد ازدواج نکني ؟ ازدواج کن و گوش ات هم به حرف اين ها بدهکار نباشد ! منظورش همان فاميل هايي بودند که همیشه فضولی می کردند و در کار دیگران دخالت می کردند و معتقد بودند آن ها هستند که صلاح کار دیگران را بهتر می دانند و مي فهمندچه کساني راهي بهشت و چه بنده گاني وارد جهنم مي شوند و بارها به بابا گفته بودند: شما شخص محترمی هستین، شما باسواد ما هسّین، ریش سفید ما هسّین، به زیارت ضامن آهو حضرت ثامن الا ئمه رفته این( بابا آن موقع هنوز به زیارت مکه مکرمه نر فته بود ) می گفتند زشتن، عیبن* این بوچ** شما بشه*** یک زن نجس فرنگی بگیرن و اون وخت ای(1) نوه هات کین تاک (2) ختنه نکرده تو کیچه ها (3) تو انظار مردم بدوون (4) نوچ نوچ نوچ....
می گفتند: خالو هاش، خاله هاش، عمه هاش همه دختر دم بخت دارن حالا این حمید از وقتی رفته فرنگ و قاپیطان شُدن دیگه دخترای مارا قابل نمیدونه می گه اینا سواد ندارن، لچک سر شو نن، اينا چپل اند(5).
آری من از پدر کسب اجازه کرده بودم و چون بابا را می شناختم پاسخ اش را هم می دانستم ولی برای احترام به سخصیت بزرگوارش کسب اجازه را وظیفه خود می دانستم.
نمیدانم آن روز چگونه شب شد، روز بیستم او گوست 1967 را می گویم و اینک در تاکسی به مقصد تی بی تی در حرکت بودیم. از آخرین دیدارمان تا امروز در ست یکسال و ده ماه می گذشت و اینک مشتاق دیدارش در سکوت محض فرو رفته بودم و محمد برای اینکه مرا به حال خود گذاشته باشد آهسته با راننده از این در و آن در سخن می گفت. طبق برنامه، اتو بوس از مقصد مونیخ می بایست حدود نیم ساعت دیگر برسد ولی وقتی به تی بی تی رسیدیم شگفت زده دیدیم اتوبوس زود تر از موعد مقرر، یعنی حدود یک ربع قبل از ورود ما، رسیده است و مسافرین در جستجوی چمدان های شان بودند. احتباج نبود اورا جستجو کنم. مو های طلایی و اندام کشیده اش اورا از دور نمایان می کرد. وقتی خودم را به اورسانیدم باور نمی کرد من به این سرعت در محل باشم. با فریادی از خوش حالی و ذوق خود را در آغوش من انداخت و گویا هرچه هُق هُق در گلو و هر آن چه اشک در چشم داشت برای این لحظه جمع کرده بود. نمیدانم چند دقیقه، چند لحظه همین طور وسط مردم ، در آغوش همدیگر ایستاده بودیم و مردم با تعجب نگاه می کردند چون آن زمان خیلی زشت بود زن و مردی در خیابان هم دیگر را در آغوش بگیرند. حتا نامزدها، حتا زن و شوهرها! به نحوی موفق شدم اورا به کناری بکشم و دوستم محمد را به او معرفی کنم وخوب به خاطر می آورم که هرچند با احترام به محمد دست داد ولی اصلن حواس اش سر جا نبود. آن جا که محمد ایستاده بود نور بیشتری می تابید و اطراف روشن تر بود و توانستم بهتر نگاه اش کنم و ببینم چه قدر زیبا تر شده است، از حالت دختر بچه گي بيرون آمده يک خانم شده بود، موهایش هم بلند تر و طلایی تر شده بودند. هم می خندید هم گریه می کرد و من که خودم ذوق زده شده بودم اورا تسکین می دادم و سعی می کردم آرام اش کنم . به هر نحو بود تو آن شلوغی چمدان هارا پیدا کردیم و با تاکسی راه افتادیم. بدون اینکه خسته از راه به نظر برسدیک نفس قربان صدقه ام می رفت، سرش را روی دوشم گذاشته هق هق می کرد. دستم را روی دوشش گذاشتم و او با دست انبوه موهای طلایی اش را روی بازویم افشاند. ناگهان همه ماشین های عقب نور افکن ها را رو شن کرده و چنان کنسرت بوقی راه انداختند که نامزد با تعجب به اطراف نگاه کرد وچون در آلمان بوق زدن بی جهت در خیا بان، بویژه هنگام شب ممنوع است، گیج شده بود که چه خبر است. محمد که جلو نشسته بود و راننده می خندیدند وقتی سؤال کردم چی شده آيا تصادفي شده است ؟ را ننده که در آینه عقب با من صحبت می کرد در حال خنده گفت نه اینها این جور چیز ها را تاکنون ندیده اند و شنیدم که محمد توضیح می داد که نامزدش است و هم اکنون از آلمان رسیده است. دستم را پایین آوردم و دستش را در دست گرفتم ولی دلم نمي آمد سرش را از شانه ام کنار بزنم اما چند لحظه ديگر به منزل مي رسيديم، بگذار ملت هرچه دلشان مي خواهد بوق بزنند !
در اثر اسباب کشي هاي مستمر ( ايران - آلمان ) تعدادي از آلبوم هاي خانواده گي مان گم شدند. عکسي را که اينجا مي گذارم مال چند سال بعد است :

................................................................................................................................................
* عیب است
** بچه
*** برود
1 این
2 کون لخت
3 کوچه ها
4 بدوند
5 زشت اند
........................................................................................
پانزدهمین بخش اين خاطرات را با اين جمله شروع کرده بودم:
" در يک روز داغ تابستانی سال ۱۹۶۷ ميلادی در ساختمان مجردی متعلق به اداره بندر و کشتيرانی بندر شاهپور دراتاقم دراز کشيده و مشغول مطالعه بودم. گرما در بيرون بيداد می کرد..."
درب بيرونی ساختمان هميشه باز بود، هرکس، از جمله پستچی چاپارخانه مبارکه، می توانست مستقيم تا درب اتاق بيايد و دق الباب کند. آنروز نيز به همين منوال. پستچی وارد شد اين بار تلگرافی برايم داشت. وقتی آنرا خواندم سر جا خشکم زد و فکر مي کنم رنگ از رويم پريد.تلگراف الکه " زومر" بود! نوشته بود: حرکت از مونيخ روز فلان، ورود به تهران روز فلان ساعت فلان. تقويم را نگاه کردم، فلان اولی همين امروز بود، فلان دومی يک هفته ديگر. فکر کردم تلگراف عوضی به من داده شده است ولی نه... اسم خودم، آدرس خودم، امضا ي نامزد. گفتم خُب لابد شوخی است ولی کدام شوخی ؟ من در اين جا، در بندر شاهپور، دوسه روز ديگر استراحت ام در ساحل تمام می شد بايد دوباره مي رفتم دريا، و نامزد بی کس و بی آشنا درتهران، سر درگم، نه زبان بلد است نه جـايی را می شناسد...چه کسي مي تواند چنين شوخي اي بکند ؟ گيج بودم، تلگراف در دستم، طول و عرض اتاق را بالا و پايين می رفتم. و آن را دوباره و سه باره می خواندم، گويا انتظار داشتم سطر آخر نوشته باشد: آپريل آپريل " April fool hoax " هرچند اواخر ماه اوگوست بود. نگاهی به در و ديوار و به مبلمان مظلومانه اتاق انداختم... خنده ام گرفت، اتاق قشنگ خودش با اين سر پناه لخت و توخالی قابل مقابسه نبود! به خود گفتم، گيرم که آمد و با عشقی که دامنگیرش شده و اورا وادار به ترک وطن کرده است و از خانه و کاشانه دل کنده، از شغل و از زنده گی ی راحت دست برداشته، از پدر و مادر و ازفاميل و ازآن آلمان زيبا و سر سبز و خرم اش دل بريده است، توانست اين جا، در کوير شوره زار، بسازد و با همان عشق نيز تحمل همه بد بختي ها و بی آسايشی ها را بکند ولی من که بيشتر دريا هستم تا منزل، آن وقت چی ؟ کو فاميل، کو هم صحبت، کو معنی تازه عروس و تازه دامادی ؟ سگ برايش بگيرم ؟ کدام سگ ؟ سگ هاي اين جا که همه ولگردند و در روز روشن پاچه آدم را مي گيرند، چه رسد به شب تاريک ! همه سگ ها که مثل "بیلی" آدم نيستند! از اين گذشته عربهاي متعصب اين جا تکفيرم مي کنند! گاه راه می رفتم، گاه دور خودم می چرخيدم، گاه جلو عکس اش می ايستادم، نگاه غمگين اش را می ديدم و دلم برایش می سوخت، هم برای او هم برای خودم که هیچی نداشتم تقديم اش کنم که سزاوار عشق اش باشد، عشقی که به معنای کلمه بخاطرش سر به بیابان زده بود و من فکر می کردم این چیز ها را مي شود فقط در کتابها خواند!
لبخندش را در تصوير می ديدم و صدای خنده اش در گوشم طنين انداز می شد، زمانی که برای اولين بار درعمرم بارش برف را در آلمان دبده بودم و با تعجب آسمان و اطراف را که سپيد پوش شده بودند نظاره می کردم و آهسته و با احتياط در برفی که زمين را تا زانو پوشیده بود قدم بر ميداشتم، و دانه هاي برف را زير انگشتانم به هم مي ماليدم و مي ديدم چگونه به علت حرارت بدن آب مي شوند! خودش، خواهرش و مادرش اطرافم را گرفته دولا شده بودند و با تعجب مرا می نگریستند و به تقلید از من با قدم های کوتاه و با احتیاط در برف راه می رفتند و هي می گفتند: تو تا حالا برف نديدی ؟ تو اولین باره برف می بینی ؟
برف ؟ کدام برف ؟ آخه کي و کجای بوشهر تا کنون برف باریده بود که من دیده یا ندیده باشم ؟ ما، بارانش را به ندرت می ديديم، اينها از برف اش سخن مي گويند!! اوه چرا، من هم برف ديده بودم ! تو کتاب های درسی ! عکس و نقاشی بچه های شیک پوش هم سن و سالم که شال قرمز دور گردن تو برفهای سفید می دویدند، سفید مثل صابون لباس شويي که زن ها توی طشت آب، لباسها را با آن می شستند. عکس بچه ها را دیده بودم که با دست کش های کلفت رنگی، گلوله برفی می ساختند و به هم پرتاب می کردند، آدمک برفی می ساختند، ذغال توي چشم اش و هويج توي دماغ اش فرو مي کردند. و در عالم خيال آه مي کشيدم... آخ جون... کاش من هم آن جا بودم، توي جايي مثل اين عکس ها. کاش من هم یک بار تو عمرم برف بازي مي کردم، تو برف ها می دویدم، گلوله برفی درست می کردم ! آن وقت کتاب درسی را تند تند ورق می زدم، دلم می خواست تصويری هم از جنوب ايران ببينم، آنجا که من و برادرهايم، من و همکلاسی هايم زنده گی می کرديم ! تصویری از نخلستان ها، با پنگ * هاي پر از رطب وخرما !

عکس از نسيم جنوب
ثصويري از ساحل زيبا و مسطح، و مفروش از شن و ماسه هاي سفيد، تا آن دورها..دور دور... تا آن جا که ساحل در افق گم مي شد !

کاش تصويري از ماهيگيران سيه چرده، سوخته از آفتاب داغ جنوب ! از تور هاي ماهی گیری، از جاشوها ( ملوان ها) که در قايق ها ميداف مي زدند، يا تورهاي پاره شده از حمله بمبک** ها را وصله مي کردند، تصويري از زن ها و دختر هايي که پاپتي توي بيابانها خار و خاشاک و ساقه خشک درختان را براي آتش تنورشان جمع و بار سنگين را بردوش نهاده، بيش از يک فرسخ تا دهکده هن هن کنان حمل مي کردند! ولی همه عکس ها و تصويرها از شمال ايران بودند! همه شان سبز و خرم و رنگارنگ بودند، و درختها...؟ چه اسم هاي عجيب و غريبي داشتند ! درخت زيزفون، درخت ناروَن، درخت آلش و بچه ها همه سرخ و سفید با لباس هاي قشنگ با موهاي شانه کرده ! طرفهاي ما اما مو هاي از ته تراشيده، سر هاي پر از زخم و چرک، يا کچل.
آنجا، در کتاب، حتا یک سیه چرده، یک صورت آفتاب خورده را نمی دیدی، حتا یک پاشه لی، یک کپر ! يک لنج، يک قايق ماهيگيري ...

عکس از نسيم جنوب
گويا اين عکس ها، در کتاب هاي درسي، نشان از دنياي ديگر و از مملکت ديگري داشتند، گويا جنوب و دنيايي که ما روزانه به چشم مي ديديم جزو اين مملکت نبود! بعد از انقلاب یکی از هم کلاسی های سابق که اینک به معلمی اشتغال داشت و از دست رژيم فرار کرده بود می گفت: فلاني یادت می آید دربچه گی آرزوی دیدن یک عکس، یک تصویر، از جنوب ایران در کتاب های درسی داشتیم ؟ می گفت حالا دیگر عکسی از شمال کشور و تصويري از درخت هاي غوش و بلوط نيست. گفتم خُب این هم درست نیست، نه به آن شوری شور نه به این بی نمکی ! گفت صبر کن! کتاب های درسی اينک پُر اند از تصاوير بچه های فلسطینی با چُفیه و عگال و نعلين و پُر اند از شتر و از خیمه و از کویر و بیابان های بی آب و علف و از تپه هاي شني...
آري اين آلمانها درست مي گفتند، من برف نديده بودم. من اصلن خوشحال بودم که زنده مانده و جان بدر برده بودم، آن هم در دنيايي که مرگ و مير بچه ها امري بود عادي و روزمره ! هرگز فراموش نمي کنم ضجه و فرياد مادر ها يي که نيمه شب يا صبح زود و تقريبا هر روز، در ماتم کودکان از دست داده فرياد دل خراش مي کشيدند و بر سر و صورت خود مي کوبيدند. کودکاني که به خاطر يک مرض معمولي و يک عفونت ساده تنفسي يا گوارشي در اثر بي دارويي و بي بهداشتي و بي پزشکي به سن دو ساله گي هم نمي رسيدند! شايد يک آمپول پني سيلين يا چند کپسول آنتي بيوتيک علاج شان مي کرد و زنده گي تازه به آن ها مي بخشيد و هر گز فراموش نمي کنم که زن هاي دهکده هميشه و هر سال حامله بودند. يکي مي مُرد يکي ديگر به دنيا مي آمد تا نوبت اش برسد و شايد هم نه، فقط قوي ها از ميکروب و باسيل و باکتري، بي دارو و بي پزشک جان سالم بدر مي بردند، ما ده تا بچه بوديم سه تايش به سن يک ساله گي هم نرسيدند. و ما که زنده مانديم ؟ لابد گل گاو زبان و اکليل کوهي و سنبل الطيب و عرق بيد مشک...و مرکو کرم براي علاج زخم ها...در ما اثر کرده بود
خواهرنامزدکه يکسال جوان تر از او بود، در حالي که يک مشت برف در دست گرفته و گلوله مي کرد با تبسم از من پرسيد "حاميت" تو جدن تا حالا برف ندیدی ؟ و من می گفتم: نوچ ...نامزدم قاه قاه می خندید. اصلن اين آلماني ها چه خوش خنده اند! وهميشه مي خندند ! گويا هيچ غم و غصه اي تو دنيا ندارند از پير و جوان.. اخمو هايشا آنهايي بودند که تازه از اسارت روسها برگشته بودند. آنهايي که در اسارت انگليسي ها و آمريکايي ها بودند گو يا از مرخصي و از هتل بر مي گشتند، آنها هم مي خنديدند و لي کساني که به همت آدنائر، صدر اعظم، از زندان استالين و " آرشيپل گولاک " اش آزاد شده بودند،گويا ازجهنم بر مي گشتند!
آري نامزدم و خواهرش از برف ديدن من می پرسیدند و من جواب می دادم: نوچ ... و آنها باز سؤال می کردند و من هی می گفتم نوچ... تا اين که دستگيرم شد آلمانها " نوچ " ندارند من بايد می گفتم " NEIN ".
مادر شان که فکر می کرد دخترها يش سر به سرم می گذارند و من از سؤال هاي مکرر آنها دل آزرده شده ام، آن ها را به سکوت دعوت می کرد و می گفت: هیششش. همه کشور ها که برف ندارند، بعضي ها دارند بعضي ها ندارند! چه اشکالي دارد ؟ اين طور نيست حاميت ؟
خیلی دلم می خواست بگویم ایرا ن ما از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب اش چهار برابر بزرگتر از آلمان فسقلي شماست، ما برف نداریم ؟ زهي خيال باطل! زهي تصور غافل ! ما برف داريم، خوبش هم داريم، سفيد سفيدش هم داريم، خيلي هم داريم! بقول صمد آقا: هیچ کی نمی تونه مثل ما برف داشته باشه ! اما من در جنوب ايران بزرگ شده ام، برف ها تا به ما برسند آب مي شوند ! در عوض ما تا دلتان بخواهد آفتاب داريم، داغش هم داريم و شما نداريد... اِچ
ولي چيزي نگفتم، هوا بس ناچوان مردانه سرد بود، زمستان بود. ***
ا ین جنین غرق تفکر و در عالم خيال بودم که در زدند و دوستم سهراب وارد شد. هرگز ار ديدن اش اين قدر خوشحال نشده بودم. من و سهراب باهم در آلمان تحصيل کرده بوديم و اينک در يندر شاهپور همکار و هم قطار بوديم. او مسؤليت ثبت شناورها را در بندر به عهده داشت و چون جوانی شوخ طبع بود بارها با ضرب المثل های فارسی که به آلمانی ترجمه می کرد سربه سر نا مزدم گذاشته بود. مثلن ترجمه می کرد که: سگ زرد برادر شغال است. نامزد بیچاره گیج می شد و مي گفت من تا به حال سگ زرد رنگ نديده ام. يا می گفت مي خواي فارسي يادت بدم ؟ بگو: روز بخیر ! وچون آلمانها حرف " ر " را " غ " تلفظ می کنند، او هم از شنيدن کلمه " غوز بخير " غش غش مي خنديد.
به محض اينکه وارد اتاق شد تلگراف را نشانش دادم و بی اختيار شروع کردم به آلمانی داد و بیداد کردن که ببین این دختر چه کار کرده . سهراب نيزنخست ماتش برد بعد زد زير خنده و هی می گفت حدس می زدم... حدس می زدم. خنده ها و تعجب ها که تمام شد گفتم راهي ندارم جز اين که فعلن هر چه زود تر دست بکار بشوم، هفته ديگر تهران است. دو تا سه روز طول می کشد تا به من مرخصی بدهند، اگر بدهند! دو يا سه روز هم بين راه هستم تا تهران و در تهران بايد اورا او ل از ايستگاه اتوبوس بگيرم، ببرم اش هتل، يکي دو روزخستگی يک هفته راه را از تن بدر کند آن وقت ببينم چه مي توانم بکنم ؟ گفتم جا های ديدنی ايران را مثل اصفهان، شيراز، تهران نشانش می دهم بعد به هر صورت هست قانع اش می کنم بر گردد آلمان، خصوصن که گرمای تابستان تهران پدرش را حسابی در خواهد آورد. سهراب گفت او ديگر بر نمی گرددبه آلمان، گرمای تابستان که هيچ، گرمای جهنم هم حریف اش نیست و ادامه داد نيازی به هتل رفتن هم نيست، برادرم پزشک است و در تهران طبابت می کند و خانه شخصي دارد، فعلن که فصل تابستان است خودشان طبقه بالا می نشينند و طبقه پايين خانه خالی است، من با داداش تماس می گيرم تو هم زود مرخصی بگير و برو تهران من هم کارهايم را روبراه ميکنم و چند روز ديگر بعد از تو می آيم تهران. گفتم باز مي خواهي دستش بياندازي ؟ گفت نه، مي خواهم تو عروسي ات برقصم.
ادامه دارد....
............................................................................................
* پنگ = بته يا بوته
** بمبک = کوسه ماهي
*** هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسکلتهاي بلورآجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است ... ( زنده ياد مهدي اخوان ثالث)
دو دیگر اینکه از مرخصی ام استفاده می کردم و به این دلیل به ساحل می رفتم تا حق به ساحل رفتن یک هفته ای ام محفوظ بماند. اين جمله را خيلی ساده و مختصر گفتم ولی هزاران درد دل و داغ جگر در آن نهفته است. زیرا مسؤل بومي ساحل نشين ما که از سواد فقط تا حد خواندن و نوشتن برخوردار بود، به انضمام اعوان و انصاری که دور خود جمع کرده و آنان را مثل موم در چنگ داشت، دشمن قسم خورده جوانان با استعداد، زُبده، فعال و مبتکر بودند و با برسر کار آمدن جوانان، نفرت و کینه ای دیرینه در دل داشتند و هرکدام از مارا دشمنی بالقوه برای آينده خود مي پنداشتند و در ما جاي گزيني نا خواسته براي تغيير و تحولي در وضع موجود می ديدند، اين ها نه تنها چشم دیدن ما را نداشتند، بل فضا را چنان بر ما تنگ و با حقه بازی ها و پدر سوخته گری ها یی که در چنته داشتند و با موذی گری هایی که اندوخته سالها تجربه در امر تخريب دگر انديشان و رقيبان شان بود، زنده گی را بر ما جوانان پاکدل و کم تجربه حرام و ما را چنان مي کوبيدند گویا بیگانه اي هستيم که از مرزي ديگر صرفن برای تخریب اجتماع بي روح و مرده و براي بر هم زدن سيستم پوسيده شان آمده ايم، که درست فکر مي کردند ولي ما جوانان مأموريتي از کسي نداشتيم، بل که اين جبر زمان و درس عبرت انگيز تاريخ بود که هيچ سّدي نمي توانست جلودار تغيير و تحول اش گردد !
به همین دلیل هنگامی که من بنا به اقتضاي جواني، نياز به تحرک و جنب و جوش داشتم و براي مفيد بودن به حال اجتماع و براي اعتلاي وطنم و پياده کردن آنچه که در خارج يادم داده بودند داوطلب شدم به جای يک هفته در يا ماندن، بیش تر، مثلن چهار، پنج هفته، روی کشتی بمانم و رفتم و ماندم و تغييراتي مثبت در اموردريايي و در کشتي دادم، همین رؤسا ی متحجر چنان تنبیه ام کردند که دیگر هوس فکر مثبت و فعالیت هاي آينده ساز به سرم نزند که چون جربان کمی مفصل است، شرحش را به فرصتی دیگر وا مي گذارم، فقط اين مطلب را می گويم نه تنها معاون مرا از من گرفتند و همه کارهاي شبانه روزي کشتي اعم از ناويگاسيون، مانور، کشيک و اداره امور را به عهده خودم به تنهايي واگذار کردند، بل که مرا در کشتی قفل و به بهانه های واهی، کاپيتانی را برای تعويض من به دريا و به کشتي نمی فرستادند تا به زعم آنها درتنهايي در دريا و در دوري چند ماهه از ساحل و نبود استراحت جسمي و روحي به پوسم ! که البته با توجه به جواني ام ( ۲۲ ساله ) و احتياج به تنوع و نياز به سرگرمي هاي جواني، اين تنبيه در من بي تأثير نبود و واکنش اش را در بي صبري ها و کم حوصله گي ها در بر خورد با پرسنل يا در محاوره راديويي با کشتي ها يا در تماس با اداره بندر مشاهده مي کردم. دليل مي آوردند که شما خود مخالف تعویض یک هفته ای بودید که چنين نبود، هدف و منظور من از ماندن بيش از يک هفته در کشتي آن نبود که آقايان، به عمد، سعي در توضيح وتوجيه اش مي کردند ! بهانه و استدلال دیگرشان این بودکه من " فرحناز " * را در وقت دادن و گرفتن راهنما به، و از کشتی های باری و نفتی غول پيکر، برخلاف پيشينيان ام، که از يدک کش و شناور کمکي استفاده می کردند، از اين جور کمک هاي هزينه بردار و بي هوده بي نياز کرده ام. و خود با همان کشتی مدرن مانور مي کنم که با دارا بودن موتورهای قوی و دوپروانه بودن اش مانور دادن، پهلو گرفتن و جدا شدن از کشتي واسکله را چنان سهل و آسان می کرد که بقول آلمانها می شد آن را سرجا و روی بشقاب به دور خود چرخاند و بی نیاز از هر شناور کمکی دیگر بود، با استفاده درست از اين کشتي ي نمونه شخصا راهنما می دادم و می گرفتم و مثل موم در دست داشتمش و هر مانوري را که مي خواستم به بهترين نحو انجام مي داد.
قبل از اين که من کشتي را تحويل بگيرم چنين نبود و کشتي فرحناز " پاسيو " و بي عمل در گوشه اي در بيرون از خور موسي لنگر مي انداخت و يدک کشي يا شناوري ديگر عهده دار وظايف اش مي شد، يک خرج بي هوده و يک هزينه اضافي !
همین جا بگویم اين کشتی ساخت ژاپن و دارای همه گونه تجهیزات فنی و وسایل مدرن دریانوردی بود. اما دريغ و افسوس ازهمان زمان تحویل و اسقرارش دربندر شاهپور در دو سه سال پيش از آن، به جای اینکه فرماندهي اش به یک فرد لایق و کاردان سپرده شود، بدون ضابطه و صرفن با پارتی بازی دردست کسانی قرار داده شده بود که در اثر بی اطلاعی و بی سوادی در امور و علوم دریایی و کشتیرانی و بر اثر ندانم کاری و عدم احساس مسؤلیت، کاری بر سر این شناور و شناور های دیگر آورده بودند که اغلب و سایل و تجهیزات تکنیکی این کشتی مدرن و نوساز، ( جام ) و غیر قابل استفاده شده بودند! زمان و هزينه مالي زيادي مي طلبيد تا اين تجهيزات تعمير و دوباره راه اندازي شوند. مثلن جر ثقیل های مختص به آب انداختن قایق ها ( Davits ) **، بر اثر بی توجهی، عدم سرویس و سهل انگاري در روغن کاری، یک کلام بگویم غیر قابل استفاده شده بودند. گناهی عظیم ، و حماقتی عظیم تر از ناخدا هايي که فرماندهی این شناور را به عهده داشته اند، و ظلمي بزرگ از طرف رؤ ساي امور دریایی ای که به جای رسیده گی به شناور های بندر، کنترل و مسؤلیت طلبی از پرسنل، و تأکيد بر انجام وظيفه، فقط در فکر دزدی و زد و بند و نابودی رقیبان فرضی و حقیقی شان بودند . در هر مملکت با صاحبي که حساب و کتابی در کارش باشد، تمام افرادی را که چنین بی توجه و غیر مسؤلانه عمل می کنند و چنین خسارتی به بیت المال وارد مي سازند بلا فاصله سلب مسؤليت مي کنند و سپس بي محابا به محاکمه مي کشند.
من پس از تحویل گرفتن کشتی سعی کردم جر ثقیل ها را با حد اقل هزينه دوباره کار بیاندازیم ولی از هر طرف با سابو تاژ و باکار شکنی رئیس ام در ساحل مواجه شدم، اعم از خود داري از ارسال و سایل یدکی يا کارشکني هاي ديگر. امور دريايي بندر سالها بجای تعمیر و راه اندازی وسایل جام شده و از کار افتاده، یدک کشی را بیرون، در دریا، به کشتی پهلو داده و کار راهنما رساني را به عهده آ ن گذاشته بود. من این یدک کش را به بندر باز گشت دادم و چون جرثقيل قايق ها را در اثر بي مبالاتي از کار انداخته بودند، خودم کار مانور و پهلو گیری به کشتی ها را مستقيم و بدون قايق با فرحناز به عهده گرفتم. کاری که قبل از من، به دلايل مختلف، کسي جرأت انجام آن را نيافته بود، بويژه از ترس و از واهمه تيرهاي زهر آگين رؤساي بشدت کهنه پرست و مخالف نو آوري.
رؤسای ساحل نشينم اما برای اين ابتکار ي که برای تسهيل و تسريع در کارها انجام داده بودم بجای تشويق، تنبيه ام کردند و دیگر نگذاشتند به ساحل بروم و به بهانه ما کاپيتانی نداريم که بتواند مثل شما با آن کشتی مانور کند و چون يدک کش را که برای دادن و گرفتن راهنما بکار می رفت مرخص کرده اید پس ناچار چند ماهی در يا بمانيد تا بتوانيم فردی پیدا کنیم که قادر به مانور با این کشتی باشد ! در صورتی که حدود پنجاه نفر کاپيتان و راهنمای با تجربه در اداره بندر در استخدام بودند و اگر هم فرضن کسی قادر به مانور نبود، اداره بندر می توانست مجددن يکی از يدک کش هايی را که بيکار و عّلاف به اسکله پهلو گرفته بودند، مثل سابق برای کمک به دریا بفرستد. چگونه ممکن بود فقط یک جوان تازه کار به تنهايی قادر به انجام چنين مانوری باشد و ديگران که تجربه سالها کاپيتانی و راهنمايی و مانور، پشت سر داشتند نتوانند ؟ چه رازي، جز ترس از نوآوري ها و دوري ازتحول و ابتکار و چه حکمتي جز بي سوادي و سپردن کار به افراد نادان در پشت اين نا بخردي ها نهفته بود ؟ بارها و بارها بعضی از همين کاپيتان های قديمی و هم ولايتی ( بوشهری ) و کسانی که به دور از چشم رؤساي بیمار امور دریایی با من دوست بودند " نصيحت ! " ام می کردند که فراموش کن آنچه را که در آلمان يادت داده اند. تو اينجا در ايرانی و در اين بندر خراب شده با گرگ ها و کفتار ها همکار ي، این ها از هر چيز نوين و تازه ای رم می کنند. از آينده و از شغل شان بيمناک اند . اگر به چهار تا جوان مثل تو ميدان بدهند بايد فردا جل و پلاس شان را جمع بکنند، ازمقام و از پول کلانی که از دزدی ها نصيب می برند دست بشويند. تو اگر از اين مدرن بازی و ابتکار های تازه دست بر نداری چنان پر ونده ای برايت بسازند که رهایی از آن را آسان نخواهي يافت. مي گفتند اين ها گرگ باران ديده هستند ! می گفتند تماشاکن هم سن و سال های خودت ر ! آری من می ديدم که بعضی از هم کاران با وجود تخصصی که داشتند و عنوان مهندس را يدک می کشيدند چگونه جرأت عرض اندام نداشتند، بی اراده چندقدم پشت سراين بی سوادان راه می رفتند و هر دستوری، قبل از اينکه تا آخر از دهان شان خارج شود با تعظيم و کرنش و پس پس رفتن، تأييد می کردند: بله آغا ! چشم آغا ! اطاعت می شود آغا ! به روی چشم آغا ! امر بفرماييد آغا ! و با اين تقلب ها هم ميخ خود را مي کوبيدند و هم از پاداش های جور واجور هر ماهه نصيب می بردند که رازی بود آشکار.
سر انجام، همانطور که دوستان پيش بينی کرده بودند، بی شرمانه پرونده ای برايم ساختند و براي من که پيشرفت اروپائيان را به چشم ديده بودم و هدفی جز اعتلای وطن نداشتم چنان پرونده اي درست کردند و چنان ترمزم کردند که فقط دوسال ديگر در پست فرماندهي اين کشتي طاقت آوردم و سر انجام دوباره به آلمان بازگشتم که با آغوش باز پذيرفته شدم و وقتي فهميدند تصميم به ادامه تحصيل دارم از هثچ گونه کمک مادي و معنوي دريغم نکردند. نه پارتي داشتم نه پول ! يک جوان ايراني بودم که آرزوي پيش رفت وطن به دل داشتم و آه مي کشيدم و افسوس مي خوردم چرا بايد هميشه محتاج خارجي ها باشيم ؟ کما اينکه هم اکنون نيز با وجود تجربه چندين ساله در صنعت نفت بايد با کمک ژاپني ها و کره اي ها نفتمان را از زير زمين بيرون به کشيم و آنها هستند که کارخانه هاي تصفيه و پالايش و پتروشيمي براي مان بسازند و چيني ها خط آهن مان را بکشند هيهات... پس مارا براي چه فرستاده بودند خارج ؟ مگر ما کور بوديم که پيشرفت همه جانبه اروپائيان را نبينيم ؟ مگر ما احمق بوديم که رمز توسعه آن ديار را درک نکنيم و به ريشه بدبختي هاي بي پايان مملکت خودمان پي نبريم ؟ و در صدد اصلاح آن خرابي ها بر نيائيم ؟ چه انتظار و چه توقعي از ما داشتند ؟ آنها که هر حرکت نو آوري و توسعه طلبي را از ما سلب مي کردند؟ چگونه پياده بکنیم آن قدرت خلاقه ايراني مان را که هميشه با بوق و کرنا از آن دم مي زنيم و به آن افتخار مي کنيم ؟ وقتي همه از نو آوري رم مي کنيم؟ دست و پاي همديگر را مي بنديم ؟ چشم ديدن يکديگر را نداريم ؟ بخل و حسادت چشم مان را کور کرده است و تمام نيرو وجهد مان نه در راه همياري وهمکاري بل که براي کوبيدن وترمز کردن يک ديگر بکار مي گيريم ؟ عامل بد بختي ما نه آمريکا است نه انگليس ، نه ضد انقلاب مجهول است و نه ا ستعمار مأمور ! عامل عقب مانده گي و بد بختي مان استحمار خودمان است و بس ؟ بارها از خود پرسيده ام تا کي بايد محتاج کاپيتان هاي آلماني و يوناني باشيم تا شناور هاي ما را بر روي اقيانوس هاي جهان رهبري کنند ؟ بار ها در بنادر جهان به کشتي هاي ايراني با پرچم سه رنگ وطنم برخوردم که در جلو يا پشت کشتي آلماني من پهلو گرفته بودند و هر بار آرزو کردم يک ناخداي ايراني را بر عرشه يکي از اين کشتي ها ببينم، با او دست بدهم، در شانگهاي، در ريو دو ژانيرو اورا در آغوش بگيرم و برگونه هاي آن هموطن عزيزم بوسه بزنم !...دريغ...
اگر خودمان عرضه انجام کاري را نداريم چرا نمي گذاريم هموطن ديگري که نيرو، استعداد و مايه اش را دارد آن را انجام دهد تا ما نيز از پي آمد هاي مثبت آن بهره مند شويم ؟ اين بدبختي ها را در همه کارها و در هم جاي وطنم مي بينم ...بهتر است اين مطلب را فعلن همين جا تمام کنم که داغ دل پايان ندارد ...
ادامه دارد....
.....................................................................................
* ) "فرحناز" اسم کشتي اي بود که فرماندهي آنرا به عهده داشتم
**) اگر کسي اسم اين جرثقيل هاي مخصوص به آب انداختن قايق را به فارسی مي داند( Davit) لطفن راهنمايي بفرمايد!
در يک روز داغ تابستانی سال ۱۹۶۷ ميلادی در ساختمان مجردی متعلق به اداره بندر و کشتيرانی بندر شاهپور دراتاقم دراز کشيده و مشغول مطالعه بودم. گرما در بيرون بيداد می کرد. از ساعت ۱۰ صبح تا ۵ بعد از ظهر آتش از آسمان می باريد، کسي که در بیرون از منزل کاری ضروری نداشت در خانه و در سایه می ماند. ساختمان مجردي کولر نداشت، حتا يک حمام توالت درست و حسابی هم نداشت. پنکه ای به سقف اتاق آويزان بود که تختخواب فنری را زيرش کشيده بودم، اين تختخواب هم صندلی من بود هم تختخوابم. دو صندلی " ارج" هم داشتم برای ميهمانان خارجی. يک چيزی هم وسط اتاق پهن بود بنام فرش. و با دوستان ِکمی که داشتم و به ديدنم مي آمدند روی آن مي نشستيم و جاي مي خورديم. برای چاهی درست کردن هم مثل ديگران يک کتری و پريموس و چند تا استکان و نعلبگی در گوشه اتاق داشتم. روی ديوار روبرو، عکس قاب گرفته الکه " زومر "، نامزدم، آويزان بود که با نشاط جوانی لبخند برلب ولی با چشم های غمگين از بالا به من و به زنده گی محقرم نگاه می کرد. اتاقی بود سه در چهار، جمع و جور، مختصر و تميز. همه اتاق های مجردی در آن ساختمان به همين شکل و ريخت بودند. ششصد تومان (بعدهاهشتصد) تومانی که بابت حقوق کاپیتانی دریافت می کردم نه کم بود که در زمره بي بضاعت ها باشم و نه آن قدر زياد که بتوانم به مقداري از آروهاي جواني ام، بي تشويش از آينده اي که نقشه ها برايش داشتم، جامه عمل بپوشم. بخشی ازاين حقوق برای کمک به خانواده، با علاقه، به بوشهرارسال می شد، بخشی برای مخارج روزانه و گه گاهی گذری به آبادان و اهواز و بخش اعظم آن مي رفت در حساب پس انداز، برای آینده. راستش بخواهيد من بندرت دراين اتاق زنده گی می کردم. بیشتر در کشتی بودم تا در ساحل. پرسنل شناورهايی که دردهانه خورموسی ( حدود چهار ساعت راه تا بندر، هنگام جزرآب) انجام وظيفه می کردند هفته ای يکبارعوض می شدند. گروه تعویض، همراه با کشتی هاي خروجی باری و نفت کش، ازبندرمی آمدند وگروه عوض شده با کشتی های ورودی بعدی، از دريا به بندر می رفتند. همه پرسنل يک دفعه با هم عوض نمی شدند بلکه به نوبت و در گروهای چند نفره. افراد متأهل، پس از يک هفته کار شبانه روزی در گرمای طاقت فرسا و دربادهای داغ مملو از گرد و خاک و طوفان های شن، که به دست و صورت و به قسمت های غيرحفاظت شده بدن مثل سوزن نيش می زدند، خوشحال و خندان به ديدن زن و بچه ها شان می رفتند و اشخاص تازه نفس جای آنها را می گرفتند. من مجرد نيز، روی کشتی، با وجود همه گونه وسايل آسايشي که در اختيار داشتم، دراوايل، با آمدن کاپيتان ديگری برای تعويضم، به ساحل می رفتم و درمدت يک هفته ای که درساحل بودم، اگر با دوستان، رفتن به آبادان و اهواز و ماه شهر را دربرنامه نداشتيم، ترجيحن برای فرارازگرما تنها در اتاق درازکشيده مطالعه می کردم، چون بندرشاهپور به معنای کلمه هيچ چيز برای ما جوانان نداشت. حتا يک سينما ! ازتلويزيون کهنه و زهوار در رفته اي هم که در پشت بام تنها عرق فروشی ی مفلوک شهر چيزی بنام برنامه از آبادان پخش می کرد، فقط در روزهای شرجی، گه گاه و به زحمت رقص سايه ها يی بنام تصويرمی ديديم و هرچه گوينده می گفت کورکورانه باورمی کرديم و آخ و تُف های عرق فروش شکم گنده، که حرف زدن از نظافت و بهداشت را بد ترازفحش خارمادر می دانست، زیر سبیلی رد می کرديم. من نیزمثل همه ناخداهای دیگر، همه چيزرا در کشتی داشتم، از کولر تا غذای آماده، و احترام بي چون و چراي پرسنل، کسی هم آن جا در مقامي نبود که بتواند بالاي حرفم حرفی بزند، هر چند جوانتر ين فرد از پرسنل سي نفره کشتی بودم. با این حال نوبتم که می رسيد به ساحل می آمدم به دو دليل: نخست اينکه می خواسنم پس از يک هفته کار شبانه روزی و درگیری با طوفان شن، بداخمويی، بدعنقی و بد اخلاقی اجباری و ناخواسته روی کشتی، تنوع و تفريحی، هر چند مختصر، در زنده گی مجردی ام داشته باشم و درشهرآبادان يا درخرمشهر، درکپر و در (پاشه لی) عرب های حاشیه نشین، که به علت نواختن آهنگ هاي شاد عربي در آبادان و خرمشهر مشهور خاص و عام بودند و درمقابل دستمزدی درخدمت متقاضیان خصوصی، با وسايل ابتدايی آهنگ های دلپذیرعربی می نواختند و دخترهای زيبايشان با لباسهای رنگارنگ، با ترنم و با صدای دلنشين همراه با پیچ و تاب کمر " یا لَیلی یا لیَلی، حياتی، احّبی، اعیونی " را باآواز می خواندند و دين و ايمان ازپير و جوان می ربودند، آری دراين مکان محقر ولی با صفا بصورت ناشناس، بی نام و نشان، اگر لازم می شد با نامی مستعار، بی خيال ازموج دريا و بدوراز طوفان شن و دور تر، خيلي دورتر از تشويش، دغدغه و دلشوره ازآپديت نکردن وبلاگ ميداف، که هنوز وجود خارجی نداشت، می گفتيم و می خنديديم، مهرمی افشانديم و می در ساغرمی انداختيم، فلک را سقف می شکافتیم و اگرهم غم غلط مي کرد، لشکر مشکري دست و پا می کرد که احیانن خون ما عاشقان را بریزد، ما و دخترهای زيبای کولی کپر نشین، دست به دست هم می داديم و پدرش را درمی آورديم !
ادامه دارد...