تبليغاتX
بلم
بلم
 

 

روز یکشنبه دهم اوگوست 1628، ساعت چهار بعد از ظهر، کشتی غول پیکر واسا، پرچم آذین با جلال و جبروت و با شوکت و هپروت و با اُبهت ملکوت، از اسکله جدا شد و خرامان خرامان به طرف پایگاه در یایی " آلوس نابن" به راه افتاد.  جایی که اعلیحضرت همایونی گوستاو دوم در معیت ارتشیان، درجه داران، سیاستمداران و نماینده گان سیاسی کشورهای دور ونزدیک، مغرورانه و بی صبرانه، دست به کمر، روی اسکله ایستاده و منتظر ورود کشتي بود. کشتي اي که چهارسال در انتظار به آب انداختن اش روزشماري کرده بود و چه پول هاي کلاني که براي ساختن اش خرج کرده بود و چه اميدهاي دور ودرازي که براي نابودي دشمنانش اش دردل پرورانيده بود و چه وعده ها ي دهن پرکني که براي تسخير در ياي بالتيک و براي سروري بر اروپا و تسلط وتصاحب مپراطوري مقدس که به هم وطنانش داده بود. آري آري عجب روز خجسته اي بود آنروز، حتا آفتاب هم از شدت شوق به وجد آمده و تمام نور و درخشنده گي اش را به خاک پاي همايوني نثار کرده بود. اراده همايوني بر اين بود که پس از بازديد و رزه و سان، دستور حرکت بسوي جنوب بالتيک صادر فرمايند تا "واسا " در رأس ناوگان دريايي پادشاهي سوئد با يک حمله جانانه کشتي هاي لهستاني را غرق و چنان پدر ي ازشان دربياورد که ديگر هوس کشتي سازي و کشتيراني  نکنند. بعضي ها هم پچ پچ مي کردند که اعليحضرت گويا خود شحصا قصد مسافرت به آن خطه را دارند و تصميم همايوني بر اين است که پس از فتح و فتوح خاک لهستان عازم خاک پهناور آلمان شده تا تاج مقدس پادشاهي ملت آلمان را بر سر خويش بنهند.

کشتي واسا، در حالي که روکش هاي طلايي فيگورها و مجسمه هاي جور واجورش در آفتاب بعد از ظهري ماه اوگوست استکهلم تلأ لؤي خاصي داشتند و تتق تق می درخشیدند و چشم دوست و دشمن را خيره مي کردند، خرامان به راهش ادامه مي داد . صداي گوش خراش کو س و کرنا، طبل و سنج و دهل و ني هنبونه در فضا طنین انداز بود و غرّش  "سالوت " توپهای عظیم الجثه، گوش مجتمعین و مستمعین را کر می کرد. ملت، زن ومرد، درروز تعطیل یکشنبه با لیاسهای رنگارنگ فاخر، حّي وحاضر، گروه گروه و دسته دسته روی اسکله جمع شده و برای سرنشینان زن و مردکشتی، که هم چون طاووس علّیین خرامان از اسکله جدا می شد دست تکان میدادند. افسران و ملوانان اجازه داشتند زن و کودکان خودرا این بار استثنا ئن تا آخرین اسکله خروجی بندربا خود همراه داشته باشند. واسا بدون بر خورد با مشکلي آهسته از اسکله جدا شده است و در پناه کوه و تپه ها راهش را طی می کند، می رسد به آبهای آزاد، جایی که دیکر کوه و تپه ای مانع وزش تند باد نیست، ناگهان بادی از جنوب می وزد، بادبان ها از باد پُر می شوند و پف می کنند، واسا آرام و ملایم به سمت چپ خم می شود، بد جور هم خم می شود و آهسته آهسته، خیلی آهسته، دوباره به حالت اولیه بر می گردد ولی ناگهان تند باد دیگري، و خم شدن مجدد واسا به پهلوي چپ، قلوه سنگ های درون خن به حرکت در می آیند و همه با هم به سمت چپ قُل می خورند و دیگر قدرتي و تعادلی در کار نیست که کشتی را به حالت او لیه برگرداند، علم فيزيک نه به واسا رحم مي کند، نه به سازنده اش، نقطه  M  عزيزش را مي برد زیر نقطه  G  و کار را يکسره مي کند ( تصوير پست قبلی). دريغ  ازراه دور ورنج بسيار !

 

تخته هايي که قرار بود قلوه سنگ هارا نگهدارند بر اثر وزن سنگها مي شکنند

 

 آب به درون دریچه ها و پنجره ها رسوخ می کند، هر کس می تواند در آب می پرد، و با تمام نیرو به طرف ساحل شنا می کند، صدای جیغ و فریاد زنان و کودکان به آسمان بلند است. واسا با 62 متر طول، 11.50 عرض، ۵۲ متر ارتفاع، با 64 توپ عظیم الجثه، و با 500 مجسمه و فیگور و نقش و نگار طلایی، که قرار بود با ۱۴۵ پرسنل سرنشين و ۳۰۰  سرباز مسلح دریای بالتیک را از دشمن پاک کند در بندر استکهلم به قعر در یا فرو مي رود... الفاتحه ...

طول راه طی شده در اولین و آخرین مسافرتش فقط 1500 متر بود. 50 نفر از جمله طراح هلندی کشتی جان خود را از دست دادند. ساختن کشتی واسا تقریبا چهارسال طول کشید، صد ها هزار "تالر " پول خرج شد مقدار عطیمی از مواد و لوازم و مصالح ساختمانی " ماتریال" هزینه شد،  اینها همه به درک، آبروی اعلی حضرت گوستاو دوم ، شاهنشاه، قدر قدرت، قوی شوکت در جضور دوست و دشمن بباد فنا رفت.

 

من شخصا دلم براي " گوسي "، اعليحضرت گوستاو، خيلي سوخت، بد بخت آدم بدي نبود وقتي اورا با پادشاهان صفوي خودمان که همزمان اش بودند مقايسه مي کنم والله بالله صد رحمت به اين یکی، من جايي نخواندم او کسي را کور کرده باشد يا گلوي زيدي را گوش تا گوش بريده باشد. فقط بد شانسي آورده بود که در زمان بدي شاه شده بود ! يعني زماني که پادشاهان منطق پنطق سرشان نمي شد، همه شان فقط دستور مي دادند و کسي هم نبود که جرأت کند و به آنها بگويد بالاي چشم شان ابرو است. کسي چه ميداند، شايد اگر من وتو هم آن زمان ها بدنيا آمده و شاه شده بوديم و همه کاره زمين و زمان شده بوديم همان کارها را مي کرديم که اين ها کردند! کسي چه مي داند ؟ چرا اضلن راه دور برويم ؟ چرا از مستبدين ۴۰۰ سال پيش ايراد مي گيريم. مگر مستبدين امروز حرف حساب توي کله شان فرو مي رود.

 

رندان تعریف می کنند که پس از غرق شدن " واسا "، پسر عموی اعلی حضرت، یعنی پادشاه لهستان، در آنطرف آبهاي بالتيک، سخت مریض مي شود و چون  آن زمان بیمارستانی در کار نبود اطبا را به بالین اش مي آورند. وقتی خبر مریضی رقیب به گوستاو پادشاه سوئد رسید نامه ای به او نوشت: که هان ای پسر عموي عزيز !  از ترس " واسا" غش مکن! و شلوار مبارک را خيس مفرما، که واساي ما به لقا ءالله پيوست و خوابگاه ماهيان و سرپناه آبزيان شد! خطر، دست کم  از سر تو اين دفعه رفع شده است.

وی در پاسخ نوشت : بسمه تعالي... هان اي پسر عموي نامهربان مکتوب شما به شرف عرض ما رسيد و لاکن من از ترس " واسا " ي تو غش نکردمي، بل که از خنده روده بُر همي گشتمي !

 

این بود سر گذشت کشتی غول پیکر امیر البحری " واسا ".  ( مدل )

این کشتی در سال 1961 میلادی از آبهای اسکله استکهلم با مخارج زیاد بیرون کشیده شد و اینک در موزه ای بزرگ برای تماشای مردم و عبرت پادشا هان و سیاستمداران مستبد و حرف نشنو در استکهلم نگهداري مي شود اگر گذرتان به آنجا افتاد زيارت قبول، بنده با وجودي که چند بار در استکهلم بودم سعادت زيارتش را نداشتم.

 

پايان 

2 نوشته شده در  2005/10/20ساعت 0:2  توسط حميد 
 
کساني که با علم فيزيک آشنايي دارند مي دانند که هرچه و زن در بخش ارتفاعی شناور بيشتر و سنگین تر باشد به همان اندازه ازقدرن شناوري و تعادل و استابیلیتی ( پايداري ) آن کاسته مي شود. با توجه به دگل و بادبان هاي سنگين کشتي (لطفا روي این تصویر کليک وزوم کنيد ) و توپ هاي غول پيکري که در عرشه هاي مختلف نصب شده بودند، وضعيت استاتیک و قدرت شناوري و تعادل کشتي سخت به خطر افتاده بود. و وقتي جاسوسان اعليحضرت از لهستان خبر آوردند که پسر عمويش هم مشغول ساختن کشتي جنگي غول پیکری است که بتواند از پس " واسا" بر آيدُ اعليحضرت گوستاو باز با يکي ديگر از دخالت هاي بي جا و بی تدبيرانه و نابخردانه اش بر مشکلات موجود افزوده امر فرمودند بر تعداد توپ هاي غول پیکر کشتي افزوده شود و وقتي مهندسین توی دل شان گفتند: بابا دیگه جا نداريم ! ( کسی جرأت بلند فکر کردن نداشت) اعلیحضرت انگشت مبارک را گذاشتند روی نقشه کشتی و پس از نشان دادن بالا ترین و مرتفع ترین عرشه فرمودند: där där، där  اینجا...اينجا... .اين دستورشوم و ویرانگر در سنه  1627 میلادی یعنی در سومین سال بنا و ساخت کشتی از زبان مبارک اعلي حضرت گوستاو ِشماره دو، از سلسله پادشاهي واسا، صادرگردید و توپهاي عظيم بيشتري بر توپهاي موجود، آن هم برروي بالا ترين عرشه افزوده شدند. و با اين عمل تمام آنچه را که طراحان ومهندسين ومتخصصين رشته بودند پنبه کردند!

اسحاق نيوتون در آن زمان شانزده سال بيش نداشت و هنوز کشفيات و قوانین فیزیکی اش را اختراع نکرده و به رشته تحرير در نياورده بود یا اگر هم مشغول نوشتن اش بوده هنوز عالم گیر نشده بوده است. و گرنه از انگلستان راهي استکهلم می شد و به اعلیحضزت می گفت: بابام جان درست است که تو پادشاهی و بر جُن و انس حکومت می کنی ولی بر قوانین ریاضی و فیزیک و بر طبیعت و عالم که نمی توانی امر و نهی کنی! هرچند بعید بود تو گوش مبارک شان فرورود ولی چه احتیاج به رفتن نیوتون به استکهلم بود؟ همان مهندسین و همان کشتی سازان دست اندر کار مغز خر که نخورده بودند و اولين بارشان نبودکشتي مي ساختند ! همان ها هم مي توانستند همه چيز را به عرض و طول اعلي حضرت برسانند ولی کو  دل و جرأت ؟ کدام شخص حقیقی یا حقوقی می توانست اشتباه اعليحضرت را به وی گوشزد کند. کشتی سازان، برنامه ريزان و مهندسين جور واجور با  کدام پشتوانه حرفي بر عليه اراده همايوني بزنند؟ من در تاریخ نخوانده ام که شاه گوستاو  هم مثل شاه عباس خودمان بچه های خودش را یا کساني که دستورش را اجرا نمي کردندکور کرده یا کشته باشد، ولی خوانده ام که مسؤلین با ترس و بادلهره از از دست دادن شغل و مقام پردرآمد خود مهر سکوت بر لب زده بودند و کسی جرأت نمی کرد حقایق را به سمع اعلی حضرت برساند و خاطر همايوني را که تمام فکر و ذکرش به آب انداختن هر چه سریع تر " واسا " بود، مکدر سازد و دست از ثروت و جاه و مقام و مال و مکنت و پرستیژ اجتماعی اش بکشد!

مگر آریامهر خودمان غیر از این عمل مي کرد؟ مگر او هم به حرف ها و به نصایح بازرگان، بختیار، سنجابی، و صدیقی و حاج سید جوادی گوش مي داد ؟ اگر استبداد و کله شقي ي پادشاه سوئد باعث تلف شدن جان ۵۰ نفر و خسارت مالي مثلن يک ميليون دلار ( آن زمان) ،کمتر یا بیشتر، شد، اشتباه و استبداد آريامهري ما باعث خانه بدوشي و بدبختي خودش و  يک نسل با خودش و بعد از خودش شد، واين هنوز آغاز ماجراست. اعلي حضرت رفت و هر چه بود گذشت ولي مگر اين ولايت مطلقه فقيه که برتخت واژگون شده او تکيه زده است حرف حساب سرش مي شود ؟ مگر مستبدين از تاريخ عبرت مي گيرند ؟ مگر  اين قدرت خانم عفريته مي گذارد آدم درست و منطقي فکر کند ؟ آن زمان بازرگان و بختيار و طالقاني مي گفتند و هشدار مي دادند و به زندان مي افتادند، اين زمان امیر انتظام، گنجي و زرافشان ها ! کو عقل سليم؟  کو گوش شنوا ؟ کو درس عبرت ؟...

 

 بگذريم... يکي از را هاي مقابله با خطر چپ شدن و غرق شدن کشتی گذاشتن " تعان" درپايين ترين نقطه يعني در خن کشتي است! 

 تعان چيست ؟

بچه که بودیم، هنگامی که در تابستان در دریا شنا می کردیم، گه گاهی به درون لنج های ماهیگیری که لنگر انداخته بودند سوار می شدیم و ازارتفاع بالا به درون آب شیرجه می رفتیم. در یکی از همین روزها که براثر کنجکاوی بچه گانه درون لنج را جستجو و تفتیش می کردم  برخوردم به یک جسم عجیب و غریب : یک قالب مربع شکل، حدود یک متر طول، یک متر عرض به ارتفاع حدود بیست سانتی متر، ریخته و قالب گیری شده درسیمان که در کف تحتانی لنج قرار داده بودند ؟ بچه های همسن و سال هم نفهميدند این چیست و به چه درد می خورد بزرگترها که می دانستند می گفتند این " تعان " است، ولی توضیح بیشتری نمی دادند ! از آنجا که زنده گی بدون دانستن معنی تعان هم کماکان می گذشت من نيز دیگر پی گیری نکردم و اگر کردم کسی سؤال مرا جدی نگرفت و توضیح قانع کننده ای نداد. تا اینکه بزرگ شدم و این تعان کذایی و کار برد آن شد بخش مهمی از تحصیل و شغلم، منتها به نحوی دیگر.

خلاصه بگویم: هر شناوری باید تعادلش روی آب حفظ شود. این همان استاتیک یا استابیلیتی و پايداري ای است که در بالا از آن سخن رفت . برای این منظور می بایست وزن های سنگین را در مکان پائین و درشکم یا در خن کشتی قرار داد و کالاهای سبک را در بالای آن. با این کار فاصله "مرکز ثقل" شناور را با نقطه "متاسنتروم" افزایش می دهیم. اگر به عکس عمل کنیم، يعني کالاهاي سنگین را در قسمت فوقاني و  روي کالاهاي سبک قرار دهيم تعادل و پايداري به هم می خورد و شناور يا مثل سنگ سر جا زير آب مي رود يا با هر حرکت باد و موج دريا و حين  تمايل طبيعي به چپ و راست در يکي از همين نوسان ها به پهلو مي خواند و ديگر کمر راست نمي کند و چه بسا سرو ته می شود یعنی قسمت تحتانی اش روی آب شناور می شود وآنچه را در خود دارد به زیر آب می برد . وجود "تعان" در کشتی ها که امروزه همان انبار های آب، یعنی Ballast Water می باشند مانع به پهلو غلطیدن کشتی می شوند وبه اصطلاح تعادل را بر قرار می کنند. در کشتی های قدیم که تخته ای بودند امکان بار گیری آب نبود، درعوض از سنگ یا جسم سنگین دیگربه عنوان "تعان" استفاده می شد. مهندسین و کشتی سازان که نمی توانستند یک جسم بسیار سنگین را  به اسم تعان در خن " واسا "جا بگذارند بناچار از قلوه سنگ استفاده کردند ولی تعادل بازهم حفظ نشد زیرا وزن هایی که روی عرشه های فوقانی کار گذاشته شده بودند سنگین تر بودند و کشتی گنجایش قلوه سنگ بیشتر نداشت. و سرانجام این که کشتی برای حمل توپ و سرباز ساخته شده بود و نه برای حمل قلوه سنگ و در نهایت اینکه مسؤلين مي گفتند: مگر این آشی نیست که خود اعلی حضرت پخته است ؟ خودش هم بخوردش.

 

براي کساني که ممکن است بخواهند دقيق تر بدانند جه اتفاقي ازلحاظ فيزيکي رخ مي دهد وقتي شناوري پايداري خودرا از دست مي دهد چند تصوير را در اينجا مي آورم.

 

G  به معناي مرکز ثقل و M نقطه متا سنتروم. تا زماني که  G  زير  M  قرار گرفته است پايداري نيز برقرار است. شناوري که در تصوير مشاهده مي شود، باوجود تمابل شديد به يک جهت، غرق نمي شود.

 

تصوير اول از سمت چپ: تعادل برقرار

تصوير دوم به همچنين زيرا G  مرکز ثقل ( وزن کشتي و محتوياتش) زير M  قرار دارد.

تصوير شماره سه و چهار يعني  G  روي  M  و سپس زير M  و در پي اش غرق شدن شناور و اين زماني پيش مي آيد که کسي مثل پادشاه سوئد رعايت سنگيني و سبکي وزن ها وجاي گذاري درست آنهارا در کشتي نکند

 

ادامه دارد....

 

پ.ن چون اين مطلب يعني سرگذشت " واسا " را شروع کرده بودم ونمي شدآن را نيمه تمام گذاشت از دوستاني که با کامنت و با اي ميل  ادامه خاطرات را تقاضا کرده بودند خواهش مي کنم کمي حوصله و بردباري داشته باشند تا من بخش چهارم يعني بخش آخر "واسا" را هم منتشر کنم سپس مي پردازم به ادامه خاطرات. با تشکر 

 

2 نوشته شده در  2005/10/18ساعت 15:5  توسط حميد 
 

هفت سال از آغاز جنگ خانمان سوزی که به نام جنگ 30 ساله در تاریخ جهان ثبت شد می گذشت.کشور های اروپایی با تمام نیرو به جان هم افتاده بودند. بهانه شان جدایی پروتستان ها از کاتولیک های رُم بودکه مؤمنین کاتولیکی اين را کفر و رفورمیست ها را مرتد می نامیدند. ولی حقیقت امر چیز دیگری بود. هر کشور اروپایی منافع شخصی خود را در نابودی همسایه اش جستجو می کرد و قوی ها برای بلعیدن همسایه های ضعیف دندان تیزکرده و مترصد فرصت مناسب و دنبال بهانه براي ضربه زدن بودند. دعوای کاتولیک و پروتستان این بهانه را فراهم کرد. و اروپائیان 30 سال تمام افتادند به جان یکدیگر. گوستاو دوم پادشاه دلير و جاه طلب سوئد که مدتها چشم به خاک آلمان دوخته بود هیچ کس را جز پادشاهان سلسله "واسا " که اصل و نصب همه آنها از طریق مادر به آلمان ختم می شد شایسته پادشاهی بر سرزمین مقدس " holly roman empire "، آلمان، نمي دانست. ولی این آرزو را هرگز بر زبان نمی آورد و ادعا می کرد برای مبارزه با کافرین، یعنی کاتولیک ها، وارد جنگ شده است ( سوئد در 1630 ، دوازده سال پس از آغاز نبرد وارد جنگ شد).

نزديک ترين و مزاحم ترين دشمن اش پسر عمويش پادشاه لهستان بود که با هابسبورگ هاي کاتوليک هم دست شده و سيخونک مي کرد و رؤیای تسلط بر دریای بالتیک و در نتیجه تسخیر تاج و تخت پادشاهی سوئد را در سر داشت که آن را حق خود میدانست و پادشاه حاکم را غاصب. گوستاو آدولف تصميم گرفت با تقويت نيروي دريا يي کشورش، بويژه با ساختن پر قدرت ترين کشتي جنگي کار نيروي دريايي لهستان را يکسره کند و تسلط بي چون و چرا بر درياي بالتيک را ازآن خود سازد. براي اين منظور به کشتي سازان اروپايي، بويژه هلندي ها که در میان کشورهای اروپایی کارکشته تر و با تجربه تر بودند دعوت کرد و دستور داد يک کشتي امير البحري  Flag ship بسازند که به تنهايي، با قدرت آتش سنگین اش، با تمام نيروي دريايي دشمن برابري کند و دراولين برخورد ناوگان دريايي لهستان را نابود و به قعر دريا بفرستد. اما... اعليحضرت نمی گذاشت کشتی سازان کارشان را بکنند! بدون اطلاع از فن کشتي سازي و اصول دريانوردي و فيزيک و استاتيک و استابیلیتی، دخالت هاي بي جا و با جا مي کرد. یکی از اوامر صادره از دربار چنین بود که جارچيان و جاسوسان خودي مأمور شدند جار بزنند و برای ایجاد رُعب و وحشت دردل دوست و دشمن، در داخل و درخارج، هو بیاندازندکه کشتي سازان اعليحضرت مشغول ساختن بزرگترين و وحشتناک ترین کشتي جنگي و پر حجم ترین آتشبار ها هستند، و برای اثبات این (پروپاگاندا) دستور رسید که هيبت و شکل و شمايل ظاهري کشتي را چنان آرایش دهندکه ترس و دلهره در دل دشمن بباندازد و برای این منظور اطراف کشتي، بويژه تفرَ Tafar يعني پاشنه را با انواع و اقسام مجسمه شاهان پیشین سلسله واسا، و دیگر نقش و شمايل هاي برجسته ووحشت آفرین، از جمله تاج پادشاهي و..و.. تزيين کنند و براي اينکه ترس و لرز دشمن جرار نه تنها ازديدن بل که از شنيدن نام آن کشتی نیز افزون تراز افزون گردد فرمودند هیچ نامی برازنده تر و پر هیبت تر از نام سلسله پادشاهی واسا نیست، پس کشتی با نام " واسا " به آب انداخته شود.  حالا اگر مثل ما ايراني ها نام آن را گذاشته بودند "ببر" و " پلنگ " و" تبر زین " و یا رستم فرخزاد، باز هم چيزي،  ولی واسا ؟!

 

ادامه دارد....

 

 پ. ن : بعضی دوستان از طولاني بودن متن قبلي گله داشتند. با پوزش متن را به سه قسمت تقسيم مي کنم! 

2 نوشته شده در  2005/10/18ساعت 15:4  توسط حميد 
 
 نخست : همين طور که مشاهده مي فرماييد قالب وبلاگ " ميداف " عوض شده و از آن حالت بي رنگي و بي روحي و بکنواختي سابق بيرون آمده است. اينک با علاقه و با ذوق بيشتر و با احساسي شاد تر خاطرات و ياد داشت هايم را در اين جا مي نويسم. خودم هيچ چيز از فالب و وبلاگ سازي سرم نمي شود و فقط بلدم کشتي بسازم و کشتي برانم. زحمت اين مهم را دوست عزيز و فرهيخته ام سعيد يار محمدي نويسنده وبلاگ "گیلیران" کشيده است که با وجود گرفتاري هاي روزانه وشبانه بر من منت گذاشته، دلم را شاد و مرا رهين محبت هاي خویش قرار داده است. سعيد احتياج به معرفي من ندارد، کيست که در وبلاگ شهر اين هموطن فرهيخته و متخصص کامپيوتر را نشناسد. وبلاگ مربوط به تولد وبلاگهای پارسي (pwa ) يکي از کارهاي سعيد است و اینجا  به همچنين.
خودتان سري به وبلاگ اش بزنيد، مطالب جالب اش را بخوانيد و از اين همه ايده و ريزه کاري هاي استادانه در تعجب و تحسين فرو رويد. من اينک هرگاه روي "ميداف " کليک ميکنم روحم شاد مي شود و لبخندي بر صورتم مي نشيند و هر گاه مطلب تازه ای مي نويسم، کما اينکه فعلن مشغول اتمام بخش دوم "واسا" هستم،  ياد سعيد عزيز با ديدن فورم و شکل و بلاگ در ذهنم مي درخشد. با سپاس از همه دوستان بابت تبريک به فورم جديد، اين سعيد است که  شايسته و مستحق تحسين و تمجيد است نه من که فقط نشسته و تماشا گر بوده ام. سعيد جان دستت درد نکند،
..................................................................................
 
دو ديگر : من مشغول نوشتن بخش دوم واقعه ساخت و ساز و غرق شدن تاريخي کشتي جنگي بادباني و امير البحري" واسا" هستم و براي تازه کردن اطلاعات و دانستني هاي قبلي ام مشغول ورق زدن کتب تاريخي و ياد داشت برداري و گشت و گذار و جستجو در سايت هاي اينترنتي آلماني، انگليسي، سوئدي، لهستاني و ...
من در گو گل فارسی نیز دنبال مطلبي در باره " واسا " گشتم و با کمال تأسف فقط به بخش نخست نوشته خودم در " ميداف " حواله شدم ! اميدوارم پس از اتمام اين نوشته تاريخي، اين ياد داشت مختصر، منبع کوچکي باشد در پهنه اينترنت براي مشتاقان تاريخ و علاقه مندان فارسي زبان به مطالعه وقايع دريايي، بويژه جوانان عزيز.
براي اينکه اين نوشته تاريخي و دريايي و عبرت انگيز شايسته مطالعه براي هم ميهنان و خوانندگان فرهيخته و نکته سنج ام باشد سعي دارم و دقت مي کنم مثل هميشه از هر منبع موثق و قابل دسترس حد اکثر استفاده را بکنم و آميخته با تجربه ها و تخصص دريايي خودم به تجزيه و تحليل واقعه به پردازم. باور بفر ماييد هر صفحه اين يادداشت ها حاصل چند و چندين ساعت مطالعه و يادداشت برداري از منابع مختلف است ( کمر دردش فداي سرتان) . اين جستجو ها و ياد داشت برداري ها مستلزم صرف و قت و حوصله وکمي برد باري است . از خونندگان عزيزم تقاضا مي کنم تا آپديت بعدي که بزودي خواهد بود، به آرشيو اين وبلاگ رجوع بفرمايند مطمئنم مطلب جالبي مطابق ذوق و علاقه خودشان خواهند يافت. از همه عزيزاني که در اين چند روزه محبت کرده برايم کامنت گذاشته اند صميمانه تشکر مي کنم. همه کامنت ها را با دقت وحوصله خوانده ام، حتي المقدور به بعضي از آنها پاسخ گفته ام و پوزش مي طلبم اگر تا کنون موفق نشده ام به لطف و محبت هاي همه شما عزيزان جداگانه پاسخ بدهم. کامنت ها و نظر هاي شما راهنماي من هستند و به من در ادامه نوشتن دلگرمي مي دهند و از طريق آنها يقين مي کنم نوشته ام را با علاقه و با دقت مطالعه کرده ايد که همين بزرگترين پاداش براي تفحص و تحقيق هاي شبانه روزي و بهترين دارو براي تحمل کمر دردي هاي دوران پيري است.
 
پ.ن. خاطرات زنده گي ام به نام تلخ وشيرين را حتمن ادامه خواهم داد.
2 نوشته شده در  2005/10/18ساعت 15:1  توسط حميد 

 واسا

 

 آیا می دانید " واسا " چیست یا کیست ؟ اگر در یکی ازموتورهای جستجو دراینترنت کلمه "واسا "را تایپ کنید شاید بدون اغراق حدود 60 - 70 توضیح و معنی مختلف به شما نشان داده شود. مثلن خواهید دید که " واسا "  نام یک نوع نان سوخاری است! یا اینکه نام بندری است در شمال فنلاند، در خلیج بوتنی، که خودم یکی دوبار زمستان با کشتی آنجابودم ، دريا، خليج و حوضچه بندر چنان یخ بسته بودند که شناورها، کوچک و بزرگ فقط در تعقيب و در خط آب پروانه یخ شکن عظیمی که در جلو کشتی ها یخ ها را می شکافت، قادر به حرکت و پيشروي بودند ولی من امروز و اینجا نه می خواهم از یخ شکن سخن بگویم و نه از نان سوخاری یا از سنگک و تافتون و بربری. نه ! موضوع خیلی مهم تر از این هاست. من می خواهم ازجنگ و صلح حرف بزنم، از کشتی و از دریا، ازاتفاقات منتظره و نا منتظره. وقايعي که در مرحله اول ساده به نظر می آيند و پیش پا افتاده جلوه می کنند ولی گاهی موجب خسارت های مالی کلان و تلفات جانی فراوان می شوند.  و بعضی ازاین اتفاقات حتا مایه آبرو ریزی پادشاه مقتدری مثل گوستاو پادشاه سوئد می شوند که به شرحش خواهیم رسید. ولی اجازه بدهید قبل از تعريف اين واقعه تاريخي در يايي، خیلی مختصرشما رادر وضعیت سیاسی و اجتماعی اروپای 400 سال پیش قرار دهم تا اهمیت آنچه را که می خواهم در باره "واسا " شرح بدهم بیشتر روشن شود.

 از سنه 1521 تا 1654 میلادی پادشاهانی در کشوراسکاندیناوی سوئد حکومت می کردند که به سلسله پادشاهی "واسا " معروف بودند. سومین پادشاه این سلسله بنام " یوهان سوم " با شاهزاده خانمی از لهستان بنام " کاتارینا" ازدواج کرد که فرزندان آنها نیز از سنه 1587 تا 1668 میلادی بانام سلسله پادشاهی "واسا" در لهستان سلطنت کردند. برای کسانی که علاقه مند به تاریخ هستند: شروع پادشاهی سلسله " واسا"  در سوئد همزمان بود با آغاز پادشاهی سلسله صفویه درایران. با این تفاوت که پادشاهان عالم جاه ما یا مثل  شاه طهماسب اول " مدت یازده سال از کاخ و حرمسرا پا بیرون نمی گذاشتند و در بسیاری اوقات مشغول غسل و نظافت و پرهیز از نجسی بودند" یا مثل شاه عباس از زور بیکاری پای پیاده از اصفهان برای زیارت به مشهد می رفتند و وقتی به اصفهان بر می گشت در مجالس بزم و عیش و شرابخواری دختران ارمنی شرکت می کرد و با مثل شاه اسماعیل دوم و شاه صفی از شدت افراط در باده نوشی درسنین 30 سالگی جوانمرگ شده رحمة الله الیه می شدند. همچنین ما در زمان صفوی ها علامه مشهوری نظیر ملا محمد باقر مجلسی رحمة الله عليه داشتیم که ده ها کتاب از جمله  رساله معروف" حلیة المتقین"  و " بحارالا نوار" به قلم طبع مزین ساخته و به عالم بشریت اهداء فرموده اند و گویا این کشف مهم و این روایت مستند زائیده تخيل این پیشوای مذهبی است که می فرمایند " با زن خود ایستاده جماع مکنید که اگر فرزندی پديد آید توی رختخواب خود بشاشد، پستان مادر را گاز بگیرد و مثل خر لگد بزند! " تا آنجا که معلوم وعيان است تقریبن همه نوزادان چنین کاری می کنند ! گويا تمام ابناء بني بشر سرپايي...استغفرالله...

 درچنین عهد و زمانی که ما ايرانيان غوطه در فلسفه جماع ایستاده، نشسته یا خوابیده بودیم،  سوئدی های کافربجای این کشفیات مشعشعانه دنبال پیشرفت و تکنیک و آسایش دنیوی واخروي شهروندان خود بودند. بگذریم...

 

جنگی که از سنه ۱۶۱۸ تا ۱۶۴۸ ميلادی در اروپا براه افتاد و با نام جنگ ۳۰ ساله در تاريخ ثبت گرديد آتش به جان و به خانمان کشورهای اروپائی بويژه سرزمين آلمان (  Heiliges Römisches Reich Deutscher Nation ) یا " holly roman empire " انداخت. اين در گيری ۳۰ ساله علل مختلف داشت که بخشی ازآن به بهانه دوشقه شدن مذ هب مسيح به کاتولیک و پروتستان بود. این جنگ که تقريبن همه کشورهای اروپايی آن زمان را به آتش کشید، هابسبورگ های کاتوليکِ اتريش و اسپانيا را از يک طرف و فرانسه، هلند، دانمارک و سوئدپروتستان را از طرف ديگر بجان هم انداخته بود و سرزمين آلمان شده بود مرکز تاخت و تازآنها و چنان دماری از روزگار مردم این سرزمین " مقدس" درآوردند، که تا آن زمان کمتر در تاريخ سابقه داشته است. هابسبورگ ها با پیشرفت بسوی شمال و با اتحاد با دولت پادشاهی لهستان که هر چند آنها نیز از سلسله پادشاهی واسا و خویشاوند سوئدی ها بودند ولی مناقشات خانواده گی، آنها را ازهم جدا کرده بود، تا مرزهای در يای بالتيک پيش رفتند و با تسلط بر بخشی از سواحل آن، پادشاهی سوئد را در معرض تهديد قرار دادند. گوستاو دوم پادشاه مقتدرسوئد که در ابتدای جنگ تماشاگراين درگيری بود و تقریبن پیش بینی چنین وضع نا هنجاری را می کرد، پس از شکست دانمارک و ازهم پاشيدن شدن نيروی دريائی آن کشور دردريای بالتيک برای پرکردن جای خالی آنها وتسلط بر دريای بالتيک و مقابله با رقيب و پسرعمویش پادشاه لهستان و بویژه برای تسلط برخاک آلمان وگرفتن عنوان پادشاهی بر سرزمین  holly roman empire  آستين ها را بالا زده و شروع به تقويت نيروی در يائی کشورش نمود که قبلن هم با مشاهده روند جنگ دست به اقدام هاي مقدماتي زده بود.

 

گوستاو آدولف واسا

 

پادشاه سوئد در ۱۶۳۰ميلادی به بهانه طرفداری ازآلمانها که نسل اندر نسل از طرف مادربا آنها فاميل بود، زيرا پادشاهان سوئد با علاقه با شاهدخت های زيبا وفهميده و ديسيپلين زده آلمانی ازدواج می کردند، با هابسبورگ ها وارد جنگ شد و بادليری و شجاعتی که نقل گفته ها و نوشته های تاريخ نويسان اروپايی است هابسبورگ هارا شکست داد و سربازان سوئدي آنها را تا ايالت باواريا و مرزهای اتریش عقب راندند. گوستاو آدولف پادشاه در يکی از اين درگيري ها با وجود اظهار رشادت در جنگ به قتل رسيد. و همان طور که در آن زمان معمول بود، به جسدش بی احترامی بسیار کردند. من از شرح بیشتر و نقل جزئيات این جنگ در می گذرم وبه همین مقدار بسنده می کنم چون هدفم شرح جنگ ۳۰ ساله اروپا نيست (هر چند به علاقه مندان توصيه مي کنم شرح اين واقعه عبرت انگيز تاريخي را در کتب تاريخي بخوانند)، بلکه اين همه گفتم تا به شرح " واسا " که در اول اين ياد داشت ازآن ياد کردم برسم و شما را با خواندن این مقدمه از اوضاع آشفته آن زمان اروپا آگاه سازم و بگويم که چرا و به چه دلیل اعلي حضرت گوستاو آدولف در سال 1925  یعنی هفت سال پس از شروع  جنگ در اروپا و درست هفت سال پيش از مرگش با ساختن کشتی عظیمی تصمیم گرفت نه تنها نام سلسله " واسا " را جاودان کند و کشورش سوئد را به قدرتمند ترين کشوراروپائی ارتقا دهد بلکه با تسلط در یائی بر دریای بالتیک و سواحل جنوبی اش که برای سوئد ارزش حیاتی داشت خیال نزدیک شدن هر دشمنی را به سواحل دور ونزدیک اش از سر بدر کند.

 

کشتي جنگي " امير البحري"  واسا             Flagship VASA

 

 وقتی جاسوسان اعلیحضرت خبر آوردند که لهستان مشغول ساختن کشتی های جنگی برای تقویت بيشتر نیروی در یائی خود است وبا پشتیبانی هابسبورگ هاي اتریشي رؤیای تسلط برسواحل در یای بالتیک را در سر می پروراند ، اعلیحضرت گوستاو دوم از فرط عصبانیت چکمه بر زمین کوبید و با هارت و پورت به زبان سوئدی !! دستور داد بهترین و زبده ترين کشتی سازان اروپا را به سوئد دعوت کرده و به حضورش بیاورند. که الحق کشتی سازان هلندی يکه تاز و سر آمد همه اروپائیان بودند. همان کشتی سازانی که " پتر کبیر" تزارروسیه 70 سال بعدش درس کشتی سازی را از فرزندان همین استادانی آموخت که گوستاو به سوئد دعوت کرده بود.

 

استکهلم، ۱۶۲۵ ميلادي 

اعلیحضرت گوستاو آدولف واسا با خلعت پادشاهی و یونیفورم ملیله دوزی، چکمه به پا، با قد بلند وشانه های پهن، با سبیل های بافته و تافته و ریش بزی آراسته، دست به کمر روبروی کشتی سازان، توپ سازان، برنامه ریزان، مهندسین، و چند صد نفری که مسؤل ساختن کشتی ( نوح) بودند ایستاده و سخنرانی میکرد. تنها ازهلند چندین ده نفر متخصص و متبحر وکشتی ساز ماهر و کار آزموده که اسامی بیشتر آنها درتاریخ ثبت است و من لزومی به تکرار نمی بینم، به سوئد دعوت شده و درآنجا حضور داشتند. اعلیحضرت نوک سبیلهاي مبارک را تاب داده و فرمودند: اهم ..اهم،  مردان، استادان، متخصصين ! چه و چه...  برای من یک کشتی بسازید که از همه کشتی های دنیا کشتی تر باشد، سر تر باشد، بزرگتر باشد، بلند تر باشدُ سنگین تر باشد، خطرناک تر باشد، اين جور باشد اون جور باشد، از تخته و چوب، از توپ و از تشر و از کوفت و ازهرمار، از هرچه لازم دارید پیدا کنید، انتخاب کنید، جستجو کنيد اگر "تر" دیدید " ترین " اش را، اگر "ترین" دیدید " ترترین" را واگر ترترین دیدید " ترترترین" اش . اطرافش، به خصوص َتفرَش "پاشنه کشتی" با مجسمه ها و فیگورها چنان مزین کنید که هم بزرگی کشورپادشاهی سوئد و عظمت سلسله پادشاهی واسا را در معرض دید دوست و دشمن قرار دهد و هم با مشاهده عظمت بدنه و آن مجسمه ها ي هيولايي وغول پيکرش رعشه بر اندام دشمن بیافتد! عُذر و ُمذر و بهانه مهانه موقوف! مهندسین و متخصصین دست بر سینه نهادند و تا کمر خم شدند و گفتند: " اعلیحضرتا امرکم طاعتا " یا همچین چیزی. سپس اعلیحضرت به خزانه دار دستور داد سرکیسه را شل کند و هرچه پول لازم دارند دراختبارشان بگذارد ! مهندسین، طرح ساختند، برنامه ریزان برنامه ریختند و دیدند که ساختن و نصب این همه مجسمه و فیگور وشکلک های سنگین، آنهم در ارتفاع بالای کشتی، درارتفاع ده پونزده متری بالای آب، به استاتیک و استابیلیتی و تعادل و قدرت شناوري کشتی لطمه می زند. و بايد راهي جست. برای مقابله بااین مشکل راه حلی وجود داشت:  " تعان "...  ولي تعان چیست...؟

 

 

 

ادامه دارد
2 نوشته شده در  2005/10/14ساعت 20:21  توسط حميد 
 

 در نزدیکی های اسکله یک ساختمان یک طبقه شامل هشت یا ده اطاق مجردی وجود داشت که یکی از اطاق ها یش به من داده شده بود. ساختمان فقط یک حمام و یک توالت داشت. روشن کردن آبگرم کن اش مشکل تر از پرواز به کره ماه بود ! توالت اش، از زمان اتمام این ساختمان در چند سال قبل تا کنون رنگ بروش و تمیزی به خود ندیده بود! هر کس گفته بود به من چه؟  آوردن یک دختر آلمانی به این مکان گناهی بود نابخشودنی . سعی کردم به وسیله نامه مجددن مشکلات زنده گي در جنوب ايران را برايش تشریح کنم و لی گویا من یه زبان چینی می نو شتم . به خود می گفتم آیا واقعن راست است که عشق و عاشقی حتا عقل و شعور را هم از آدم می رباید ؟ تصمیم گرفتم به مرور کمتر و کمتر نامه بنویسم . نخست ماهی یکبار ، سپس هر سه ماه و سر انجام نامه نگاری را برای همیشه قطع کنم که در مدتی به طول یکسال به آن مرحله رسیدم . از او نخست هرهفته نامه می رسید سپس به مرور کمتر شدند و با احساس تأسف و دلسوزی برای او جرقه امیدی نیز در افق ذهن من هویدا شد که سر انجام او مرا فراموش یا از من قطع امیدکرده است!

 

در بندر شاهپور هیچ مکان و هیچ امکانی وجود نداشت و سيستم اجتماعي هم اجازه نمي داد که آدم بتواند آزادانه با دختری برای تشکیل زنده گی مشترک آشنا شود. و این معضلی بود براي پسزان براي يافتن همسري مناسب و برای پدران و مادرانی که دختران دم بخت داشتند براي به شوهر دادن دختران شان، بعصی ها حتا 6 تا 7 دختر داشتند. پدر ومادرها به درستی دلواپس آینده دخترشان بودند. بخاطر می آورم درآن زمان در بندر شاهپور دختران مجرد تقریبا دوبرابر پسران بودند وچون محیط کوچک بود همه ازاین موضوع مطلع بودند. تعداد پسراني که شاغل به شغل خوبی باشتد وبتوانند زنده گي خود و آينده همسر و فرزند را تأمين کنند انگشت شمار بودند، بيکاري دامنگير جوانان بود وبسياري يا شغلي کم در آمد در اسکله ها مشغول حمالي يا حد اکثر " تالي من  Tally man" بودند. برای پدر و مادر ها واقعن مشکل بود دامادي مناسب براي دختران شان بيابند. بناچار سعی می کردند بین پسران مجرد موجود بهترین را برای دخترشان انتخاب و ازدواج را هر چه زود تر جوش بدهند. در ساختمان مجردها به جز دو سه نفر بقیه همه متأهلینی بودند که به اميدخالی شدن خانه ای برای آوردن فامیل شان در انتظار بسر می بردند. چنین بود که من و همسایه های مجرد چندان نیازی به رفتن به رستوران یا سالن غذاخوری بندر برای صرف شام نداشتیم چون پدرها، آلبته آنها که شغل مهمی نظیر کاپیتانی یا پایلوتی  pilot   یا مدیر ماشینی داشتند و یا کارمندان عالی رتبه بودند مارا به شام، یا آخر هفته ها به ناهار دعوت می کردند.  و سفره ها هرگز از ماهی و مرغ  و انواع و اقسام مأکولات و مشروبات غیر الکلی خالی نبود. چنین بود که من با غذاهای خوشمزه شمال ایران و بعضی از قسمت های جنوب ایران مثل استان هرمزگان آشنا شدم. که البته چندان تفاوتي با غذاهاي بوشهر نداشت. یکسال و نیم از ورودم به بندر شاهپور می گذشت و از بس پدران دلسوز در آرزوی داشتن دامادی عاقل! خوشگل!! سر براه، مهربان، تحصیل کرده، تقریبن پولدار*، به شام و نهار دعوتم کرده بودند که دلم برایشان مي سوخت  ومن به دلايل مختلف که مهمترين اش  بي خانه گي بودُ در دودلي وترديد به سر مي بردم! و سر انجام موافقت کردم در باره ازدواج با یکی از دختر خانم های ملوس و تحصیل کرده فکر کنم ! همسر احتمالی آینده دختر یکی از کاپیتان های خوشنام و معروف جنوب بود، که دخترانش را برای تحصیل به تهران می فرستاد و از بس مرا به شام و نهار دعوت کرده بود شده بودم تقریبن عضوی از خانواده و تا آنجا که شّم دریانوردی ام خبرمی داد آن دختر خانم زیبا نیزنه تنها عاشق یونیفورم من و شغل من و جوانی من و تحصیلات من در خارج، که گویا عاشق خود من هم شده بود !! و لی با همه احترامی که به آن دختر خانم عزیز و مهربان و به پدر و مادرش و برادران و خواهرانش داشتم، که همه آنها و همه گاه با احترام  و با عزت از من پذیرائی و در حقم محبت بسیار کرده بودند، نمی خواستم و نمی توانستم خلاف عقل و منطق آنطور که آنها در نامزدي و عروسی عجله و شتاب داشتند و می خواستند به اصطلاح تا تنور گرم است نان را به چسبانند، من نيز چنين عمل نموده و کار را به سرعت یکسره کنم ! من که هنوز خانه و مأوائي نداشتم و در خانه پدر زن زنده گي کردن ؟ موقت آري ولي کو خانه که آدم براي بعد ها به اميدش بنشيند ؟چه دلیلی براي عجله داشتم ؟ ما که هنوز فرصت نکرده بودیم به تنهائی با هم  گپ بزنیم !  و با روحیه و اخلاق هم آشنا شویم. همه چیز تاکنون از حد حرف و سخن های ابتدائی و اولیه تجاوز نکرده بود. مگر نه این که عجله کار شیطان است ؟ در این بحث و جدل بودیم که ناگهان تلگرامی به دستم رسید. نوشته بود:

"حمید عزیز، ورود به تهران، ایستگاه اتوبوسرانی تی.بی. تی ، بیستم اوگوست (1967 ) ساعت  21 به وقت ایران - با عشق ومحبت الکه ".

الکه زومر من گويا دیوانه شده بود!

يک دختر هموطنم که با محيط آشنا است مي توانست هرجور شده است بطور موقت در گوشه اي با من زنده گي کند ولي اين آلمانی عاشق را کجا ببرم ؟

 

ادامه دارد....

 

تصميم دارم پست بعدي را بطور موقت به يک واقعه تاريخي دريائي اختصاص دهم که به نظر خودم موضوع جالب توجهي است، خاطرات زنده گي ام را پس از آن دوباره تعقيب خواهم کرد.

......................................................................

حقوق کاپيتاني ۸۰۰ تومان بود که براي آن زمان کافي بود

2 نوشته شده در  2005/10/13ساعت 10:26  توسط حميد 
 

ورود به بندر شاهپور

هرگز فکر نمي کردم شهري فقير تر و مظلوم تراز بوشهر در ايران ببینم! اينک ( ۱۳۴۴  شمسی) با مشاهده بندر شاهپور، به زادگاه عزيزم بوشهرافتخار مي کردم وشرمنده بودم از برداشتي که ندانسته از آن داشتم. که گرچه در روزهاي باراني کوچه و خيابان هايش شُلي و گل آلود مي شدند ولي اين همه لجن و بي بهداشتي و بدبختي و بوي گندِ شاهپور را نداشتند.  بندر شاهپور فقط اسم دهن پرکني داشت و ديگر هيچ. شهر، يا دهکده بزرگی بودشامل دو بخش : بخش بندر، شامل دو اسکله چوبي که در اولی حدود سه کشتي بزرگ باري براي تخليه کالا پهلو مي گرفتند و اسکله دوم که براي پهلوگيري شناور هاي خدماتي بندر اختصاض داده شده بود. در ساحل ، روبروی اسکله ها، ساختمان نوسازي که به تازه گي براي بندر ساخته بودند، يک آشپزخانه و سالن غذاخوري در  50 – 60 متری ساختمان اداری براي تغذيه کارمندان مجرد با قيمت نسبتن مناسب و در يک سمت شهر خانه هاي رؤ ساي بندر وگمرک و ساواک و شهرباني و ژاندارمري ...و يکي دو کاپيتان سالخورده و معروف و سمت ديگرش بازار کوچک وکثيفي که هميشه گل آلود بود وکفش تا مچ پا در شُل و گِل فرو مي رفت، با حدود ۱۰ مغازه شلخته حلبي ساز و آلونک هاي ئي براي محل زنده گي افراد بومي که در زمستان تقريبا هميشه زير آب بودند . شاهپور بندري بود صد در صد کارگري وکارمندي. بدون سينما، بدون کافه، بدون محل تفريح، بدون امکانات ورزشي براي جوانان، شهري يا دهکده بزرگي بود که سه طرف اش را شوره زار وکوير نمک و دريا فراگرفته بود و گرماي سوزان و خانمان بر اندازش امان از انسان وپرنده و حيوان مي ربود. در ۱۸ کبلو متري بندر، درست در انتهاي مرز شوره زاري که بندر را در محاصره داشت، کمپ يا دهکده اي،  شا مل 60 - 70  ساختمان سنگي که از طرف دولت برای اداره بندر و گمرک ساخته شده بودند و محل اسکان افراد بومي، ناخداهاي کشتي ها، مديران ماشين، راهنمايان، ملوانان، کارمندان و کارگراني بود که با زن وب چه از بنادر مختلف شمال و جنوب ايران، بعضا حتا به صورت تبعيدي، به آنجا منتقل شده بودند.

به جز يکي يکدانه مغازه خواربار فزوشي، که علاوه بر برنج و نخود و لوبيا، فرش و تلويزيون و يخچال و کولر و پنکه و شير مرغ و جان آدميزاد که فروشنده به قيمت هاي نجومي به مردم قالب مي کرد، دیگر هيچ مغازه يا دکاني براي خريد ما يحتاج زنده گي در اين کمپ يا دراين برهوت وجود نداشت و اگرکسي به قيمت هاي سر سام آور بي رقيب صاحب مغازه اعتراضي داشت مي توانست به مغازه بغل دستي برود که در  100 یا  150  کيلومتري کمپ، يعني در شهر هاي آبادان و ماهشهر کالاهاي خود را عرضه مي کردند!

به جزهمين خانه هاي سازماني دولتي، که همه آنها مملو از زن و بچه اعراب بومي بودندکه بعضي ها شان دو تا سه زن داشتند، هيچ خانه و کاشانه ديگري، نه براي اجاره کردن و نه براي خريد وجود نداشت، مجوز ساختمان هم به کسي داده نمي شد و اگر داده مي شد چه کسي با چه پولي، چرا و به چه دليل خانه بسازد ؟ زیرا سازمان هروقت دلش خواست مي توانست هرکس را بي دليل و یا با دليل به هرجا که دلش بخواهد منتقل کند، اگر خرمشهري بود به بندر عباس اگر گيلاني بود به بندر شاهپور اگر شاهپوري بود به پهلوي اگر بوشهري بود به چاه بهار ! وچنان اورا از خانواده و ازفاميل و ازريشه وپايه اش مي بريدند که ديگر هرگز به فکر تقاضاي اضافه حقوق و يا توقع هاي رومره انساني در باب آسايش براي زن وبچه اش نیافتد . با تهديد به انتقال چنان مردم را به ظاهر رام و تسليم کرده بودند که همه کس شده بودند آتشی زير خاکستر وبمبي براي انفجار و فنري براي جهش. از من کاپيتان که جانم را گرفتند تا استخدامم کردند گرفته، تا فلان ملوان که در اثر بي دکتري و نبود بيمارستان و کمبود وسيله نقليه بچه اش توي بغلش مي میرد. اين وضعيت سال ها ی 1965 - 1966 ميلادي بود در بندر شاهپور  13 - 14 سال قبل از انقلاب. که يک پزشک بيش نداشت و او نیز در روز از شدت مراجعه کننده چنان خسته و کوفته مي شد که شبها درب منزلش را بروي هيچ مريضي باز نمي کرد ، گفتم که همه آتش زير خاکستر بودند واگر آن زمان کسي با جرأت و جربزه خميني حکومت را به چالش مي طلبيد فقط با حمام خون قادر بودند جلو انقلاب را بگيرند. همان طور که در خرداد ۱۳۴۲  تقريبا گرفتند ولي عبرت نگرفتند.

اين بود شمه اي از وضعیت اسفبار بندر شاهپور در ۴۰ سال پيش. من چگونه مي توانستم از يک دختر آلماني بخواهم در چنين بي غوله اي با من زنده گي کند ؟ آن چه را در آلمان از چگونگی زنده گي در جنوب ايران به او مي گفتم یا باور نمي کرد يا قانع نمي شد يا فکر مي کرد من اغراق مي کنم! من اینجا در کجا و در کدام خانه مأوا یش دهم ؟  در بوشهر خانه پدري داشتم، هر چند فاقد وسایل آسایش مدرن! برادران، خواهران، اقوام و فاميل بودند و لي اينجا، که بومی های اکثرن متعصب عرب، انس والفت وسر مهربانی با غریبه و غير خودي نداشتند،  من اورا به کجا می توانستم ببرم . بودند کساني که زن و چند بچه قد و نيم قد را ماه ها در انتظار خالي شدن يک خانه سازماني وانتقال آنها به شاهپور نزد فاميل، در بنادر و در شهرهاي ديگر جا گذاشته بودند و خود، مثل من، در يک اطاق مجردي زنده گي مي کردند و در نوبت نشسته بودند و به علت تأهل بر من ِمجرد در گرفتن خانه خالي ارجهیت داشتند. و منتظر بودند تا در اثر مرگ و مير يا به علت باز نشسته گي يا انتقال کارمندی به بندري ديگر، خانه اي خالي بشود ! بعضي از اين منتظرين در نوبت يا با من هم شغل بودند، يا مدير ماشين و یا متصدی بخشی و اداره ای مسن تر از من.

 

تحویل کشتی

ورود من به بندر شاهپور همزمان بود با در گیری شدید لفظی و تبلیغاتی بین ایران و عراق برسر آبراه مرزی اروند رود. تقریبا همه کاپیتان های شناور های بندر، به تعداد تقریبی 15 شناور، عرب ایرانی بودند که به وضوح و عیان به عرب بودن خود افتخار می کردند و نه به ایرانی بودن، بعضی ها فارسی را خیلی مشکل و با تلفظ غلیظ عربی صحبت می کردند، به ویژه صحبت های رسمی در رادیوی شناورها که برای تفهیم همه، باید به فارسی صورت می گرفت،زیرا کاپیتان های ایرانی مجبور نبودند در مملکت خود عربی یاد بگیرند. فرماندهان عرب ایرانی به این اکتفا نکرده حتا سمپاتی برای عراق در این درگیری نشان می دادند واین همه از دید تیز بین ساواک، که بیشتر از ناسیونالیست های ایرانی تشکیل شده بودند، دور نمی ماند. سرانجام در یک اقدام غافلگیرانه صحبت کردن به زبان عربی در همه رادیوها ی شناور ها به کل ممنوع اعلام شد که البته این موضوع باعث خنده و تفنّن ما ایرانی ها بود چون بسیاری از آنها به زحمت قادر بودند فارسی صحبت کنند و صحبت کردنشان مخلوطی می شد از عربی و فارسی و تلفظ های غلط و مکث های طولانی چون کلمه ای را به فارسی به خاطر نمی آوردند. همزمان با ممنوع شدن زبان عربی بسیاری از ناخدا های شناورهاراهم پیاده کرده ودستور داده شد که از این پس به شغل پیلوتی  pilot  مشغول شوند که البته هرکاپیتانی پیلوت و هر پیلوتی کاپیتان هم هست و اين کاري که صورت گرفت کسر مقام براي هيچ کس نبود.

نصیب من بزر گترین کشتی بندر شد بنام " فرحناز " که بیش از 30 نفر پرسنل ذاشت و من به عنوان ناخدا جوانترین فرد روی کشتی بودم. تحویل و تحول کشتی به آسانی صورت نگرفت چون ملوانان عرب ایرانی که از پیاده شدن کاپیتان عربی شان ناراحت ون اراضي بودند، به عنوان همبستگی تقریبن دست به اعتصاب زدند و هنگامی که می خواستم  در ساعت ده شب کشتی را به مقصد در یا از اسکله جدا کنم جز معدودي از ملوانان ایرانی، دیگران کشتی رارها کرده به منزل رفته بودند. با تلفن رئیس بندر را خبر کردم و او با جیپ اش بلا فاصله در محل حاضر شد.  در همان لحظه خودروهای ساواک با سرعت به راه افتادند و پس از نیم ساعت اتوبوس بندر در کنار پله کشتی (Gangway)  تر مز کرد و تک تک ملوانان اعتصابی از اتو بوس پیاده شده به کشتی سوار شدند و من کشتی را از اسکله جدا کردم. من نمیدانم ساواک با آنها چه کار کرده بود و لی از آن پس هرگز کسی اعتراضی نکرد و دست به اعتصابی نزد.

 

ادامه دارد

2 نوشته شده در  2005/10/13ساعت 10:24  توسط حميد 
 

 بندر شاهپور *

تحصيلات سه ساله ام، که دولت آلمان هزينه** آنرا در چهارچوب کمک به کشورهای به اصطلاح در حال توسعه پرداخته بود، با موفقيت به پايان رسيد و من درنوامبرسال  1965 ميلادی در سن 20 سالگی به وطن باز گشتم. اینک برنامه استخدام ما در تهران و اعزام به بنادر جنوب يا شمال در پيش بود که با توجه به بوروکراسی موجود درايران بيش از شش ماه طول کشيد. در اين مدت، من يا در بين راه بوشهر - تهران بودم يا در مسافرخانه ای در مر کز بيتوته ميکردم ومنتظر بودم که آقايان در سازمان بنادر سرانجام خسته شوند از گفتن اين جمله که " آقا برو فردا بيا ". و تکليف ام را روشن کنند. يا استخدامم کنند يا قرار دادشان را ملغي کنند وخانه اي را که فاميلم براي ضمانت از بازگشتم به وطن درگرو  اداره بندر گذاشته بودند آزاد کنند. هم اينک که پس از گذشت ۴۰ سال اين سطور را می نويسم خونم به جوش می آيد، هر چند بندرت عصبی می شوم. که چگونه وقت و زمان، در وطنم پشيزی ارزش نداشت و اينک نيز ارزشی ندارد. که چگونه بی هوده و بی جهت ما چند جوان عاشق خدمت به و طن را که در آلمان به علت استعداد مان از احترام ويژه سر پرستانمان بر خودار بوديم، اينک در تهران سرگزدان کرده بودند، که مستلزم صرف هزينه بود برای ما که هنوز در آمدی نداشتم و کساني مثل من مي بايست هزينه سفر هاي مکرر به تهران را با شرمنده گي از پدر قرض کنيم. و مسؤلين در مرکزبه اين مسايل بها نمی دادند! و پاسخي به سؤال ما نداشتند که پس چرا مارا به خارج فرستاديد؟ چرا ما را برغم اصرار آلمانها در ادامه تحصیل به ايران برگردانديد ؟ اينک که برگشته ايم چرا نسبت به استخدام مان اقدامی نمي کنيد ؟ ايراد در چيست ؟ مشکل در کجاست ؟ 
 همين آقايان بودند که در آن زمان نگذاشتند ما در رشته فرماندهی کشتی های اقيانوس پيما به تحصيل ادامه بدهيم و ما را  مجبور کردند تا به گرفتن همان گواهينا مه ای اکتفاکتيم که آنها برای فرماندهی شناورها درخليج فارس و در دريای عمان و دردريای خزر ضروري مي دانستند، هرچند کاپيتان براي شناورهاي موجود بيش از حد کافي در بنادر داشتند. ما ميدانستيم که سر پرستان آلماني ما مکرر به مسؤلين ايراني تأکيد می ورزيدند تا با ادامه تحصيل ما موافقت نمايند و مي گفتند اين جوان هاي با استعداد، شايستگي گرفتن بالا ترين گواهينامه بين المللي را دارند و حتا حاضر به تقبل همه هزينه هاي  ۹ ساله آموزش ما شده بودند، که سه سالش را با موفقيت طي کرده بوديم. همين آقايان هم وطن بودند که مکرر پاسخ می دادند کشتی های ما بی کاپيتان در بنادر به اسکله بسته شده اند و حضور اين جوانان برای بعهده  گرفتن فرماندهی اين شناوران ضرورتی الزامی است. که لعنت بر آن ها، دروغ مي گفتند، اگر چنين بود چرا ما شش جوان را بي هوده و بي جهت و بي هيچ عذر وبهانه اي بيش از شش ماه پس از بازگشت به وطن، در تهران، در بي پولي مطلق معطل کرده بودند و بی دليل سنگ پيش پای مان می انداختند وکسي نبود که از اين نا بخردان، مسؤ ليت بطلبد.  خميني انقلاب نکرد ! ما ملت انقلاب کرديم ! نه براي جمهوري آخوندي ! بل که عقده شده بودند اين همه نابساماني ها، بي قانوني ها تبعيض ها وهردن بيلي هاي موجود ! و بايگاني شده بودند در ذهن مان، انباشته شده بودند در خاطره هاي ما ن و به مرور تبديل شده بودند از قطره به دريا و از نهر به سيل بنيان کن، که بنيان خودرا نيز
بر کنديم.

ما جور ديگری از احساس مسؤلیت و طريق ديگري ازانجام کار ها بروال قانونی در خارج ديده بوديم. حجم مغز ما هيچ نقصان و کاهشي در مقايسه با مغز اروپائيان نداشت و ندارد ! چرا آنها مي توانند و ما نمي توانيم ؟ 

سهل انگاري مأمورين بلند پايه دولت در سازمان بنادر در به راه انداختن کار ما در آن سال ها هيچ دليل و عذري نداشت جز حماقت ،کوته بينی، بي شعوري، خود بزرگ بيني، هردنبيلي، عدم احساس مسؤليت، و بي صلاحيتي مآمورين و بي صاحبي مملکت ! که تا بوده چنين بوده است در وطنم!  افراد حقير، ناشايست، و تهي از بضاعت فکری را در پست های کليدی نشانده و مسؤليت هائی بزرگ به آنها سپرده بودند که خارج از بلوغ و شخصيت و بيرون از توان و تحمل آنها بود .

پس از شکايت جمعي و اعتراض شخصي مان به وزير اقتصاد، که خود وزير، با وجودي که تقاضاي وقت کرده بوديم، در پي هشدار تلفني مدير کل بنادر، مارا به دفترش راه نداد و اين منشي اش بود که تلاش در آرام کردن ما داشت که به حق آب از سر گذشته بود. این تجمع و تهديد به بردن شکايت به دفتر مخصوص اعليحضرت ! کار خودش را کرد و دادخواهي ما به نتيجه رسيد و مارا استخدام و هرکدام را به بندري پرت کردند که نصيب من، بيغوله اي شد بنام بندر شاهپور.

من چند سال بعد، با هزينه شخصي و با همياري دولت آلمان دوباره به آلمان باز گشتم، هزينه شخصي و کمک دولت آلمان به اين دليل که دولت ايران حاضر نبود به من ِبي پول ولي مستعد تحصيل نيز بورسي را بدهد که بدون هيچ ضابطه و قاعده اي به آقازاده هاي وزيران و وکيلان و مديران ثروتمند، مي داد!  بورسي از محل بنياد پهلوي و ديگرمنابع دولتي، که منتّي بر من نداشت و متعلق به همه ما ايرانيان بود و دريغ کردند از من که شايستگی اش را داشنم.

اين آلماني ها بودندکه از پرونده من و استعداد من آگاهی داشتند، دعوتنامه اي از دانشکده در يائي هامبورگ برايم فرستادند و با آغوش باز در آلمان ازم پذيرائي کردند و هزينه 6 سال بقيه تحصيلم را بي هيچ گونه تعهدي از من و بدون هيچ چشم داشتي از آنها، پرداختند. پس از اخذ گواهينامه بين المللي فرمانده هي کشتي هاي اقيانوس پيما، با وجودي که تحصيلات ۹ ساله ام را مديون آلمان ها بودم باز هم به و طن بازگشتم.

زماني که در پست هاي کليدي در بنادر نوشهر و پهلوي خدمت مي کردم تا آنجا که درتوانم بود، ضربه زدم به رژيم فاسد و هواداران فاسدترش، بدون اينکه از احساس مسؤليت ام در شغل ام و در خدمت به وطنم چيزي کاسته شود که خدمت صادقانه ام ديني بود به ميهن و به زادگاه پر افتخارم  و نه عملي براي تحکيم دولت و دولت مردان بعضا فاسد آن رزيم که گويا تعمدي در آزردگي و نارضايتي هم ميهنا ن شان داشتند، تا آنجا که خانه را هم بر سر خود و هم بر سرما خراب کردند!

ادامه دارد...

........................................................................................

* اين نوشته را يکبار قبل از مصاحبه با اسد منتشر کرده بودم که نميدانم چگونه گم شد. اينک دوباره منتشرش مي کنم. با پوزش

 

**   وزارت اقتصاد ودارائی ايران که مسؤليت کارآموزی ما را در ايران بعهده داشت به دروغ ادعا می کرد که هزينه تحصيلی ما بعهده دولت ايران بوده است

2 نوشته شده در  2005/10/13ساعت 10:23  توسط حميد 
 
سرانجام نوبت به من هم رسيد و اسد مرا نيز روی صندلی داغ نشاند و به سين ـ جیم‌ام کشيد. اين گفتگو در جوی بسيار دوستانه و صميمی صورت گرفت. تا کنون با توجه به شغلم در بسیاری از بنادر دنيا وارد بحث و گفتگو و پرسش و پاسخ‌های زیادی با افراد مختلف شده بودم ولی اکثرا به زبان آلمانی و انگليسی و یا به زبان‌های اردو،  عربی، فرانسوی، اسپانيولی، ايتاليايی، پرتغالی و يا مخلوطی ا زهمه آنها که من نيز مثل بسياری ديگر از دريانوردان به مناسبت شغلم کم و بيش قادر به لال بازی با آنها بوده‌ام و هرجا کم می‌آوردم دست و پا و سرو گردن را به کمک می‌گرفتم. ولی اين يکی مصاحبه‌ای بود جدی، آن هم به زبان مادری و خوانندگانش هم ميهنانی اهل فن که در مدت کوتاه بلاگری از طریق مطالعه وبلا گ‌های آن عده که وبلاگی داشتند، از دانش شان آگاه و با فن شان آشنا شده بودم. قبل ازشروع گفتگو و بعد از چاق سلامتی مشکل تلفظ اسمم را با اسد در ميان گذاشتم زيرا در چهل و اندی سال پيش، مسؤل صدور گدرنامه در تهران همین‌طوری و به ميل خود اسم مرا که کجوری بود تبديل کرد به کديوری و چون آن زمان هم مثل اين زمان اهرم قدرت دردست کارمندان دولت بود اعتراض و داد من  بجايی نرسيد هیچ! کم مانده بود وجود ذی جودم را به جانشين سرپاس مختاری تحويل دهند که هر چند ده پونزده سالی از هولفدونی رضا شاهی و آمپول هوای پزشک احمدی می‌گذشت ولی هنو زمدت زمان زیادی از " قیام ملی"   28 مرداد سپری نشده بود و کله‌ها هنوز داغ داغ بود و بعید نبود به جای رفتن به آلمان به جرم پرخاش و توهین به کارمند شریف دولت در حین انجام وظیفه، مّهر توده‌ای و مصدقی به شناسنامه و پیشانی و گذرنامه‌ام بزنند و یا بقول امروزی‌ها جاسوس آمریکا و اسراییل یا مفسد فی الارض وفی الهوایم لقب دهند! در نتيجه من با نام کديوری وارد آلمان شدم و تمام اسناد و اوراق و کارت‌های شاسايی و مدارک تحصيلی و دريانوردی و ازدواج و تولد فرزندان به نام کدیوری ثبت گرديد و هم اکنون نيزبه همین نام درآلمان و اروپا ضبط است. وقتی در ۱۹۶۶ و بار دوم در ۱۹۷۵ به ايران بازگشتم دو باره شدم کجوری، آمدم آلمان شدم باز کديوری... به اسد گفتم حالا هم در آلمانم و با اين نام زندگی می‌کنم کدام‌اش را می‌خواهی گفت همان اولی را... وخيالم را راحت کرد...
مصاحبه آهسته و شمرده شروع شد ولی چیزی نگذشت که اسد با تجربه‌ای که در مصاحبه‌های قبلی‌اش کسب کرده بود آرام آرام مرا که اوايل کمی بسته و قفل بودم با خود به عمق آب کشيد و وقتی متوجه شدم که ديدم دارم وسط اقیانوس شنا مي‌کنم و من که شنا کردن را در دریاهای حقيقی بلد بودم در دريای مجازی نيز با اسد هم شنا و هم سفر شدم. مشکلم، شرمنده، کمی زبان مادری بود که بعضی از واژه ها درذهن بودند ولی نمی‌خواستند بر زبان آيند و وقت گير می‌شدند خصوصا که روی سخنم با هموطنانی بود که در نکته سنجی شان شکی نداشتم و لابد از من انتظار داشتند نه تنها درکاپيتانی و دریانوردی متخصص، متبحر و با تجربه باشم، بل که در سخنرانی و گفتگو هم دست " ميرابو"‌ی خطيب را از پشت ببندم و جمال عبدالناصر وفیدل کاسترو را از سکوی سخنرانی پایین بکشم. خلاصه نتيجه مصاحبه اين شد که در وبلاگ بیلی و من ملاحظه می‌فرماييد. حالا اگر کمبودی در آن دیدید ازمن بوده است و به بزرگواری خودتان ببخشيد. همين جا از اسد عزيز بابت صبرو حوصله‌ای که با من ِدريانورد بی تجربه به خرج داد و حتما برايش راحت و آسان هم نبود و نیز بابت محبت‌های بی‌کران‌اش تشکر می‌ کنم.
پس از پايان مصاحبه قريب سه ساعت با هم از هر دری گپ زديم ( این گوگل تاک چه شفاف عمل می کند!)، و ازهم‌صحبتی و خوش صحبتی‌اش لذت بردم، او یک مرد میان سال و من یک پدر بزرگ، یک پیر مرد باز نشسته ! غم دنیا را فراموش کرده، برگشته بودیم به سنین جوانی، بدون اینکه به عمر هرگز هم‌دیگر را دیده باشیم، آنقدر صمیمی گفتیم و با هوده و بی‌هوده خندیدیم که اشک از چشم‌هایمان جاری شد هم اکنون نيزبا ياد آوری آن شب فراموش نشدنی به پشتی صندلی تکيه زده‌ام و می‌خندم. من ازدرياها و اقيانوس‌ها، از قاره ها و از بنادر می‌گفتم،  آخه چيز ديگری بلد نيستم،  و اسد با من لُری گپ می‌زد و کلمات و جملات قصار را به لُری می‌گفت که من فقط اينجا  و آنجا‌یش مي فهميدم چون بعضی کلماتش شبيه زبان بومی بوشهری بودند، و هی خنده امان نمی‌داد. خلاصه شما هم اگر کانديد بعدی شديد حواستان کاملا جمع باشد.
2
2 نوشته شده در  2005/10/11ساعت 1:10  توسط حميد 
   

وقتی دختر های آلمانی عاشق می شوند

 

دوران چهار ماهه کارآموزی روی کشتی بادبانی " شولشیف دویچلند"  با وجود دیسیپلین سخت و کم پولی مطلق اش دورانی بود بس خاطره انگیزو پرهیجان. گفنم کم پولی ! ولی حقیقت این است که گه گاهی پول ِکي، هر چند ناچيز، از بعضی از فامیل نزدیک می رسید! همان اعضای فامیل که به پدر هشدار مي دادند پسرت مي رود فرنگ کافر  مي شود و زن فرنگي مي گيرد و لي خود به عنوان ناخدا وکاپیتان ِدو DOW و لنج، دستی گشاد درمسافرت ها و داد و ستد های متعدد و متنّوع و "حلال" به امیر نشین های حاشیه خلیج فارس داشتند! ( گوشتان را بیارید نزدیک : قاچاق) که البته – این جایش را می توانم بلند بگویم -  طبق فتوای آیات عظام و علمای اعلام و حجج اسلام چون قاچاق اجناس به گمرک دولت شاهنشاهی لطمه وارد می ساخت امری بود مباح، بل مستحب و حلال، حتا واجب عيني، توأم با ثوابی دنیوی و اُخروی، بویژه که ریش و سبيل حافظين بیضه اسلام ، که در حلال کردن حرام خدا یدطولائی داشتند و دارند، حسابی هم چرب چرب می شد.

لنج - عکس از نسيم جنوب 

من این پول های رسيده در پاکت نامه را که برايم از شير مادرهم حلال تر بودند جمع کردم تا اینکه مبلغ به حدی رسید که توانستم به آرزوي دل جوانم که همانا داشتن یک دوربین عکاسی بود جامه عمل بپوشانم، در یکی از روزهائی که ما کارآموزان، مجوز رفتن از کشتي به ساحل را داشتیم یک دوربین کوچک زاپنی نسبتن ارزان و اگر درست بخاطر داشته باشم مارک " یاشیکا" را از سوپر ماکت " Karstadt "خریداری کردم و چه شانسی داشتم، زیرا این دور بین سال های سال دوام آورد و تقریبا همه عکس های سیاه سفیدی که در پست هاي متعدد اين وبلاگ منتشر کرده ام از آن دوربین است .

در رؤياي دوربين تازه و عکس هاي زيبائي که با آن خواهم گرفت بي توجه به ترافيک، از اين طرف خيابان به آن طرف رفتم. در ولايت ما، در چند فرسخي بوشهر، آن جا که من بزرگ شده بودم، دراوایل دهه ۱۳۲۰ شمسی که من بچه بودم ترافيک مرافيکي وجود نداشت که دقت و توجه به آن را از کودکي به ما آموزش داده باشند! در ايران آن زمان در شهر هاهم قاعده و قانون راننده گي حکم فرما نبود و اگر هم بود کسي آن را رعايت نمي کرد، اصلن زشت بود آدم پاي بند قاعده وقانون باشد، خلاصه هردن بيلي، هرکس از هر جاي خيابان از اين طرف به آن طرف اش مي رفت و راننده ها ؟ چشم شان کور تر مز مي کردند، گه گاهي هم فحش خار مادري نثار پياده رو مي کردند ولي اي بابا کسي به کسي نبود.

و حالا درخيابان هاي آلمان نزديک بود خودروئي له و لورده ام بکند و لي من با يک حرکت آکروباتيک معلق زنان در طرف ديگر ماشين، در حاليکه نايلون محتوي "کامرا" را در هوا گرفته بودم، نرم و ملايم روي اسفالت غلطيدم و در حين غلطيدن احساس کردم جسمي به رانم خورد و لي درد نداشت. آن چسم لاستيک يک دوچرخه بود. چگونه و چطور چنين جهش اي را انجام دادم خودم نيز مبهوت بودم !

ولي مي دانستم اين عکس العمل فرز و تند را مديون تمرين ها و کارآموزي هاي سخت عملي بودم که در کشتي بادباني يادم داده بودند.

در آنجا مجبور بوديم هنگام کارآموزي عملي که هميشه بعد از ظهر ها بود، از دگل ها بالا برويم، بادبان ها را گره بزنيم، اگر نيازي به رفو و تعمير بود صورت دهيم و پس از کار با بادبان و دگل ها خود را به طناب آويزان کرده و به پائين به لغزيم. هنگام تمرين شنا از بالاي اين دگل ها از ارتفاع نه چندان زياد در آب شيرجه مي رفتيم سپس در حاليکه به پشت شنا مي کرديم  يکي از همکاران که رل غريق را بازي مي کرد نجات مي داديم يا اين که ساعتها طرز پارو زدن روي قايق هاي کوچک و بزرگ را به شيوه هاي مختلف تمرين مي کرديم . قبل از ظهر ها سرکلاس درس تئوري داشتيم و بعد از ظهرها دروس عملي مان همه جنب وجوش و تحرک و تکاپو بود و شامل اعمالي که عکس العمل سريع مي طلبيد.

 اين تمرين ها باعث شده بودند که بدن آماده گي هر گونه عکس العمل غير قابل انتظاري را داشته باشد. مشکل اين جا بود که دوچرخه سوار، يک دختر خانم جوان، بشدت ترسيده بود و فکر مي کردبا دو چرخه اش به من آسيب زده است، که چنين نبود و او کاملن بجا و به موقع ترمز کرده بود. اما روي من خم شده، چنان آخ و اوخ و آختن، پاختن، شلاختن اي راه انداخته بود که گويا مرا با تريلر  ۱۲ چرخه اش زير گرفته است و ازشدت تزس و التهاب مهلت نمي داد توضيح بدهم که: بابا ولم کن هيچيم نشده. اما وقتي نگاهم براي اولين بار به او افتاد با ديدن صورت جوان و زيبا و موهاي شانه کرده بلوند اش سر جا " غش !!!"  کردم، آن هم چه غشي ! که اگر با يک تانکر آتش نشاني، آب به صورتم مي پاشيدند بهوش نمي آمدم. به این امید که با تنفّس مصنوعي دهان به دهان نجاتم دهد و زنده ام کند همين طور در حالت بيهوشي و مرگ، به کلک ايراني، بي حرکت باقي ماندم و با اين فکر در کلنجار بودم که اگر تنفس مصنوعي بدهد چه کار کنم ؟ آيا صلاح است دست دور گردنش بياندازم و چنان محکم بفشارش که ارشميدس هم نتواند با اهرم اش مارا از هم جدا کند ؟ فکر مي کردم در اين صورت از دوحال خارج نيست، يا اوهم همان جا مثل من غش مي کند يا دو بامبي مي زند توي مُخم. از تو سري خوردن ترسي نداشتم چون از بس در کودکي ني قليون توي ملاجم زده بودند سرم شده بود ضد ضربه، و چيزي که تسليم شده و شکسته شده بود ني قليون ننه و ننه بزرگ و خاله و عمه بود! نه سر من.

تنهادلشوره ام اين بود مبادا وحشت زده از ترس فرار کند! ولي او بجاي نفس دادن هنوز مشغول آختونگ شاختونگ شلاختونگ بود ! دلم مي خواست چشمانم را باز کنم و بگويم بابا نفس، نفس... ! انگار نه انگار من اينجا مرده ام ! در اين حيص وبيص شنيدم کسي مي گويد آمبولانس خبر کنيد به پليس زنگ بزنيد! قبل از اينکه دکتر ها بدادم برسند خودم بالاجبار زنده شدم و چشمانم را باز کردم وقتي دوباره نگاهش کردم چنان لبخند مليحي برويم زد که نزديک بود دوباره غش کنم. ديدم چه شباهت عجيبي با ( الکه زومر ) هنر پيشه معروف آلماني دارد! نا خود آگاه گفتم: اوه... الکه زومر !!!

در جوابم گفت:   ohne Sommer  بدون " زومر" .

کلمه "زومر" در زبان آلمان به معناي " تابستان" است .

من هنوز بر اثر تربيت ايراني، بوشهري ام چنان خجول و بي تجربه بودم که بدون قرار و مداري يا دعوتي براي گپي و نو شيدن قهوه اي و يا قدم زدن در پارک سبز و خرمي که در هر شهر کوچک و بزرگ اروپائي جزوي حدا ناپذير از برنامه شهر داري و شهر سازي هستند، از او جدا شدم ولي فکرش تا روزها بعد درخاطرم بود. و چند بار که باز مجوز بيرون رفتن از کشتي را داشتيم، به اميد ديدار مجدد، سعي کردم از همان خياباني بگذرم که اورا براي اولين بار ديده بودم.

ولي گويا ستاره سُهیل شده بود که هر از گاهی در افق پيدا يش می شود وزود غروب می کند !

 

 

ولی چه باک ! زنده باد زنده گي ! اينجا کسي ما جوانان مومشکي ايراني را در عزلت رها نمي کند و آهوان چشم آبي فرنگي نخواهند گذاشت غم دوري از وطن را، که من نداشتم، تحمل کنيم. 

چنين بود که من نيز موضوع تصادف دو چرخه را بقول هم ميهنان  لُر  "بن کُل" فراموش کردم . چند هفته اي نگذشته بود که ناگهان دوچرخه سواري در خيابان کنارم ترمز کرد واز حال و احوالم پرسيد. خودش بود، الکه زومر بود! البته که از ديدنش خوشحال شدم... اين بار، قبل از اين که دوباره غيب اش بزند به قنادي ايتاليائي " کالي سي ني"  براي نوشيدن قهوه دعوتش کردم.

و از آن تاريخ " کالي سيني " شد پاتوق هميشه گي ما... دوره کار آموزي روي کشتي بادباني به سر رسيد و من عازم در يا شدم و فکر مي کردم احتمالن همه چيز به فراموشي سپرده خواهد شد ولي هرگز نامه هايش قطع نشد و هر گاه از مسافرت بر مي گشتيم ازدور مي ديدم که روي اسکله ايستاده و دست تکان مي دهد و منتطر پهلو گرفتن کشتي است و از ديدنم ذوق زده مي شد. در مدت زماني که نوبت تحصيل مجدد در ساحل فرا رسيد، باز باهم بوديم و تقريبن هرروز همديگر را مي ديديم. تا اينکه يک روز که دست دردست هم در ساحل رودخانه بزرگ Weser  که درست از وسط شهر مي گذشت قدم مي زديم، ناگهان و بي مقدمه از من خواستگاري کرد و من چنان بُهت زده و دست پاچه شده بودم که کم مانده بود کله معلّقي تعادلم را از دست داده و تو ي رودخانه بيافتم. ترسم بيشتر از اين بود مبادا منظور ش جديُ، واقعي و راست راستکي باشد !!

ولي مگر عقل اش را از دست داده که آسايش دو گيتي در اروپا را رها کرده و در گوشه اي گمشده در شش فرسخي بوشهر، جائي در کنار ساحل سوزان خليج فارس، جائي که خدا هم آدرس اش را دردفتر خلقت اش گُم کرده است، با من زنده گي کند ؟ آيا اين دختر جوان وزيبا مي فهمد چه مي گويد ؟ آيا من اينقدر دخترکُشم و خودم نمي فهميدم ؟ بقول دهي گُتو (مادر بزرگ): جل الخالق !

 

آخر من کجا و ازدواج با دختر فرنگي کجا ؟ من فکر مي کردم ما با خوشي و سلامتي با هم دوستيم و پس از اتمام تحصيل و باز گشت من به وطن، او خوشحال وخوشبخت به "سي" خود، و من با خاطره اي شيرين به راه خود خواهم رفت. ما که در ايران عهد بوق زنده گي نمي کرديم که اگر با دختري بيگانه چند کلمه حرف زدي مجبور به خواستگاري از او باشي و اگر پدر و برادر هايش بو ببرندخفه ات کنند ؟ چون به اصطلاح ناموس شان را با يک احوالپر سی لکه دار کرده اي ! و دختر بيچاره آرزوي شوهر را به گور ببرد ! اينجا، در يک کشور آزاد اروپائي هم او در آلمان ۵۰ ميليوني شوهر، و هم من در ايران ۲۰ ميليوني ( سال ۱۹۶۳ ميلادي ، ۱۳۴۰ شمسي)  شريک زنده گي پيدا خواهيم کرد.

تربيت سخت پدر و ناهنجاري ها ي ايام کودکي در ايران سالهاي ۱۳۲۰ و۱۳۳۰ شمسي، بويزه در شهر دور افتاده و فلاکت زده بوشهر و حومه،  پس از جنگ جهاني دوم، يادم داده بود که آدمي رؤيائي نباشم، حقيقت را از افق ذهنم دور نگه ندارم. ريشه ام را فراموش نکنم، بدانم از کجا آمده ام و چرا آمده ام، و هدفم در آينده چيست، هر گز در تصورم نمي گنجيد يک دختر آلما ني، بزرگ شده در ناز و نعمت و رفاه و آسوده گي را به بوشهر عقب مانده آن زمان ببرم، آنهم در دهکوره اي که نه آب روان دا شت و نه برق و نه وسايل آسايش، نه سوپر مارکت اي نه دکتري نه بيمارستاني، نه داروئي، نه دانسينگ اي نه کتابخانه اي، نه هم صحبتي...نه کافه اي...نه کوفتي نه زهر ماري ! من چه مي گويم ؟ نه...نه..." impossible  " . 

بقول معروف کبوتر با کبوتر باز با باز

کند هم جنس با هم جنس پرواز

در کجاي "پاشه لی" من آويزان کند پالتوي زيبايش را ؟ درکدامين کمد لباسي من - تا - کند کُت و دامن قشنگ و گُل گُلي اش را ...؟ در کدامين آينه قدي ورانداز کند قدبلند و اندام کشيده اش را ؟ و شانه کند مو هاي بلند و طلائي اش را ؟

قبول مي کنم، گذشته بود دوران پاشه لي و کپر...و به تاريخ سپرده شده بودند شلوارهاي وصله دار... فکل و کراوات شده بودند زينت بخش پيراهن و کت و شلوار ! و لي آيا با تغييراتي که در ظاهر و باطن من بوجود آمده بود در محيط اطرافم نيز همه چيز به همان سرعت تغيير کرده بودند ؟ مادرم، خواهرم، و همه زنان ولايت هنوز با پاي پياده به يک فرسخي ده مي رفتند تا از چاه آب شيرين " دوّاس"،  دلّه* به سر، آب آشاميدني به منزل بياورند. در زمستان آب حمّام را در پاتيل (ديگ) و کِتلي

( کتري) مي جوشانيدند، و در تابستان، در آن گرماي طاقت فرسا، زنان

با لباس و مقنعه به دريا مي زدند !

*

پس از فروکش کردن شوک وارده از خواستگاري نامنتظره، سعي کردم بدون چون و چرا همه اين مسايل و مشکلات را، حتا اگر لازم شد با جبر و مثلثات، با اينتيگرال و ديفرنسيال، برايش تجزيه و تحليل کنم، توجيه کنم، توضيح بدهم، باز کنم، شرح بدهم يا بقول خود آلمانها : حقايق را در سيني نقره اي برايش سرو کنم ...

گفتم زن هاي آنجا چادر بسر دارند گفت من هم سر مي کنم ! گفتم بايد از دين و ايمانت بگذري و مسلمان شوي ! گفت مي گذرم و مي شوم .  گفتم آب روان نيست ! گفت آب ساکن هست. گفتم برق نيست ! گفت شمع هست، وخيلي هم شاعرانه است. گفتم آسفالت نيست، سينما نيست، تفريح نيست، تفّنن نيست... گفت ولي تو هستي.  هي گفتم نر است... هي گفت بدوش اش ...

سعي کردم مهريه ام را بالا ببرم ! از بيخ و بُن عرب شد و اصلن نفهميد چه مي گويم . گفتم من تحصيلاتم را در پيش رو دارم چند سالي طول مي کشد تا تمام بشود، تا شغلي داشته باشم، تا حقوقي براي تأمين زنده گي دريافت کنم! گفت نامزد مي کتيم و من منتظر مي مانم. گفتم پول نامزدي ندارم ! گفت من دارم ! گفتم  دختر !  از "خر شيطان" بيا پائين ! گفت خر شيطان چيست ؟

چندين روز فکر و ذکر ما همين بود از من سعي در منصرف کردن، از او سر تکان دادن... از من اصرار و از وي انکار. به پدر ومادرش متوسل شدم آنها هم حريف نشدند و شگفتا ! خودشان را کنار مي کشيدند، مي گفتند خودش دختر بالغي است و مي داند چه مي خواهد و چه مي کند. تو ي عجب مخمصه اي گير کرده بودم، کاش دوربين نخريده بودم، کاش تصادف نکرده بودم، کاش قهوه و کيک سيب " کاليسيني" اينقدر خوشمزه نبود! کاش...

سعي کردم نامهرباني و بي مهري کنم، قهر کردم، ناز کردم، اخمو شدم پخمو شدم... وضع بد تر شد.

مي گفت : ach wie süss ! چه شيرين...

هرچه بيشتر گفتم کمتر به گوش اش فرورفت. کم مانده بود بگويم: هربدي اي که مذهب ام داشته باشد اين حُسن را براي من که مرد هستم دارد که اگر تو فردا به هر بهانه اي سر ناسازگاري بر داري مي توانم سر جا سه طلاقه ات بکنم ! يا اينکه به اندازه انگشتان دست و پايم و حتا بيشتر زن و صيغه و  Concubine  بگيرم! ديدم هر چه بگويم آب در هاون کوبيدن است... رفتم دريا: يونان، مصر، يمن، عربستان، سودان، حبشه.. درياي سرخ، درياي سفيد، مديترانه ... برگشتم ، ديدم غيبت من عاشق ترش کرده است !

سر انجام مرا کشان کشان به طلافروشي برد و با پول خودش دو تا حلقه سفارش داد و به خانم مغازه دار توصيه کرد روي هردو تاش تاريخ نامزدي ما را حک کند، پدر و مادرش سالن بزرگي اجاره کردند و دعوتنامه فرستادند به اطراف و اکناف آلمان، ريختند قوم و خويش و فاميل و دوست و غريبه و آشنا ... از شمال، از جنوب، ازشرق و از غرب آلمان. از فاميل ِمن بالطبع هيچ کس نبود، دوستان ايراني ام دريا بودند، فقط يک دوست مصري ام حضور داشت. او نيز دانشجوي رشته کاپيتاني بود و تصميم داشت بعداز اتمام نحصيل در کانال سوئز راهنما بشود زيرا طبق دستور عبد الناصر قرار بودکاپيتان هاي مصري به تدريج جاي خارجي ها را در کانال  بگيرند.

مادر عروس دست در حلقه بازوي من مرا به ميهمانان معرفي مي کرد و از زيبائي دامادش و چشم و ابروي مشکي اش داد سخن مي داد و مارا شرمنده مي کرد. و دايم مي گفت حميد از ايران مي آيد...  و زن هاي سالخورده که مثل دختر هاي جوان سرخاب و سفيداب و ماژيک و ماتيک و روژلب به سر و صورت ماليده و خودرا عجيب جوان و قشنگ کرده بودند مي گفتند: اوه...شما از سر زمين هزار و يکشب مي آئيد ؟

و مادر زنم، ببخشيد مادر نامزدم مي گفت: 

 ja... ja... der Kaiser von Persien ! 

ومن به خود می گفتم چی شد؟ من شدم شاه ایران ؟

شاه ايران کي و کجا در کودکي و نوجواني شلوار وصله دار مي پوشيده است ؟ و چه موقع کفش هاي نخي اش را در راه مدرسه زير بغل مي زده است تا يکسال ديگر دوام پيدا کنند؟ شاه ايران کي و کجا در "پاشه لي" و کپر  زنده گي مي کرده است؟ استغفر الله...

زن هاي مسن با تأسف براي زن مطلقه شاه دلسوزي مي کردند و از من مي پر سيدند " سُغّيا "، ثريا حالش چه طوره ؟ حالا کجا زنده گي مي کنه ؟ آيا هروقت شاه به اروپا مي آيد به ديدنش مي رود؟ و من خيلي دلم مي خواست بگويم: والله دفعه قبل که ثريا چهارزانو در کپر ما نشسته و با ننه بزرگم قليون مي کشيد يادم رفت اين چيز هارا ازش بپرسم.

آن ديگري خوشحال بود که " فغح ديبا " عاقبت پسري زائيد و چراغ پادشاهي ايران کور نماند وتاج وتخت کيان نجات پيدا کرد.

*

بعد از صرف شام ملت سلحشور و جنگ ديده آلمان چنان جشن و سُروري و بزن بکوبي و تار و تنبک اي راه انداختند که انگار نه انگار تا همين چند سال پيش بمب افکن هاي آمريکائي و انگليسي و روسي دمار از روزگارشان در آورده بودند! و مي نو شيدند دور از جان شما از آن زهرماري هاي نجس و ازآن تلخ وَش هاي شنگول کن، که صُوفی ام الخبا ئث اش خوانده است ! گويا شاعر براي اين خاج پرستان سروده است، ني براي ما پارسي گويان که:

بيا نا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم...

 

و مرا که در ايران سر بزير و "مذهبي! " بار آورده شده بودم، و از ۸ سالگي نماز و از ۱۲ سالگي روزه يادم داده بودند، اینک اين ژرامنه ي از خدا بي خبر، توي اين فرنگستان بي پدر، به دور از گوش محمد علي ابطحي عزيز، هم عرق خورم کردند و هم رقاص و هم مفسد في الارض و في ا لهوا... هم ناخواسته دامادم کردند و هم براي يک شب، بَري از دين و از ايمان، و بری ازخدا و از ناخدا ...

و من که ديدم اين جرامنه يک جشن عروسي مفصل برايم راه ا نداخته اند و مارا هم مفت و مجاني دامادکرده اند به دل گفتم :

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

نا خلف باشم اگر من به جوي نفروشم...

*

و با حافظ شيرين سخن هم صدا شدم  که :

ده روز مهر گردون افسانه است و افسون

امشب تو کشتي ول کن، فرصت شمار يارا

در حلقه گُل و مُل چه چه زدم چو بلبل

گفتم عروسی ماست رَدکُن بياد دوا را

پيکي زدم ز و يسکي پيکي ديگر ز وُدکا

خواندم به روح باني ش ده ذکر و صد دعا را

ديدم عجب دوائي،  به تر ز هر بلائي

لذت دهد به بنده، قارون کند گدا را

با نغمه هاي " اِلويس" خوردم شراب ابليس

 یک رقص والس و تا نگو، لرزاند پُشت ما را

رقصيدم از پَس و پيش، گه کَم کَم اَک، گهي بيش

قِر از کمر فرو ريخت گه تُند و گه مُدا را 

من اهل پرشيايم، مهر ورز بي ريا يم

هم رند پارسايم، هم اهل ملک دارا 

اين دختران ژرمن بخشندگان عُمرند

اَشهي لِنا واَهلي مِن ُقبلتِ العذارا

همه مي خواستند با عروس و داماد برقصند، زن هاي متأهل در حين رقص و پس از رقص لُپ هايم را مي کشيدند، مرد هاي مُسن ياد ايام جواني شان افتاده دور عروس را گرفته بودند و دايم با او مي رقصيدند و شلنگ مي انداختند و عروس بيچاره را ازنفس انداخته بودند و قاه قاه مي خنديدند. هرچند رگ غيرت تنگسيري ام به جوش آمده بود و تو دلم مي گفتم اگر در ايران بوديم سبيل همه شان را دود ميدادم،  ولي اينجا تو فرنگ نمي شد کاري کرد، اگر حرفي مي زدم يا چيزي مي گفتم وکاري مي کردم ممکن بود فکر کنند من از يک دهکده گم و گور شده از چند فرسخي بوشهر مي آيم ! 

 

عروس خانم در حال استراحت

 

دختر هاي مجرد به محض اين که چشم عروس را دور مي ديدند بوسه اي ازمن مي ربودند و با هر پيک شامپاني تعداد بوسه ها هم بيشتر مي شدند. مطمئن بودم اگر نامزدم در آن حوالي نبود اين دخترهاي شيطون سرجا بلندم مي کردند !

 

 

شبي يود بياد ماندني که هرگز فراموشم نشد. آري... و چنين بود که از پاي خم ام يکسر به حوض کوثر انداختند. و نه من اين دختر زيبا را، بل که او مرا نامزد کرد، دنياي وارونه. هم به خودم اين شالله مبارک گفتم و هم به اين اميد دل بستم که گذشت زمان حلالِ مشکلات شود و در ايران در فاصله دور، به مصداق اين سخن: از دل برود هر آن که از ديده برفت، گشايشي پيدا شود و اين دختر خانم عاشق، مارا به مرور زمان فراموش کند و کسي چه ميداند شايد هم روزي به جانم دعا کند که ازگرماي ۵۰ درجه جنوب ايران و از نيمرو شدن پوست لطيف اش درجهنم خورموسي نجاتش داده ام.

 

من پس از اتمام تحصيل بر گشتم به ايران ولي نه در بوشهر، که پرتم کردند به بندر شاهپور، که در آن زمان در مقام مقايسه با شهر بو شهر دهکده اي بود لجن آلود و کثيف تر از کثيف که صد رحمت به بوشهر!

پس از گذشت يکسال و نیم، همه برنامه هائي را که براي آينده ام ريخته بودم و حتا کم و بيش صحبت از خواستگاري از دختر يکي از ناخداهاي سرشناس جنوب بود، ناگهان اين دختر خانم آلماني با آمدن غافلگيرانه اش به ايران همه چيز را به هم ريخت. آمد، تک وتنها، با اتوبوس، فقط با دو چمدان لباس و همه برنامه هايم رانقش برآب کرد که عاشقي بد دردي است !  دوستم سهراب مي گفت: سنگرهاي دفاعي ماژينو و سرماي سخت استالينگراد جلو دار اين آلماني ها ي کله شق نشدند، تو فکر مي کردي کوه ها و دّره ها مانع اين دختر آلماني  مي شوند ؟

 ادامه دارد....

  

2 نوشته شده در  2005/9/29ساعت 12:45  توسط حميد 
 
در مدتي که دوره کارآموزي روي کشتي را طي مي کردم بسياري از کشور ها را برای اولین بار می دیدم . کشور هائي که وصف شان را در کتب درسي خوانده بودم و يا روي نقشه جغرافيا تصوير شان را ديده بودم. چنين بود که هنگام بار گيري کشتي در کشورهاي بلوک شرق، از جمله آلمان شرقي، لهستان، وروسيه شوروي با بنادر ومردم آنجا، هر چند با فاصله، آشنا شدم و مي ديدم تفاوت زنده گي وبود ونبودآزادي ها ي خاص را . در غرب مسافرت کردم به کشورهاي اسکانديناوي، کشورهاي ساحل درياي شمال،  نيز  کشورهاي ساحل مديترانه و تا زماني که کانال سوئز باز بود، با عبور از آن با کشورهاي ساحل درياي سرخ وخاور دور، هندوستان، سيلان، پاکستان، برمه وپس از جنگ شش روزه وبسته شدن کانال سوئز با غرب وشرق آفريقا از طريق عبور از دماغه اميد. خاطرات تلخ وشيرين زيادي دارم از آن زمان ها. تلخ از اين بابت که چند بار کشتي مان دچار آتش سوزي شد. درآن دوره کشتي هاي کانتينري که کالا را در جعبه هاي محفوظ حمل ونقل مي کنند و بدين وسيله خطر آتش سوزي را به حد اقل مي رسانند، هنوز وجود نداشتند و کالا ها را به صورت فله، در کيسه يا در جعبه هاي تخته اي بارگيري مي کرديم که هم آسيب زياد به کالا مي رسيد وهم خطر آتش سوزي اش بزرگ بود. خاطرات نلخي دارم از ٫پهلو گرفتن در کشور هاي عربي در سال هاي ۱۹۶۴ و ۶۵ که اوج قدرت جمال عبد الناصر بود واوج نفرت از ايران وايراني در مصر و ديگر کشور هااز جمله اردن هاشمي که ملک حسين اش هميشه ميهمان شاه ايران بود، چه آن زمان وچه سالها بعد که تحصيلاتم به پايان رسيد و داراي  پست کليدي در بندر نوشهر شدم وخود شاهد ورود مدام ملک حسين در ايام تابستان به ويلاي تابستاني شاه در حوضچه بندر بودم چه با اهل وعيال وچه زماني که براي خوش گذراني در باريان ايران چندين رأس از زيباترين دختران اصيل عرب را با خود به نوشهرمي آورد که چشم ها مبهوت، دهان ها نيمه باز، مات از آن همه حُسن وزيبائي غزال هاي چشم مشکي و ازآن يال وکپل هاي عربي، شگفت زده در کار لايزال ايزدي ناخودآگاه با ترنم و زمزمه ذکرش مي گفتي که : فتبارک الله احسن الخالقين !
وخواندم در کتاب خاطرات علم که شاه حسین درهر ملاقات اش با شاه ايران، کاسه گدائي دردست، يک روز در خواست فانتوم اف - ۵ را داشت وروز ديگر تقاضاي پترو دلار براي ساختن فلان بيمارستان را الي آخر...
و زماني که شاه ايران در بدر به دنبال پناهگاهي می گشت همين نمک نشناس اردني چگونه به سوراخي خزيد و از ترس ملايان ايران ريش گذاشت و خويشتن را از هرگونه ياري دادن معذور. همان طور که ملک حسن پادشاه مغرب به نحوي ديگر! و ما بوشهري ها ضرب المثلي داريم که مي گويد توله( نوعي گياه) اکر در کُه هم برويد ريشه اش در گُ... است.
 من در سالهاي ۶۴ و ۶۵ ميلادي شاهدبودم چگونه مصري ها واردني ها، به علت نفرتي که عبدالناصر، مثل بسياري از اعراب،  از ايران وايراني داشت وشبانه روز در بلندگوهاي" صوت العرب من القاهره " بر ضد ايران عربده مي کشيدند،  وقتي مي فهميدند من ايراني هستم، جلوي من به شاه مملکتم توهين مي کردند...
و من که در آن زمان درعنفوان جواني بودم و زورم به جائي نمي رسيد براي زجر کُش کردن آن اعراب لندهور هرگاه در سفري ازم مي پرسيدند کجائي ام؟ با تکّبر مي گفتم " انا اسرائيلي، انا اليهود ابن اليهود ابن اسحاق واليعقوب واليحيي والذکريا والشمعون والشعيب وپشتش به فارسي اضافه مي کردم، به توان ۲
واين چنين روزشان را به کام شان سياه مي کردم و به چشم مي ديدم  چگونه اين ملت هپل هپو با شنيدن نام اسرائيل ونام يهود از حالت عادي و نُرمال خارج مي شدند و با حالتي هيستريک گلوي خودرا فشار مي دادند و چون در همان لحظه دست شان به من نمي رسيد، دست وبازوي خويشتن را گاز مي گرفتند وبه خود لگد مي زدند... وباراني ازتوهين وفحش نثارم مي کردند، که بي همتايند درفحاشي اين دُم بريده ها، وآنقدر که کلمات زننده وفحش هاي جورواجور درزبان عربي هست در هيچ زبان ديگري نديم !
 من هرگز سلطنت طلب نبوده ام ونيستم ومعتقدم مسبب اصلي فروپاشي سلسله پادشاهي در ايران به مقدار زياد خود محمد رضا شاه  بود که بحث درباره آن خارج از اين مقوله است، با اين حال هرگز دوست نداشتم در کشور هاي ديگر، به ويژه در کشورهاي به اصطلاح هم کيش ومسلمان، خصوصا اردن هاشمي، که هميشه مديون کمک هاي مادي و معنوي ما بوده اند، به پادشاه مملکتم توهين بشود. به همين شدت نفرت داشتم از ويراژ رفتن ابو حمار در خيابان هاي پايتخت وطنم در بحبوحه انقلاب، انقلابي که خود نيز درآن شرکت کردم، اما براي رسيدن به آزادي ... ونه براي سپردن مملکت به دست آخوندي متحجر که از تحجر، و از احساس بيگانگي با وطن، در اين موجودات ايران ستيز از کودکي آشنا بودم.
نفرت داشتم از هلهله وشادي آن فلسطيني که دلشوره هاي هم وطنانم هر گز دغدغه او وهم مسلکان اش نبود و هيچ گاه هيچ گونه منافع مشترکي با هم نداشته ايم و نداريم ونخواهيم داشت و فراموش نمي کنم بوسه هايش رابر گونه ها وشانه هاي صدام پس از آغاز حمله احمقانه اش به مرزهاي ايران، منزجر بودم که مي ديدم او سوار بر ماشين روباز و با تکرار کلمه: زلزله...زلزله... از رفتن شاه از ايران، در خيابان هاي وطنم از سر ذوق با دمب اش گردو مي شکند.
ما اگر شاه را از مملکت بيرون کرديم شاه ما بود، هم وطن ما بود، يک ايراني بود، خود کامگي کرد بيرونش کرديم ! گُه مي خورند اين بوحمار ها و بو زهر مارها و بو گندوها، از هر نوع اش،  که براي رفتن شاه در خيابان هاي ما هلهله وشادي مي کنند! آن زمان از خود مي پرسيدم کجا ست غيرت ايراني ما که از ماشين پياده اش کنيم به فرودگاه اش ببريم وبا يک اردنگي از مملکت بيرون اش اندازيم؟
در سال ۱۹۶۵ ميلادي جمال عبدالناصر آلمان شرقي را به رسميت شناخت ودولت آلمان غربي را به شدت آزرده کرد چه، آن ها به خون آريائي شان و غرور آلماني شان، درست يا نادرست مي باليدند و آلمان شرقي را پاره اي جدا ناپذير از وطن خود مي دانستند که با زور به اشغال روسيه شوري کمونيستي درآمده است و آدنائر، صدر اعطم، هر گاه از شوروي نام مي برد از روي تحقير بجاي اتحاد جماهير شوروي ازکلمه  ( زوف يت  sofjet ) استفاده مي کرد.
آلمان ها به منظور تلافي از مصري ها دولت اسرائيل را به رسميت شناختند واين همزمان شد با عبور ما از کانال سوئز ولنگر اندازي در بندر " پورت سعيد" به منظور تخليه کالاهائي که از هند براي آنها بارگيري کرده بوديم. ۳ روز گرانبها به بطالت گذشت واز تخليه کشتي خود داري کردند، حتا اجازه خروج از بندر نيز به ما ندادند در عوض هر روز گروه گروه مردم علاف وبي عار و بيکارعربده کش وفحاش ديوانه وار با لنج ها وقايق هايشان کشتي ما را محاصره کرده و با پرتاب آب دهان وتوهين به زبان عربي وانگليسي وآلماني کشتي مارا طواف مي کردند، گروهي مي رفتند گروه ديگر مي آمدند. هنوز آن عربده ها وفرياد ها که از حلقوم شان بيرون مي آمدوفرناد ميزدند :" تعوجو...تعوجو...ناصر حب ناصر حب" در گوشم طنين انداز است! روز سوم بيش از ۲۰۰ نفر کارگر موزيري به قصد تخليه به کشتي ريختند وبا هر حرکتي که به منظور تخليه گوني ها وکيسه هاي محمول کالا انجام مي دادند اين آهنگ را با صداي بلند وهماهنگ تکرار مي کردند "  fucking German, fucking jew...fucking German, fucking jew "
هر کس از ما کار آموزان وپرسنل کشتي که روي عرشه راه مي رفتيم مورد تهديد اين وحشي ها قرار مي گرفتيم. اين اولين بار نبود که وحشيگري اين مردم هيجان زده، دگم وکينه جو را مي ديدم. اصولن نمي شد به چشمان آنها نگاه کرد گويا خداوند آن چه نفرت و عصبانيت ووحشيگري است در چشمان آنها فوکوس کرده است. چشم ها خون گرفته بودند و آماده حمله...
کاپيتان دستورداد تا زماني که کارگران مشغول تخليه وبارگيري هستند ما کار آموزان از کابين هايمان خارج نشويم. من از پشت پنجره مي ديدم اين قوم لوط را هرچيزي که قابل ياز کردن بود از شير آب گرفته تا طناب هاي کشتي و قطعات آهن باز مي کردند وبا خود مي بردند.  فکر مي کردي آيا اينان واقعا بازمانده گان تمدن پر افتخار مصر کهنسال اند ؟ آيا اينان از نسل پادشاهان قدرتمندمصرند که تمدن قديم شان چشم دوست ودشمن را با ساختن اهرام سه گانه وديگر ابنيه تاريخي خيره کرده اند؟ اقوام مصري وحشي و ولنگارنبودند اين ها ديگر از کجا آمده اند؟ يا بودند وما خبر نداشتيم؟
دوروز پس از خروج از بندر پورت سعيد دود از سه خن ( انبار) کشتي بيرون زد وما طعمه حريقي شديم که من نه قبل از آن ونه بعد از آن به اين شدت نديدم، نزديک ترين بندر بارسلونا در اسپانيا بود که پس از گذشت سه روز به آنجا رسيديم. ما هرچه لوله آب آتش نشاني در کشتي داشتيم به در يچه انبار ها وصل کرده بوديم وشبانه روز از يک طرف آب دريا به درون کشتي پمپ مي کرديم واز طرف ديگر تخليه. جدا از بي خوابي ها وبدبختي ها که کشيديم تجربه خوبي هم شدبراي ما کار آموزان که چگونه به صورت زتده و"لايف" و در عمل با آتش سوزي مبارزه کنيم و در س ها وعبرت ها بگيريم. گفتنش سهل است ولي چه بد بختي ها که بر سر همه ما آمد چون اسپانيائي ها حاضر به تخليه کشتي نبودند وهمه ما از افسر گرفته تاکار آموز، تا سينه در خن کشتي در آب استاده بوديم وکيسه و گوني ها و کالاهاي ديگر را تخليه مي کرديم من شانس آوردم در انباري به تخليه کمک مي کردم که کنف در آن بار زده بوديم بعضي از دوستان در انباري بودند که کود انساني از هندوستان در آن بارگيري شده بود و شبانه روز در آن کثافت ها مي لوليدند. چهار هفته بي خوابي وتخليه کشتي! اين خاطره اي نيست که بزودي ازياد برود، هر چند شرح همه ماجرا مثنوي را هفتاد من کاغذ کند. هيچ کس شک نداشت که مصري هاي مسلمان واز خدا با خبر! آتش به محل کار ما، مکان آموزشي ما وبه محل زنده گي ما افکنده اند که خدايشان اجر دهد!
يک بار نيز در همين مصر در بندر اسکندريه من ودوستم سهراب به ساحل رفتيم، راه را گم کرديم ودر يک محله ممنوعه که پايگاه ار تشي و سيم خارداربود سر در آورديم وسربازان با تفنگ و مسلسل وتهديد مارا باز داشت کردند. من به سهراب گفتم حواست باشد با توجه به نفرتي که اين قوم ازايران وايراني دارندنگوئيم که ايراني هستيم فقط بگوئيم آلماني وکشتي آلماني اگر تهديد واصرار از حد گذشت بگوئيم افغاني هستيم. سهراب از خرمشهر بود وعربي بلد بود من هم کمي عربي بلغور مي کردم ولي قرار گذاشتيم حتا يک کلمه عربي صحبت نکنيم. به سهراب گفتم حرف زدن را بگذار به عهده من. در پاسگاه تند تند، گويا يک گروه اسب سوار چهار نعل دنبالم افتاده اند شروع کردم به انگليسي صحبت کردن وتوضيح دادن که ما با کشتي آمده ايم در فلان جا پهلو گرفته ايم راه را گم کرده ايم ما محصل هستيم استيودنت هستيم وبا دست تصويرکشتی، موج و در يا را در هوا مي کشيدم. هرچه من بيشتر صحبت مي کردم و يک نفس ور مي زدم آن بدبخت ها که انگليسي بلد نبودند کم تر مي فهميدند وهي از ما سؤال مي کردند: " تَعرَف عَربي؟".
سر انجام عاصي از وراجي هاي من ما دو تارا در يک جيپ انداختند وآوردند دم درب بندر و پياده کردند! من و سهراب با نا باوري نگاهي به هم انداختيم وگفتيم چي شد؟
**
سر انجام سه سال کار آموزي تئوري وعملي ما درچند کشتي مختلف ودر ساحل به پايان رسيد ومارا به ايران فرستادند. من در تمام اين مدت يک بار ودوستان چندين بار بر حسب تصادف با کشتي به ايران آمده بوديم وچون دايم در مسافرت به دور دنيا بوديم وبا کشور هاي تازه وبا مردمان جديد آشنا مي شديم دوري از وطن چندان تأثيري روي ما، يا روي من نگذاشت، بويژه که به من خيلي هم خوش مي گذشت .
مسؤلين آلمانی ما با توجه به نمرات خوبی که در امتحانات گرفته بوديم وبا سعی وجديت ما آشنا شده بودند در نامه های مکرراز دولت ايران خواستند اجازه دهند ما، با ز هم با خرج دولت آلمان، شش سال ديگر به تحصيل ادامه بدهيم وکاپيتانی کشتی های اقيانوس پيما را بگيريم ( دوره کاپيتانی برای کشتی های اقيانوس پيما در آن زمان ۹ سال بود، اينک در عهد ماهواره وکامپيوتر به هفت سال کاهش داده شده است ) ولی دولت ايران پاها را در يک کفش کرده بود که ما پس از اتمام تحصيل سه ساله به ايران بر گرديم وهمين طورهم شد وما به وطن باز گشتيم وهريک تصدی و فرماندهی يک کشتی را بعهده گرفتيم. نصيب من کشتی " فرحناز" شد در بندرشاهپور که پس از انقلاب بندرامامش ناميدند هر چند امام برای بنای اش حتا يک سنگ هم روی سنگ نگذاشته بود. پس ازگذشت يک سال نامزد آلمانی ام نيز به ايران آمد و پس از ازدواج دوسال ديگر در بندر شاهپور مانديم وسرانجام فعاليت ودونده گي هايم به نتيجه رسيد وسازمان بنادر با توجه به قرار دادي که با آنها داشتم، با هزار بدبختي با خروج من از مملکت موافقت کرد ومن با هزينه شخصي کاري را که سه سال قبل اش بايد سازمان بنادر مي کرد خودم انجام دادم و شش سال ادامه تحصيلات دوره کاپيتاني کشتي هاي اقيانوس پيما را در آلمان آغاز کردم. ودر مجموع دوران ۹ ساله کاپيتاني را با موفقيت به پايان رسانيدم. دوسال پس از پايان تحصيل واشتغالم روي کشتي هاي آلماني مي گذشت که دوستان ورفقا از ايران نوشتند که با افزايش قيمت نفت مملکت در حال توسعه و پيشرفت است و نياز است به افراد تحصيل کرده، چه نشسته اي در خارج؟ بيا به ميهن ومن پس از چند سال دوري از وطن در نوروز ۱۳۵۴ با عيال ودو فرزند به خاک پاک بوشهر پاگذاشتم. سه سال بعد گردباد انقلاب همه چيز را جاروب کرد به قول مرحوم مهندس بازرگان دعا کرديم باران بيايد سيل آمد.
 
 
 
پي نوشت: همانطور که ملاحطه مي فرمائيد وبلاگ من رنگ وروئي به خود گرفته است. فاصله سطور افقي بيشتر شده است، صفحه وبلاگ پهن تر و چند تغيير ديگر از جمله انتقال بخش آرشيو به پائين صفحه در آن صورت گرفته است . اين همه را سپاسگزار مجید عزيز هستم که يک بار ديگر محبت اش شامل حالم شده است. مجيد جان ممنون ! 
2 نوشته شده در  2005/9/24ساعت 19:58  توسط حميد