تبليغاتX
بلم
بلم
 
يادي از ایام کودکي
 

 در نخستین بخش ازاین مجموعه گفتار ها از بنگالوها bungalow وازويلاهاي مستضعفين ساحل خليج فارس دربوشهر، که ما آن هارا (پاشلي) مي ناميديم، در قبل وهمزمان با پايان گرفتن جنگ جهاني دوم، سخن گفتم، وگفتم پاشلي چيزي است شبيه  کپر ولينکي هم به ويکي پديا داده بودم. که منظورازآن لينک، توضيحاتي بود که درباره کپر داده شده بود ونه تصويرچاپ شده در آن، چه، من هرگز چنين کپري و به اين شکل وشمايل دربوشهر نديده ام. کپرهاي بوشهر، تا آنجا که من بخاطر مي آورم، ودرست هم به خاطر مي آورم، (آهاي !  هم ولايتي هاي بوشهري که اين مطلب را مي خوانيد شهادت بدهيد !)، از برگ خشک درخت خرما، واز بوريا وحصير وبدون مصالح ساختماني ساخته مي شدند ! و پاشلي هادر ظاهر شباهت به يک سبد بزرگ داشتند وگنبد مانندبودند! و مصالح ساختماني هم گه گاه در ساخت آنها بکار برده مي شد. البته نوع مستطیل کپر وپاشلي هم موجود است.

و اينک دنباله داستان:

 

ايران ـ بندر بوشهر، اوايل دهه ۱۳۲۰ شمسی.

مملکت به اصطلاح آزادشده است، هم ازدست رضاخان قلدر ديکتاتور، که نور به قبرش به بارد. ديکتاتور بود ولی ديکتاتورسازنده، قلدر بود ولی برای گردن کلفت هائی مثل خودش ونه برای زن وبچه زندانيان سياسی وغيرسياسی، هم پول دوست بودو هم ملک دوست، ولی پول وزمين را ازحلقوم اشراف زاده ها وآقازاده هاي قاجاربيرون می کشيد ونه ازما يحتاج مستضعفين آسمون جل، که در هفت آسمان یک ستاره هم نداشتند، چه رسد به ملک وزمين !

وچه خوب شناخته بود اين رضا ماکسيم عنصر نَحس واپيدمی شوم آخونديسم را، مظهر عقب مانده گی ونکبت وبدبختی ایران زمين را، ترمز تمدن وپیشرفت، مدرسه ودانشگاه، صنعت واقتصاد ایران را...آخوندهائي که به قول شادروان احمدکسروي "ازهرچيز مدرن وجديدي رم مي کردند". ولی هیهات وافسوس ! که همين رضا قلدر تا زماني که قدرت مطلقه دردست وابهت مطلقه درسر داشت و می توانست پوست از کّله شرعيون جرّاربکندو کار را یکسره بکند وطومار آخوندو مظهرعقب افتاده گي ايران را درهم بپيچد، با گول خوردن ازهمين شرعيات، متوسل به مسامحه شدو نکرد آن کاري را که بايد مي کرد، وبا بي عملي مار درآستین پروريد وبه این ضرب المثل فارسی بها نداد که ترحم بر سمور تیز دندان...(حيف از نام پلنگ که بر اين روباهان گذاشته شود...) تا سرانجام بلاي جان پسرش شدند وآنچه را که سال ها باخون دل به دست آورده و تحويل پسر داده بود، به باد دادند و ما ملت قدر شناس، به آن چیزی که ترسیدیم رسیدیم ...

وکسانی که مزارش را باخاک يکسان کردند، پس از ۲۶ سال بر اريکه قدرت نشستن ومیلیاردها دلار ثروت مملکت راهدر دادن، نصف سازنده گي اي را نکردند که او در ۱۶ سال کرد. واگر او وپسر ضعيف النفس اش، ضعيف در مصاف با آخوندهاي ايران ستيز، ارتش نوين ايران را پايه گذاری نکرده بودند، صدام در همان هفته های اول جنگ، سبيل خمينی و اعوان وانصارش را دود می داد.

آری مملکت آزاد شده بود و با هارت وپورت آمريکای جهان خوار،خرس لاشخور شمالی نیز گورش را گم کرده بود. ولی انگليسی ها و آمريکائی ها، که بوشهری ها آنهارا " فرنگیا" می ناميدند، هنوزاينجا وآنجا ديده می شدند. البته کاری به کار مردم سيويل وعادی نداشتند، فقط گاه گاهی سواربرجيپ های ارتشی، نشسته در کنار درجه داران ايرانی،  به سرعت برق ازجلو خانه ها وکپرهامی گذشتندومارا غرق گردو خاک وبوی گند بنزين می کردند و (بوا گُتو)، پدر بزرک و ( دهی گُتو)، ننه بزرگ هايمان، که معتقد بودند قورت دادن گردوخاک روزه را باطل ميکند، پشت سرشان داد می زدند: " ای تُف تو گور پدر ومادر وجد وآباد تون فرنگیای ک....نبریده.

 

و رضا بُرمکي (۱) تندتند برمُک می زد وچون به خاطر شغل موزيري(۲) در غُراب ها (3) بلد بودانگليسي بلغور بکند، مُشت توهوا تکان می داد ودر حاليکه با اخ وتُف گردوخاک بلعيده شده رااز حلقوم بيرون مي ریخت، داد می زد:

آي وُلک  گاآآآآآآآد دمّت سَن آو دِِ ِ بیچ !  = aay volek god damed son of the bitch         

وما بچه ها که برای اولين بار جيپ های سبز ارتشی ميديديم اول از ترس رم می کرديم ووقتی که گردوخاک می نشست دنبال جيپ می دويديم و گاهی هم سنگی پرتاب وفُحش خارمادري برای خنک شدن دلمان نثارش مي کرديم، ولی جز توده ای از گردوخاک در فاصله ای دور چيزديگری از آن حيوان سبز رنگ وحشي، که مثل گرِِدباد می دويد نمی ديديم.
دهکده ما در شش فرسخی حیرون (جنوب) بندر بوشهر قرار داشت، و تشکيل شده بود از  ۱۵ - ۱۶ خانه، که به مرورزمان از (پاشلي) واز(کپر) به خانه سنگی تبديل شده بودند. و سر شماري سر انگشتي خودم نشان مي دهد که اگر سرنشينان هر خانه يا پاشلي را چيزي حدود پنج نفر حساب کنيم، کل جمعيت اش شامل  ۸۰ -۷۵ نفرمی شد. شغل همه مردها بدون استثنا، ماهيگيري بود و ۹۸ در صد اسم فاميل شان آقاي ماهيني بود. 

گفتم بدون استثنا، ولي يک استثنا وجود داشت: پدرمن، که هم در کار خانه ريسندگی در فاصله 4 - 5 کیلومتری ولات (ولايت)کار می کرد و هم کلاس درس خصوصی داشت. و عجباوشگغتا، او وبرادرش یعنی عموی پیر وسالخورده ام تنها کسانی بودند که در بين اين ۷۵ تا ۸۰ نفرساکنين محل سواد خواندن ونوشتن، انشاء ونامه نگاری وهندسه وریاضیات راداشتند. البته همه اش به سبک قدیم. ومردم که فکر می کردند هر کس سواد دارد حلّال دردومشکل گشای همه ناکامی هاست از دورونزدیک برای علاج هر درد بی در مانی وحل هرمشکل لا ينحلي، وگشودن هر گره کوري به خانه ما سرازيز ميشدند و از پدر خسته از کار برگشته ام راهنمائي وعلاج درد مي طلبيدند. وپدر، روانش شاد، باچه حال وبا چه حوصله اي، صبورانه وباآقامنشي خاص خودش، به حرف ها ودرد دل هاي تک تک شان گوش مي داد وراهنمائي شان ميکرد، واميد دردلشان مي کاشت وروح تازه اي در کالبدشان مي دميدونمي گذاشت کسي بي تسکين وبدون دريافت پاسخي قانع کننده خانه را ترک کند.

او بدون تحصیلات طبی وروانکاوی، هم دکتر روانشناس بود! هم مثخصص روانکاوي، هم آلبرت شوايتسرنود وهم زيگموند فرويد. نه تنها درولانت کوچک خودمان، که آوازه اش تا دهات دوردست هم پيچيده بود ! والدين دانش آموزان، که مثل خودما فقير وبد بخت وبی چيز بودند،  هزينه تدريس را گاه با پول نقد، گاه با يک مرغ زنده، گاه با يک کله قند، يک گونی تنباکو، چند بل ِ (۴)خرما وامثالهم می دادند والبته تا دل تان بخواهد ماهی، که با دریای مملو از ماهی در چند قدمی منزل ضرورتی به این کادو یا دستمزد نبود، ولي خُب، بيچاره ها چيز ديگري براي پرداخت نداشتند !

باوجودیکه مدت زمان محسوسي از پایان جنگ جهانی نگذشته بود وهمه جا بی پولی وبی لباسی وگشنگی گسترش داشت، ولي ما دهکده نشینان هرگز گرسنگی نکشیدیم، چه، دریا پر بود از ماهی های جورواجور.

هرچند آرزوي ميوه وگوشت وشيريني را به دل داشتیم واز وجودبسیاری از میوه ها، مثل گلابی وسیب وموزاز طريق تصويرشان در کتاب هاي درسي آگاه مي شديم، و پرتقال را از دور ديده بوديم ولی تا دلتان بخواهد خرما فراوان بود.

وخدای را شکر که هوا همیشه گرم يا داغ بود، ونيازي به پوشش ولباس زیاد ديده نمي شد وبا پولي که قرار بود خرج لباس زمستاني بشود، گندم وبرنج و روغن خریداري مي شد. بچه ها با یک شورت کوتاه ومردها با یک لُنگ در بهار و تابستان وپائیز ستر عورت می کردند، با همان لباس می خوابیدند، شنا می کردند و پس از شنا، تو آفتاب می گرفتند تا خشک بشود ودوباره می پوشیدند و در زمستان که هوا مطبوع ونه چندان گرم بود، هنکام ضرورت چندتا ازلباس کهنه های سال قبل را روي هم مي پوشيديم تا از سرما حفظ مان کند، چيزي بنام بخاري نمي شناختيم، نه نفتي اش  نه ذغالي اش. 

بخاطر می آورم هرگاه کوپن قند وشکر می دادند بابا دست مرا که پسر بزرگ اش بودم وهنوز وقت مدرسه رفتن ام نشده بود می گرفت ومی رفتيم به دهي دورئرازمنزلمان وساعتها تو صف می ايستاديم تا نوبت مان بشود وهر وقت پاهای کوچک من خسته می شدند بابا با يک حرکت آکروبانيک مرا به پشت گردن اش سوار ميکرد.  دهکده ماهيگيری ما، پَرت بودازشهربوشهر، که خود بوشهر هم در آن زمان، برعکس نام اش: ابوشهر، پدرشهرها ! شهرکی يتيم وبي پدربيش نبودو چیز زیادی ازخصوصیات یک شهر نصیب اش نشده بود. نه يک خيابان آسفالته داشت ونه آب لوله کشی. برق هم که چه عرض کنم . دهکده ما جدا ازهرآبادی وبدورازهرگونه civilisation و عاري ازوسايل آسايش بشری، نظير برق وآب و بهداشت وماشین واتوبوس، درگوشه اي درساحل خلیج فارس ودر زیر آفتاب داغ پهن شده بود، مرگ ومیر در بچه ها ونوزادها امري بودعادي، هرچند وسایل جلوگیری ازحاملگی وجود نداشت وزن هاي بي چاره سالی یک نوزاد تحویل اجتماع مي دادند وبر نفوس اسلام ومسلمين مي افزودند وبعضي از خانواده هارا حسابي عیالوار مي کردند ولي براي اينک خَرج وبرَج زيادي روي دست مردم بي بضاعت نيافتد، طبیعت خود هرازگاهي سکان به دست به ياري مي آمدو طبق قانون بقا، سالم ها وقوی ها را اجازه نفس کشيدن ميداد ومابقي را به رحمت ايزدي پيوند.

هر کس تب داشت گل گاوزبان به خوردش می دادند و اسپند وزاغ دود می کردند، دلش درد می کرد؟ عرق بید مشک  ونبات دوایش بود، اسهال داشت؟ سنبل الطیب، کوفت وزهر مار داشت، آخوند سید غلوم سین (سیدغلام حسین) که گاه گاهی برای گدائی از دهی دور به ده ما می آمد، با گز (۵)کردن مقنا (مقنعه) و چند تا تُفکه ( آب دهان ) روی آن ومالیدن پارچه خیس با آب قلیان بر پیشانی مریض شفایش می داد و می گفت چشم حسود کور، بد جور نطر خورده است. چند سطر هم از مفاتیح الجنان می نوشت ومی گفت روی بازوی راستش به بندند، تا اجنه ها ولش کنند.

واین سبک معالجه زمانی بکار برده می شد که بابا از همان اول می گفت شفای مریض شما دست من نیست، دست خداست وخودش را از شّر اين وآن خلاص مي کرد.

والبته باخداهم که نمیشود درافتاد، چون خداي تبارک وتعالي، آن هم خدای ما مسلمون ها، شوخی موخی سرش نمی شود، دليل اش هم همين که ازاول تا آخر کتاب آسماني مان پر است ازتهديد به عذاب اليم وخاکستر شدن درآتش جهنم لعين، في النار العظيم وغُل و زنجير حجيم و چماق کلفتُ ضخيم که ان الله قويا عظيما وامت فقيرند وضعيفا.

 

قاچاقچبان

دهکده ما شبها در تاريکی مطلق فرو می رفت وجز صدای زوزه شغال ها وروباه ها و کفتارها، که صداي کريه کفتارها بيشتر به خنده بعضي از آخوندها شبيه بود تا زوزه کفتار، و آواي ديگرحيوانات وحشی وگاه صدای موج دريا که به شن های ساحل می خورد، يا صداي پريدن ماهي بزرگي در آب

آهنگ ديگری به گوش نمي رسيد. ولی گاه صداهائی عجيب وغريب که شبيه صدای پای انسانهائی بود که می دويدند يا تند تندراه می رفتند مرا که کودک خردسالی بودم از خواب بيداروغرق در وحشت می کرد وپدررا که صدا ميزدم آرام بربالينم می آمد وخونسردمی گفت: بخواب چیزی نیست! ومن از خونسردی او احساس آرامش مي کردم و مي فهميدم خطری مرا تهدید نمی کند.  مدت زمانی طول کشيد تا فهميدم اين صدا ها صدای پای قاچاقچی هانی است که با لنج کالا های جور واجور، از قبيل پارچه و کفش وساعت و عطرو غيره، خريداری شده از کويت و بحرين وقطررا در ساحل خلوت وجن زده دهِ کوره ما درتاريکی شب پياده می کنند ونگله (عدل) های سنگين پارچه بر دوش هن هن کنان از بغل خانه ما می گذرند تا آنها را درماشين های باری يا وانت به قصدفروش در بازارهای تهران وشيرازوبوشهربارگیری کنند وبا صدای نه چندان آهسته با هم پچ پچ می کردند ویکی از آنها به دیگران دستور می داد وبعد ها متوجه شدم که حتا فاميل های خودم و اصولن همه اهالی ولات (ولايت) ، جز پدر، که آن را حرام وغيرقانونی می دانست، برای درآمدجنبی ي مختصری، نگله ای به دوش می کشند ! و همين جوري، مستقيم يا غير مستقيم، درکار قاچاق دست دارند.

 

حاجي، مشهدي، زاير

محتکرين وجمله فروشان، واردکنندگان اصلی قاچاق بودند، که در شغل يزّافي (۶) هم دست داشتند،وپولدارهائی بودند که اکثرن پيشوندی مثل حاجی و مشهدی جلو اسم شان يدک مي کشيدند. کم کم درک مي کردم چگونه بعضی ها ميشتی(مشهدی) وزار (زاير) شده اند، مثل منو - عواسو، يعنی محمد فرزند عباس، که رفت کربلا وشد کلَ ممد( کربلائی محمد) وزن اش هم شد زيره (زايره). آن زمان کسي را بنام فاميل صدا نمي زدند و اصولن چنين چيزي مُد نبود، علي الخصوص که رضا شاه ضد آخوند قلدر فرمان اش را صادر کرده وحکم داده بودهمه نام فاميل داشته باشند، هم امام جمعه، وهم آخوندهای محل نام فاميل را قدغن، مکروه وطاغوتی اعلام کرده بودندومي گفتند: اهه...مگه ما فرنگي هستيم که اسم فاميل داشته باشيم ؟ ولي اين حرفهاي بودار را توي دلشان يادرجاي مَحرَم مي زدند ونه در ملاء عام،  زيراترس ازاداره امنيه هنوز وجود داشت. درست است که پس از شهريور بيست آخوندها افسارشان کمي شُل شده بود ولي ابُهت وسايه رضا قلدر هنوز هم به صورت نامرئي اينجا وآنجا احساس مي شد.

 

علي ايحال شهر نشيناني که به برکت قاچاق پولدار شده بودند زر ِزر مي رفتندمکه ومشهدو کربلا، مثل حسنو بُچ ِ حَبّو، يعنی حسن فرزند حبيب، که اونهم رفت کربلا وشد زارسن (زايرحسن) ورمو - نجفو يعنی رمضان فرزند نجف، که رفت خراسان به زيارت ثامن اللاء مّه وشد ميشتی رمضون ( مشهدی رمضان) ونبو - غلُملی، يعنی نبي فرزند غلامعلی که رفت مکه وشدحاجی عبدالنّبی.

همه می فهميدند که جوندارها (ژاندارم ها)، با اين قاچاق چی های حرفه ای دست به يکي هستندوسر دريک آخوردارند. نيز یک راز آشکار بود که آخوندها، پولی را که از راه قاچاق به دست آمده بود و مردم متدين وساده لوح برچگونگي کسب آن ايراد شرعی داشتند ودل چرکين بودند،در مقابل حق الزحمه چربی، که هم سهم خودشان وهم سهم امام غايب توأمان بود، با خواندن يک ورد يا چه ميدانم با يک آيت الکرسی از شير مادر هم حلال ترش می کردند وملت، يعني همان پولدارها، می توانستند بی دغدغه با آن پول به زیارت خانه خدا و يا به پاي بوسي آستان قدس رضوي وغير رضوي بروند. 

 

طبيعت خالص   
مردم دهِ، خانه هايشان رادر فاصله ۵۰ تا صد متری در يا بنا کرده بودند. خانه ما، که مثل بسياري از خانه ها از حالت (پاشلي وپوشالي) بودن خارج شده و روی يک زمين بی صاحب بنا شده بود، تا دريا ۵۰ مترفاصله بيش نداشت.

وچون پولی در بساط نبود تاحصاری به دور خانه ها کشيده شود، و درصورت چرت زدن سگ هاي خمار وهميشه گرسنه ولايت، از ورود بدون مجوز حيوانات وحشي به آن جلو گرفت، مردم ناچار، بسته بسته برگ های خشک درخت خرمارا، که به زبان محلی (پيش) می ناميدند، و ارزان به دست می آمد، خريداري ودر يک دايره بزرگ بدور سرزمين شان مي کشيدند، به اين طريق که زمين را چال و"پیش"هاراعمودي درخاک مي نشاندند و دو به دو با طناب به هم گره مي زدند.

وچُنين بود که مانيزشديم صاحب حیاط "پيشي" .

با وجود نجس بودن سگ در اسلام دو تا سگ عاقل وفهميده ! يکي بنام "سياه" چون مشکي بود وديگري بنام " ابليس"، به انضمام چند سگ بي صاحب وحشي واحمق و بي تربيت، در مقابل دريافت پس مانده هاي غذا، اگر چيزي باقي مي ماند، از دهکده محافظت مي کردند ونمي گذاشتند کفتار يا شغالي به آن نزديک شود، وتا آن زمان، با انجام اضافه کاري، به خوبي از عهده بر آمده بودند، هر چند بجز عوعو گوش خراش غلط ديگري نکرده بودند، ولي مردم به همين اش هم راضي بوديم.

 

زمين، مفت وبي صاحب بود. ولي حدود ۲۵ سال بعدازتشکيل دهکده، که اينک براي خودش نام ونشاني دست وپا کرده بود وسري تو سرها در آورده بود، يک نفر پيدا شد وبا سند ومدرک ثابت کرد که آن زمين متعلق به اوست، همه گفتند مسأله شامل مرور زمان شده وکسی حاضر به پرداخت پول زمين نشد. پدرمعتقد بود که نماز روی زمين غصبی باطل است وخدا چنین نمازی راقبول ندارد و زمين شخصي اش را، که حدود هزار متر مربع می شد، پس از يک ديالوگ مثبت وسازنده با صاحب ملک به قيمت بسيارنازل، فکر می کنم چيزی حدود متری دوريال ونيم از صاحب سند خريد. ديگران نيز به مرور زمان ازاو پيروي کردند.


گفتم خانه ما ۵۰ متر با دريا فاصله داشت. همه جا، هم در جلو وهم در پشت منزل، طبيعت خالص، روي زمين خدا گسترده بود.درپشت منزل تا چشم کار می کرد زمين سر سبز، وپوشيده ازدرختان اقاقیا که بوشهری ها به آن بابُل می گفتند، درخت گز، ودرختان خرما، يا مزارع گندم، کشتزارهای گوجه فرنگی، خيار، هندوانه، خربزه و حتا پنبه متعلق به دهات دور ونزديک بودو درجلو منازل؟ تمام محيط دهکده تا کنار دریا، جائيکه موج های نرم، آهسته وملايم برساحل سفيدوپوشيده از گوش ماهی های رنگارنگ بوسه می زدند،

 

 فرش شده بود ازشن وماسه های لطيف ونرم وتميز ،که من در تمام بنادر وپلاژهای دنيا که زير پا گذاشته ام فقط در معدود بنادری نظير آن را ديده ام. شايد در کاراکاس در ونزوئلا يادرکوپاکاباناي ريو دو ژانيرو ...يا در ساحل جزيره ری يونيون وجزاير سی شل... در اقيانوس هند.

 

 

حدود هفت سال پيش که برای بازديد فاميل ودست بوسي پدر به وطن رفته بودم، همان ساحل زيبا را ديدم که سياه شده بود از قير وازنفتی که صدام ملعون پس از عقب نشينی از کويت و آتش زدن چاه های نفت مسبّب آن شده بود. ساحلی که آبش زلال ترين آب بودو کف درياي شفاف تاعمق ده متري وبيشتر، به وضوح ديده ميشد ومن هرگاه درآن آب زلال نگاه می کردم خيل ماهيان کوچک وبزرگ را می ديدم که با بازيگوشی درهم مي لوليدندو ساحل نشينان فقط با انداختن بکبار توردستي نهار وشام خود وتعدادي از همسايه را از آب بيرون مي کشيدند.اينک همه جارا لجن سياه فرا گرفته بود، که مچ پا تاساق درآن فرو می رفت وپارا که از لجن بيرون می کشيدي سياه بوداز آثار نفت کويت وآثار جنايت صدام که نه بر انسان رحم کرد ونه بر آبزيان، که لعنت باد بر آن ولدالزنا... وبقول هم قطارانش در حکومت آخوندي: آن کافر ملحد ملعون عفلقي...

 

درزمين هاي پشت دهکده، که در رؤيا های من، هنوز به همان سبزوخرمي در زير آفتاب داغ بوشهر مي درخشند، اينک خانه های بتونی، برای پاسداران و ارتشيان، سر به فلک کشيده اند، وآسفالت جاده ها جای مزارع گندم وجو را گرفته است،

درباورم نمي گنجدکه آن زمين هاي سرسبز، آن علفزارها، آن گلهاي زيباي وحشي، آن درختان پوشيده از برگ وگُل، درختاني که ما بچه ها با بازي گوشي از شاخه اي به شاخه ديگرش مي پريديم، همه از بين رفته باشند !

آه که باور نمي کنم آن زيبائي ها، آن کشتزارها، آن مزارع خرّم، آن خاطره ها آن ياد بود ها همه ازبين رفته و به تاريخ پيوسته با شند.

آه...که قلبم سوخت... کودکي اي کودکي ! اي خاطرات تلخ وشيرين من...

 

ادامه دارد

 

=======================================

۱- بُرم = ابرو - بُر مَک زدن: به معناي ابرو بالا انداختن

۲- موزيري: کارگر تخليه وبارگيري در کشتي ها

۳ - غُراب : کشتي باربری

۴ - بَل: کيسه اي بافته شده ار برگ درخت خرما با گنجاسش متوسط ۲۵ تا ۵۰ کيلو گرم براي نگهداري وحمل خرما 

۵- گز: از آرنج تا سر انگشت را گز گويند.

۶ - يّزاف : کسي که در خريد وفروش انبوه ماهي دست داشته باشد.

 
2 نوشته شده در  2005/8/22ساعت 0:40  توسط حميد 
 
  از پاشلي - تا کاپيتاني
 
پاشلی = پاشه لي Pasheli  به زبان بومی ساحل نشینان خلیج فارس، بویژه دربندر بوشهر، کلبه يا آلونکي را گویتد کپر مانندکه ساخته  شده است از برگ های خشک درخت خرما، چیده شده وگره زده شده درکنار هم، گاه با روکشي از بوریا وگاه از  حصیر، يا پوششي از هرسه عنصر ! ظاهر وشکل وریخت پاشلی ميتواند شبیه باشد به یک ایگلو  IGLO، کلبه اسکیموها، با این تفاوت که کلبه اسکیمو برای جلوگیری ازورود سرمااست وروزنه ای ندارد، پاشلی اما بیشتر برای جلوگیری ازورود گرمای وحشتناک جنوب تدارک ديده شده است، با هزاران سوراخ سنبه وروزنه کوچک وبزرگ در سقف، جلو وعقب، راست وچپ، پاره پاره، مثل جيگر زليخا.
پاشلي محلي است براي نگهداري رختخوابي مختصر، پاتيل(ديگ)ي براي پخت وپز وکتري اي براي جوشانيدن آب و کيسه هاي رنگ ورورفته محتوي حبوبات، برنج وگندم و چاي وشکر واين جور خرت وپرت ها...
در زمستان سرپناهی بودبرای جلوگیری ازنفوذرطوبت و بادوباران ومکاني بودبراي خواب واستراحت وزادو ولد، تا مبادا کم بياورند از مردان وزنان سلحشوري که ۳۰ - ۴۰ سال بعدش قرار بود براي استقرار حکومت الله برروي زمين به خيابان ها بريزند وبا دست خود خانه پدري را را بر سر خويش و اجداد خويش و فرزندان خويش خراب کنند که گفته اند: هنر نزد ايرانيان است وبس.
 
گفتم پاشلي سر پناهي بود درمقابل باد وباران، ونگفتم در برابر طوفان، که اين يکي، گاه پايه وستون هاي چوبي ولرزان اش را از زير خاک بيرون مي کشيدومي زد توي سرش و فرومي ريخت حصير وبوريايش رابر سر پناه جويان بي پناه اش و گاهِ ديگر، به رغم قانون طبيعت وبدون پر وبال، به پروازش در مي آورد و به هوا يش مي فرستاد که گفته اند: طيران مرغ ديدي تو زپاي بند شهوت / بدر آي تا ببيني طيران پاشلي را .
 
پاشلی خانه موقت وسرپناه افراد فقیر، بی بضاعت وبی پول بود. فقرمادی ونه الزاما فقر فرهنگی دامنگير ساکنین اش بود که مردمی بودند وطن دوست وزحمت کش، خوش اخلاق و مهربان ومثل همه ایرانی ها شديدا مهمان نواز، که خود گرسنه سر بربالین می گذاشتند ولی آسايش مهمان رسيده را، هر چند غريب وناآشنا، به بهترين نحو ممکن تأمين مي کردند. این مردم ساده ومتدّین وبدور از دگم وتعصب مذهبی، آزارشان به کسي نمي رسيدودغدغه اي جزفراهم آوردن آسایشي شايسته ودر خور انسان،برای اهل وعيال، هوا وهوس ديگري در سر نداشتند و برای این منظور نه ازدرافتادن با طبیعت ايائي داشتند ونه از هارت وپورت بي جاي دولتيان هراسي به دل راه مي دادند. مگرنه اين که آن ها هم مثل ديگرايرانيان ازنواده گان کورش وداريوش بودند؟و سرشارازغروروسربلندي وافتخاروازهمه بالاترو مهم تر، صاحب ۷۰۰۰ سال تاريخ ميترائي! پس ترس چرا ؟ تا قبر آ...آ...آ...
 
نشان به اين نشان که بعداز ۲۸ مرداد معلوم شد خيلي هاشان يا مصدقي بودند يا توده اي، که تعدادي از آن ها هم به زندان رفتند ولي هيچ کدام مجبور به اعتصاب غذا نشدندو قبل يا پس از زندان به دره پرت نشدند وکسي شياف پتاسيم به ماتحت شان فرو نکرد و حلقوم شان را بيخ تابيخ نبريد، که هيچ، تازه پس از اتمام دوره محکوميت شق ورق مثل بچه آدم به سر کار وزنده گي شان باز گشتند و وقتي هم که شير فهم شدند که توده اي وکمونيسم مساوی است با لامذهبی در نتیجه چخه،...اَخه...ديگردنبال اين جور فکرهاي بدبد نرفتند وتا انقلاب شکوهمند اسلامي سرشان به آخورشان اِه...سر شان به کارشان گرم بود، نه با کسي کاري داشتند نه کسي کاري به کار آن ها داشت.
تا اينکه ديدند آن دور دورها، تو مرکز، توي پايتخت، يه هو شلوغ شده، بعضي مي گفتنددر اثر فشار زياداست ! بعضي ديگر معتقد بودند مردم خوشي زير دلشان زده، ديگري مي گفت کار کار انگليسي هاست، خلاصه همه گُر گرفته بودند، وشوخي هم سرشان نمي شد. شاه مملکت، که تازه از خواب بيدار شده بود، آمدتو تلوزيون، گفت بابا غلط کردم، گُه خوردم، خانه روي سر خودتان خراب نکنيد، من مي کِشم کنار، برويدانتخابات بکنيد، کوفت بکنيد، زهر مار بکنيد، هر خاکي که مي خواهيد به سرتان بريزيد، ولي بالاغيرتا ناموس وطن را بدست اين آخوند هاي بي وطن ندهيد ! اما دريغا که عقل از سر ها پريده بود و هيچ کس به خرجش نمي رفت، همه مي گفتند دعواي ما حسينيه رهبر ماخمينيه !
مي گفتندقيافه پيرمردي را تو ي ماه ديده اند شبيه امام زمان، که تتق تق، نور ازوجناتش مي بارد وموي ريشش را لاي صفحات مبارک قر آن يافته اند واين شوخي نيست، لابد رمزي در کار است !
خيلي زود همان هائي که اول يکي دو چتول عرق سگي بالا مي کشيدند وسپس در مراسم سينه زني عاشورا ي حسيني شرکت مي کردندوتوي سر وسينه مي زدند، وياحسين يا حسين مي کردند، شدند انقلابي دو آتشه و سرپرست کميثه هاي امام و چون ايراني بودند وبايد انقلابشان هم با انقلاب ديگران فرق داشته باشد، بي گناه وبا گناه را به عنوان مفسد في الارض وفي الهوا به گلوله بستند وتر وخشک را باهم سوزاندند که گفته اند هنر نزد ايرانيان است وبس !
 
و کپر نشينان سابق ؟ تا خواستند بفهمند چي شده، انقلابيون بچه هاي شان را، پاره جگرشان را يا به دستور امام عزيز، که مي گفت: " بشکنيد اين قلم ها را" يا به عنوان  ضد انقلاب به جوخه اعدام سپردند، يا به جبهه حق عليه باطل فرستادندکه حتا پس از پايان جنگ وروبوسي آخوندهابا اون يکي پسر صدام...اسم اش چي بود؟ قُصي.. کسي نفهميد بالاخره حق چه کسي وباطل کدام طرفي است.
 
با پوزش که درد دل به درارا کشيد بر مي گردم به پاشلي نشينان سابق.
اولین هدف هر پاشلي نشين ساختن چهار دیواری وسرپناهی آجری، آجر که نه، چون آجري وجود نداشت، سرپناهی سنگی بود که پس از بنا، با احساس غرور وبا قلبی پر از امید به درون آن نقل مکان می کردند و به مرور تعداد اتاق ها راافزایش می دادند ودهکوره را تبدیل به شهرک می کردند، هرچند شهرکی بسیار دور از آنچه که ما امروزه در ذهن داریم.

 

شلوار های وصله دار

بقول ویلاگ نویس ها این همه را گفتم تا بگویم که من نیزدر دو سال اول زندگی ام در چنین کلبه محقری، در يکي ازهمين پاشلي ها به سر بردم وبا وجود خردسالي چک چک قطره هاي آبي را که هنگام بارندگي از سقف پاشلي بر سرم مي ريخت بخاطر مي آورم وصداي مهيب (غُرّه تراق)، رعد وبرق هائي که لرزه بر تن من مي انداختند وضربان قلبم را بالا مي بردند و درون وبيرون پاشلي را مثل روز روشن مي کردند، هنوز در گوشم طنين اندازند وجلو چشمان ام نقش بسته اند. و زمزمه مادرم که پس از هر غُرشّي آهسته صلوات مي فرستاد وپشتش مي گفت : "يا قمر بني هاشم"، ومن هنوز هم که ريشم سفيد شده است نميدانم قمر بني هاشم کدام يک از امامان است، و مطمئنم اگر در ايران بودم به خاطر اين لغزش مذهبي نوه ام را به دانشگاه راه نمي دادند، يا خودم را مجبور به اعثصاب غذا مي کردند.
الغزض، سر انجام پدر موفق شد اولین چهار دیواری سنگی رابالا ببرد و ما که در مجموع شده بوديم پنج نفر، به خير وسلامتي به درون آن نقل مکان کرديم و از چک چک دایم آب از سقف پاشلی نجات يافتيم. پدر بعدها خانه را توسعه دادوچند اتاق ديگر به آن اضافه کرد.
 
جنگ دوم جهانی تازه به پایان رسیده بود، همه جا فقر وگرسنگی، بی پولی وبیچاره گی وکوپن های توزیعی دولت که فقط شامل قند وشکر نسبتا ارزان می شد، تهیه و خرید بقیه ما یحتاج، که يا يافت نمي شدند يادر بازار سياه به قيمت خون آدميزاددست به دست مي گشتند،به عهده خود مردم بود، خريد ؟باکدام پول ؟ نه پولی در بساط بود که کسی بتواند لباسی بخرد نه امکانات مادی که پدری بتواند بچه اش را به مدرسه بفرستد وپدر ومادرانی که مایل به باسواد کردن عزيزانشان بودند واقعا از همه چیزشان مایه می گذاشتند. ودرود بر روان پدر عزيزم، که مرا وبرادرانم را با خون دل به مدرسه فرستاد وروح وروانش شاد، که هرچه دارم از او دارم.
بی پولی وفقر تا سالهای سال دامنگیر مردم جنوب بود، لباس ها همه پاره پوره ووصله دار، خدارا شکر که در گيلان يا مازندران سرد به دنيا نيامده بوديم، در بوشهر داغ ۹ تا ده ماه سال را با يک شلوار کوتاه سپري مي کرديم، کفش؟ کفش های نخی که به آن مَلَکی می گفتند وپس از چند بار پوشیدن زهوارش در می رفت، وزمانی که از شدت ازهم پاشیده گی به معناي واقعي کلمه، از پامي افتاد، آنرا با طنابی کمربند واربه دورپا می پيچيدند. که ايراني در صورت نياز مخترع مي شود!
آرزوی خوردن گوشت ومیوه در دل ها، آرزوی رفتن به شهر وخوردن یک بستني، يايک پپسی کولا، که تازه در بوشهرپیدا شده بودو مردم هنوز نمی توانستند درست وبی غلط تلفظ اش کنند و من که فقط تعریفش را شنیده بودم که می گفتند خیلی شیرین و خوشمزه است. وبا شنيدن تعريف اش دهنم آب می افتاد،
آرزوی رفتن یک دفعه، به تنها سینمای شهر، و هوس ديدن فيلم موادموازل خاله علي تابش، آرامش خيال را از ما سلب کرده بود، واکتفا مي کرديم به شتيدن صداي قهقه ي تماشاچيان يا تماشائيان اش، چه ميدانم کدام اش درست است... که تاکوچه پائين مي آمد وما بچه هاي بي پول وبي نوا، آه مي کشيديم وبراي اين که همرنگ جماعت بشويم با خنده آن هامي خنديديم، هر چندخنده اي تلخ،..
بيا سوته دلان گردهم آئيم !
آری من در چنین محیط فلاکت زده ای نخست در یک پاشلی، سپس در اطاقي دردهکوره ای به دور از هرچیز که اسمش را سیویلیزاسیون می گذارند، بزرگ شدم وسر انجام، سالها بعد، از هیچ چیز به همه چیز رسیدم از پاشلی نشيني به کاپیتانی، از بی پولی به ....خود کفائي.
واين توفيق وکاميابي از آسمان نازل نشدو يک دفعه به دست نيامد.

 
 بارها ودر موقعيت هاي مختلف حسرت بردم که نه پولي براي رشوه دادن در بساط دارم، نه فاميل گردن کلفتي که از نامش استفاده برم ونه پارتي اي که حامي ومشکل گشايم بشود. زيرامي ديدم آن هائي را که پول وپارتي داشتند چه راحت وچه بي زحمت به همه چيز مي رسيدند. آري من بودم وشور جواني در سر، نوجواني بودم باده هااميد وآرزو دردل. نمي گويم هزاران اميدوآرزو که آرزوي برآورده شدن حتا يکي اش هم به دل مي ماند.
 
اگر دکتري مي ديدم دلم مي خواست دکتر بشوم، هواپيماي کوچکي از بالاي سرم رد مي شد دلم مي خواست خلبان بشوم اگر غراب ( کشتي)اي از دور سوت مي کشيد دلم مي خواست کاپيتان بشوم.
بار ها به خودگفتم هر گز نخواهم گذاشت بچه ها ونوه هايم مثل من هفته ها وماه ها حسرت يک خروس قندي يا حلوا مسقطي را، که فروشنده دوره گردي هفته اي يکباربه ده ما مي آورد، ومن فقط از دور تماشاگر آن بودم، به دل راه دهند، يا در حسرت لباسي نو يا کفشي تازه آه بکشند، هرگز، هرگز...
 بخاطر می آورم غروبی راکه هم کلاسی ها تصميم به سينما رفتن داشتندواز من نیز خواستند آنها را همراهي کنم ولي من خجلت زده رد کردم و بهانه آوردم، زیرا طبق معمول پول بلیط را که آن زمان یک تومان بود، نداشتم. وکسي بهتر از من از بي پولي بابا خبر نداشت، وبه دوراز من که با پرسشي بابا را در مضيقه قراردهم !
نه تنها برای رفتن به سینما، بل که برای هیچ چیز پول نداشتم، نه برای خریدکفش نه برای پیراهنی جدیدو نه برای جورابی نو، همان چیزهائی که یک بچه یا یک نو جوان آرزویش رادارد. به اين اميدکه کفش هايمان مدت بیشتری دوام بیاورد، آنرا تا مدرسه زیر بغل می زديم وبا پای لُخت وپتي به دبستان می رفتيم، قبل از ورود به حیاط مدرسه پا ها را تا حد ممکن از گل ولای پاک می کرديم وکفش را می پوشیديم، برای باز گشت به منزل به همین نحو.
شلوارم که زمانی خاکستری بود آنقدر وصله های جور واجور ومتنوع خورده بود که دیگر جائی برای وصله زدن نداشت، وصله های رنگارنگ: زانوی راستم رنگ سفید، زانوی چپ آبی، روي باسن راست سبز، باسن چپ مشکی، ران هاقرمز، ساق ها سبز، آنقدر وصله های رنگارنگ خورده بودم که شده بودم عين طوطی !
ولی عیب نبود، چون در بدبختی و بی پولی ام تنها نبودم، وتقريبا همه در بی بضاعتی به هم شبیه بودیم. همکلاسی های پولدار خیلی کم داشتیم واگر داشتیم بچه های دکتر ها یا بچه های ارتشی ها بودند. 
 

اینک هرگاه به آن زمان فکر می کنم دلم برای خودم وبرای هم نسلانم می سوزد که خیلی چیز ها را نداشتیم که داشتن آن برای جوانان امروز امری است بدیهی، با این حال بعضی از اين جوانان عزيز قدر آنچه را که دارندنمي دانند، نا امید و نازاضی اند به زنده گي بد بينند.

نمي خواهم اينجا روضه بخوانم يا نصيحت کنم ولي بیایند اين جوانان ناراضي وبخوانند حکایت سرگشته گی مارا ! بخوانند وعبرت بگیرنداز بی چاره گی وبی چیزی ما، در دوران کودکي مان ودر عنفوان جواني مان، واز بُعد دیگری به زنده گی نگاه کنند که ما، نسل من، چه بدبختی ها کشیدیم، که اينک آنها، خداي را شکر نيازي به کشيدنش ندارند ، چه آرزوهای ساده وپیش پا افتاده ای داشتیم که به آن نرسيديم. من از اسباب بازی های رنگارنگ وجور واجور وگران قیمت نداشته که کودکان امروز، از جمله نوه های خودم تا حد اشباع دارند چیزی نمی گویم، از سه چرخه ودو چرخه پس ازبرداشتن نخستین گام هایشان، از داشتن شیک ترین لباسها، بهترین سیستم آموزشی وبهداشتی وداشتن ماشین های آخرین مدل، که خواب و رؤيا بود براي ما،حرفی نمی زنم، آرزوی بسياري از ما داشتن یک وعده غذای مطبوع بودوشايد يک پيراهن دست دوم و بک جلد دفتر صد برگي. وآرزوی پدرها ومادر هاسر بر بالین نهادن فرزندانشان با شکم سیر. هر چند من خود به یُمن غنای طبیعی خلیج همیشه فارس هر گز گرسنگی نکشیدم، که اگر میوه نمی دیدیم و فقط هنگام محرم ویا به وقت نذر و نذوردادن فامیل، وقربانی کردن پازن ای (پازن = بز نر)، مزه گوشت را در زير دندان مزه مزه می کردیم ولی در هنگام گرسنگی می توانستیم شکم را از انواع ماهی ها سیر کنیم.

آری این مشکلات و این محرومیت ها بودند که از من واز نسل من به اصطلاح سنگ زیر آسیاب ساختند.  

گذشته چراغ...

 امروز، سالها پس از آن دوران سخت کودکي ونوجواني ودر سن ۶۱ سالگي و به اصطلاح در سراشيبي وغروب عمر، وقتي به گذشته مي انديشم، چه آن زمان که درپست های کلیدی درایرانِ قبل از انقلاب خدمت مي کردم و چه زمانی که فرماندهی عظیم ترین کشتی های اقیانوس پیمارا عهده دار بودم - شغلي که در ایام کودکی ونوجوانی وبی پولی فقط در رؤيا هايم مي گنجيد -  به این موضوع می اندیشم که اگر سختي نمي کشيدم بازهم به اينجا مي رسيدم ؟ نميدانم !

کساني که مرا از نزديک مي شناسند از من مي پرسند: تو، با وجود سختي هاي دريا وسرو کله زدن با موج ها وطوفان ها وبي خوابي ها ودر گيري هاي مختلف چه در کشتي، چه دربندر، چرا همیشه خنده رو، بشاش، سالم وسرحالي ؟

چه پاسخي دارم بدهم جز اينکه بگويم من به اندازه کافي زجر کشيده ام وبا عزم راسخ شب سياه را تبديل به طلوع فجر کرده ام.

چرا به پشتکار خود مغرور نباشم ؟ چرا شاد وخندان نباشم ؟

من گذشته را چراغ راه آینده کردم. واز مبارزه زنده گي پيروز بيرون آمدم . 

می گویند در آمریکا انسان می تواندازظرفشوئی به میلیونری برسد. من با پشتکار از کپر نشيني و پاشلی نشینی به کاپيتاني رسیدم، ظرف شوئی نکردم، میلیونر هم نشدم ولی زنده گی ای برای خود وفرزندانم ونوه هایم فراهم کردم که می توانم به آن مغرور باشم، زنده گی ای که خودم، آن زمان، با شلوار وصله دارم از آن محروم بودم.

 

 

 

توضيح تصوير: تشسته، همسرم با نوه دختري    Lisa Marie

ايستاده: سمت راست دخترم    Katrin 

پسرم:  Mattias Afshin

همسرش:  Katarina

پسرم:  Andreas

همسرش: Damaris

کوچولو: نوه پسري   Kyle Scott

نفر آخر، نوه دختري:   Marvin Dominic 

 

مطلب بالا مقدمه اي بود بر سلسله خاطراتي که تصميم دارم گه گاهي از زنده گي وچگونگي تحصيلات وشغلم بنويسم.

***

بعضي از عزيزان اسم مرا  Kadivari  تلفظ مي کنند که گناهي هم ندارند چون اين جوري نوشته شده بود، ولي تلفظ صحيح اسم من چنين است:    Kodyouri  که از اين پس با حروف لاتين در وبلاگم مي نويسم .

با سپاس از همه عزيزان

2 نوشته شده در  2005/8/17ساعت 11:28  توسط حميد 
 
 
 
پايان کار
 

آخرین قسمت از سلسله یادداشت‌های " جنگ دریایی لپانت" در خليج پاتراس در جنوب غرب يونان -- تصوير

 

 با انتشار هفتمین بخش آن، به حول وقوه الهی والحمدُلله‌رب‌العالمين، چشم حسود احَوَل ! با بدبختی وآتش سوزي توأم با محشر کبرابرای ترکان عثمانی -- تصوير

 

 

 

 سر بريده درياسالار علی مؤزن زاده معروف به کاپيتان علی پاشا

 

سر شب سر قتل و تاراج داشت

 سحر گه نه تن سر، نه سر تاج داشت

 

 - وباخوشی وشادکامی وجشن وسرور، شادی و چراغانی وآذين بندی برای دولت‌های مسيحی ساحل نشين درياي مديترانه، -- تصوير

 

 

- وبا احساسی روح انگيز ومطبوع و باپيروزی معنوی عظيمی براي پاپ اعظم، عاليجناب سرخ پوش، پيوس شماره پنج -- تصوير با چادر وچاقچور،

 

 

- وبا فرو کشيدن يک نفس عميق ويبرون آوردن يک اوف... ف ...ف ...طولانی برای شخص بنده و با يک خدا را شکر برای برخی از بازديدکنندگان اين وبلاگ، به پایان رسید.

 

**

از همه‌ی خوانندگان با وفا و با حوصله و دوستانی که باتلفن، ایمیل و کامنت تا پايان اين جنگ خانمانسوز در کنارم ماندند و مرا همراهی کردند و دلگرمی دادند و تشویق و ترغيب به پايداری و مقاومت در جبهه و نگهداری سنگر و ادامه نبرد در نوشتن نمودند سپاسگزارم.

 

سپاسگزارم از عزیزانی که به این یادداشت‌ها، چه در وبلاگ خودشان و چه در خبرگزاری وزين خبرچین و گزیده بلاگستان پارسی، لينک دادند و به اين طريق هم بر من منت گذاشتندو هم جمع خوانندگان این یاداشت‌های تاریخی را گسترده تر کردند، بویژه جوانان تشنه آموزش واطلاعات را !
بديهی است کمک به اطلاع رسانی از طريق لينک دادن به اين مطالب تاريخی به اين دليل بوده است که هم‌ميهنان فرهيخته‌ام پس از مطالعه آنها ارزشی هرچند ناچيز در اين سلسله يادداشت ها ديده بوده اند، و همين پاداشی‌است که به آن ارج بسیار می‌نهم.

**

ممنونم از محبت‌ها و تشويق‌های  مجید زهری ، آشیل ، گیلیران ،  دخو  و مهرداد با آرشيو ارزنده‌اش، و پوزش می‌خواهم اگر مقدورم نيست نام همه دوستان فرهیخته را که محبت‌شان شامل حالم شده است در این مختصر ذکر کنم.

 

تشکر وسپاس ویژه دارم از دوست ادیب و هنرمندم اسد علیمحمدی ( بیلی و من) که مشوقم در نوشتن بوده و هست و هرجا و هرگاه نياز به راهنمائی مدّبرانه‌اش در بلاگداری يا ويراستاری داشته‌ام، با وجود ضيق وقت، مهربانانه و با حوصله به ياری‌ام آمده است !


تصميم نداشتم مطلبی طولانی درباره جنگ دريائی لپانت  بنويسم، ولی به دلايلی که پاره‌ای از آنرا در بخش نخست اين سلسله يادداشت‌ها ذکر کرده ام و راستش آنگاه که منبعی به فارسی در اينترنت نيافتم انگیزه‌ای شدبرای نوشتن و ثبت این واقعه تاریخی.  

 

من جز يک ترجمه فارسی به قلم نويسنده فرانسوی پل شاک، به برگردانی ذبيح الله منصوری،  وچند نوشته ديگر به زبان آلمانی موجود در کتابخانه‌ام، هيچ منبع ديگری در رابطه با رويداد تاريخی " جنگ دريائی لپانت" نداشتم.

رويدادی که در تغيير وتحول خاورميانه، بويژه در روند پيشرفت صنعتی اروپا رُل سرنوشت سازی بازی کرده بود، و آنچه را که مورخين بنام، پس از سقوط قسطنطنيه آغاز رنسانس در ارو پا ناميده بودند، اينک پس از جنگ دريائی لپانت وشکست دولت اسلامی عثمانی ورهایی اروپائيان از هجوم فرهنگ واپس‌گرا و متحجراسلامي قرن شانزدهم ميلادی وگشوده شدن دروازه‌های پيشرفت و تمدن به رويشان تحقق بيشترمي يافت! از جمله پيشرفت بدون وقفه صنعتی همه جانبه وسرعت بخشيدن به صنعت اسلحه سازی، نه تنها در خشکی، که در کشتی‌هاو تغيير وتحول درتاکتيک جنگ‌های دريایی، و اصولن اصل صنعت کشتی‌سازي ودريانوردی، چه درحوزه تجارت و چه در کاربرد ارتشی وپدافندی‌اش، که ديديم نقش حياتی کشتی‌ها و درياها را در کشف کشورهای ماورای اقيانوس‌ها و آشنائی با فرهنگ‌های بيگانه، بويژه کشف مواد اوليه‌ی طبيعی که کشورهای اروپا خود فاقد آن بودند. 

  براي بازگویی اين واقعه تاريخی برای نسل جوان هيچ منبع ديگری جز آن ياداشت‌های مختصر دردست نداشتم و زمانی که در اينترنت مشغول جستجوی منابع فارسی شدم با کمال تعجب و تأسف و تأثر به جز يک ياداشت بسيار کوتاه توأم با تعدادی نقاشی در سايت روزنامه جام جم متعلق به سنه ۱۳۸۳ خورشيدی هيچ نوشته واثر ديگری به زبان مادری‌ام نيافتم!

در حالیکه  با دريایی از نوشته‌های متنوع، مختصر، مفصّل، کوتاه، بلند، بی‌تصوير و با تصوير در سايت‌های اينترنتی به زبان‌های انگليسی، آلمانی، فرانسوی، ايتاليائی، اسپانيولی، عربی وترکی روبرو شدم. در کتابخانه شهر نيز وضع به همين منوال بود، هر مطلبی در رابطه با اين رويداد تاريخی به زبان‌های مختلف يافتم، جز به زبان مادری‌ام، منابع آن قدرفراوان بودند که نمی دانستم از کجا شروع کنم.

با تکيه به اين باور که کسی وقت وحوصله خواندن مطالب طولانی را ندارد، از طرفی وبلاگ مشهوری ندارم که خوانندگان زيادی داشته باشد و بعضی‌ها زحمت خواندن مطالب دنباله دار را به خود هموار نمايند، بنا براين زحمت پلکيدن روزها در کتابخانه شهر و پای مانيتور نشستن شب‌ها تا دير وقت در اينترنت ويادداشت برداشتن ازاين مدرک واز آن يادداشت، با اين کُند نويسی‌ای که من در تايپ حروف فارسی دارم، به انضمام گرفتاری شغلی، هر چند به علت کبر سن و باز نشستگی پيش رو، کارنيمه وقت، با در نظر گرفتن همه اين واقعيات به اين نتيجه رسيده بودم که تن دادن به اين امر و متقبل شدن اين کار، زحمتی است بیهوده. 

به خود گفتم اين مهم، عملی است براي محققين و پزوهشگران حرفه‌ای! و نه کار من.

 

اما سر انجام منطق بر احساس پيروز شد، که اگر هم کسی آن را نخواند، دست کم اين نتيجه را خواهد داشت که اگر جوانی از جوانان وطن، در گوشه‌ای از جهان، زمانی، به هر دليلی، دنبال مطلبی در باره جنگ دريايی لپانت گشت می‌تواند اينجا پاسخ نسبتن رضايت بخشی به پرسش‌اش بيابد و اين مختصر، انگيزه‌ای بشود برای پزوهش بيشتر و دقيق تر.
بر خلاف برداشتی که داشتم، تجربه و گذشت زمان نشان داد که استقبال خوانندگان ازاين يادداشت‌ها ، نيزبه همت لينک دادن دوستان، خيلی بيش از آن شد که انتظار داشتم.

 

شايد برخی از هم ميهنان بر اين باور باشند که تعداد خوانندگان مهم نيست ولی من نظری خلاف دارم و معتقدم در خلوت و تاريکی نشستن و با سايه خود گپ زدن عملي است بيهوده ونه برای من ِ دريانورد،  دستِ کم بايد چند نفری به حرف‌ات گوش دهند تاآدم لذتی براي تعريف کردن و علاقه‌ای برای سخن گفتن داشته باشد، که اگر غير از اين است چه لزومی به وبلاگ و انتشار نوشته‌هاست ؟

هنگام نوشتن سعی کردم سبک نگارش را از تاريخ نويسی خشک و خسته کننده متداول بيرون بياورم، چه، هدف اطلاع رسانی بود  ونه تاريخ نويسی! تا آن جا که ممکن بود لينک‌هایی نيز به مطلب اضافه کردم تابرای کسانی که مشتاق دانستن جزئيات بيشتری هستند منبعی باشد برای جستجو وکاوش در اينترنت. با توجه به اينکه در هر بخش اشاره‌هایی به چگونگی روند جنگ و نتيجه آن داشتم بنابراين از دادن توضيح مفصل، در بخش آخرين، امتناع ورزيدم. در باره اين جنگ می‌شد و می‌شود کتاب‌ها نوشت ولی من به اين مختصر بسنده کردم.
در پايان تصويرهایی را از فيلمی که کانال دوم تلويزيون آلمان پس از فيلم برداری از آثارو باقی مانده ی جنگ لپانت وازکشتی‌ها و تجهيزات مانده گار از زير گل ولای آبهای خليج پاتراس، پس از ۴۳۴ سال   نشان داد ه است را در اينجا می آورم.

 

 

  

 Harquebus  = Arkebuse  همین تفنگ، خزه گرفته

 

 نیمه‌ی یک گلوله توپ

 

 باقی مانده یک گالر

 

 یک شمشیر شکسته

 نمی‌دانم چیست! شرحی هم در منبع داده نشده است.

 

با سپاس از همه

======================================

2 نوشته شده در  2005/8/9ساعت 18:23  توسط حميد 
 
 

جنگ وپایان کار

ظهر روز هفتم اکتبر ۱۵۷۱، یکصد و هژده سال از سقوط شهرقسطنطنیه پایتخت روم شرقی، دوماه از سقوط شهر فاماگوست و تصرف جزیره ونیزی قبرس توسط نیروی دریائی عثمانی می گذشت. در ایران شاه طهماسب اول چهل وهفتمین سال ازسلطنت 54 ساله اش راسپری می کرد، در انگلستان ويليام شکسپير کودکی بود هفت ساله ، خانم کاتارینا کپلر فرزندی در شکم داشت که در دسامبر همان سال تولد بافت و نام اش به عنوان  بزرگترین ریاضی دان وفیزیکدان ومنجم آلمانی در جهان ثبت شد: " یوهان کپلر".

در چنین روزی ابهت، قدرت و سیادت نیروی دریائی، تا آن زمان شکست ناپذیر دولت اسلامی عثمانی، با شلیک توپ های مستقردر کشتی های جنگی کشورهای مسیحی دود شد و به هوارفت.

نيروی دريائی عثمانی متشکل از کشتی ها وملوانان ترک، سربازان مصری، فلسطينی، دزدان دريايي تونسی، الجزايری ومراکشی، به فرماندهي کل علي مؤذن زاده، کاپيتان علي پاشاي متهور وشجاع، ولي بی اطلاع ازعلم دريا نوردی وناآگاه ازفنون جنگ های دريايي، ليکن با جناغ سلطان سليم دوم معروف به سليم دايم مست، در پیکاری با نيروی دريائی اتحاد مقدس، متشکل از نيروی دريائی اسپانيا، جمهوری ونيز، مالت، جنوا، و رُم ( واتیکان)، به فرماندهي کل والاحضرت کاپيتان دٍُن ژوان دواوستریا، درخليج کوچک پاتراس، واقع در مدخل خليج بزرگ کورينت، در جنوب غربي يونان ( اين مکان را مي توان به وسيله گوکل ارث    ازمنظره چشم انداز هوائي  مشاهده کرد) مصاف داد وترکها چنان شکست سختي خوردند که ديگر مثل سابق کمر راست نکردند، هر چند پس از شکست در اين جنگ، نيروي در يايي عثماني در تاریخ هفتم مارس 1573 با پیروزی بر جمهوری ونيز آنها را مجبور به عقد قرارداد صلحي کرد که افزون برواگذاری جزیره قبرس به عثمانی، مبلغ 300000 هزار دوکات غرامت نیز از ونيزي هادریافت کردند و در مقابل جمهوري ونيزاجازه تردد با کشتی های بازرگانی اش را در مدیترانه از ترکها کسب نمود. جزیره قبرس تاجنگ جهاني اول جزو خاک عثماني بود.

 

علی مؤزن زاده و دون زوان

 

 

آرایش جبهه ها

نيروی دريايی عيسويان در ۳ جبهه، جبهه راست به فرماندهی جيان آندريادوريا، فرمانده خودخواه  نيروی دریایی اسپانيا، جبهه چپ به فرماندهی اوگوستينو بارباريگو، جناح رزرو به فرماندهي کاپيتان مارک گراف سانتا کروز در پشتت جبهه مرکزی، قلب سپاه، به فرماندهی والا حضرت دون ژوان دو اتریش، به معاونت آدمیرال سباستيانو وينه رو، فرمانده با تجربه وکهنه کارنيروی دريائی ونيز ومارک آنتونيوکولونا، فرمانده مغرورنيروی دريائی پاپ، در بخش غربی خلیج ( تصویر ذیل)  شمال جنوب رو به شرق، آرايش جنگی دادند. شش فروند کشتي جنگي عظيم مدرن با قدرت آتشي مهيب و توپ های دورزن بنام گالاس، که ترکها فاقد آن بودند، دو فروند جلو هر جبهه، در آماده باش جنگي قرارداشتند. 
نيروی در يائی عثمانی با آرايش جنگی
رو به غرب، متشکل از جناح راست به فرماندهی محمد سيروکو، جناح چپ به فرماندهی اولوچ پاشا وقلب جناح به فرماندهی آدمیرال علی پاشا فرمانده کل قوا. محمد سیروکو واولوچ پاشا از تجربه واطلاعات کافی در جنگ های دریائی برخوردار بودند.

 
نيروي دريائي عثماني در سمت راست تصوير، بدون نيروي رزرو. شش فروند گالاس با توپهاي دورزن و وقدرت آتش مهيب در جلو جبهه هاي مسيحيان قرار داده شده اند. اين کشتي هاي جنگي که براي اولين باردر نبر دريائي به کار برده مي شدند درهمان ۱۵ دقيقه نخست نبرد ۳۵ درصد از گالرهاي عثماني را به آتش کشيدند يا غرق کردند.

 

 

برخورد
دونيرو يکساعت به ظهرمانده به هم رسيدند. عيسويان جلو هر جناح دو فروند از کشتی های جنگی غول پیکر گالاس را در فاصله معین از یک دیگر جا داده بودند. جنگ با شلیک توپخانه گالاس ها شروع ودر همان  مرحله  آغاز، تعداد زيادي گالرهاي جنگي ترک ها به آتش کشيده شدند. جناح راست عثمانی متلاشی وحتا يک گالر هم نجات پيدا نکرد . فرمانده جناح راست ترکها آدمیرال محمد سیروکو به قتل رسيد قلب جناح ترک نيز پس از يک نبرد خونين از هم پاشيده شد وفرمانده آن علی پاشا با یک گلوله شمخال در پیشانی به قتل رسيد. سرش را بریدند وبر نیزه زدند، نیروی دریایی عثمانی که زمانی نامش لرزه براندام اروپائیان می انداخت وخواب از چشم پاپ اعطم ربوده بودپس از 3 ساعت وبه قولی 5 ساعت نبرد از هم پاشیده شد، پرچم عثمانی را از دگل گالر پادشاهی  پایین کشیدند وپرچم دون زوان، نماینده پاپ بر بالای آن برافراشتند. هر کس از سربازهای عثمانی که نیرو وقدرتی داشت خودرا به دریا انداخت تا اسیر نشود ومابقی عمر را پای در زنجیر به پاروزنی مشغول نشود. اولوچ پاشا درجناح چپ پس از نبردی کوتاه فرار را بر قرار ترجيح دادوبا تعداد ۱۳ کشتی گالر و۱۰ هزارسرباز خودرا به پناهگاه لپانت رساند. تعداد ۱۸۰ کشتی جنگی عثمانی به چنگ مسيحيان افتاد وتعداد ۱۰هزار پاروزن اسير از کشور های مختلف، که دراسارت عثماني ها بودند آزاد شدند. پیک های سریع السیری به دربار واتیکان، به ونیز ودیگر کشورهای اروپایی اعزام شدند وجشن وچراغانی روزها وشب ها در شهر ها ادامه داشت، پاپ اعظم از آن پس، اگر درد مثانه امانش میداد، آرام می خوابید. ودر تاریخ 01 ماه مه 1572 به خواب ابدی فرورفت.

بازماندگان والاحضرت دون زوان، آدمیرال وینه رو،  آدمیرال کولونا، آدمیرال دوریا، آدمیرال بارباریجو

و دیگر پیروز مندان شرکت کننده در جنگ لپانت، از 434 سال پیش تا کنون، هر ساله به دعوت پاپ  اعظم در ساختمانی در واتیکان گرد هم می آیند و پیروزی اجدادشان را در جنگ ونجات واتیکان ودین مسیح را جشن می گیرند. در فیلم مستندی که در آغاز این سلسله یادداشت ها به آن اشاره کردم فیلم این تجمع را نیز نشان دادند.

جنگ لپانت از جمله برای آزادی جزیره قبرس از دست عثمانی ها روی داد ! قبرس ولی آزاد نشد ( دلیلش خیلی مفصل است که خود مطلب ونوشته دیگری می طلبد).

ولی معروف است که وزیر اعظم عثمانی به ونیزی ها گفت شما با شکست ما در لپانت ریش مارا تراشیدید. ما با تصرف قبرس دست شمارا قطع کردیم، با این تفاوت که دست هرگز دوباره نمی روید ولی ریش ما چرا !

 
=============================================================
2 نوشته شده در  2005/8/5ساعت 21:28  توسط حميد 
 
 
جنگ دريايي لپانت - بخش ششم
 
 
 پاروزنان قرون وسطا


پاروزنی در قرون وسطا چنان شغل سخت وطاقت فرسا يي بود که هيچ انسان عاقلی آزادانه داوطلب انجام آن نمي شد. به ندرت یافت می شدند کسانی که از فشار بيکاری، بي پولی وبدبختی، یا به دلیل فراراز کیفرومجازات، يابه خاطر بدهي کلان و عدم توانايي درباز پرداخت آن ويا جهت فرار ازدادگاه ها وبی دادگاه هاي مختلف تفتيش عقايد، (داو طلب !) پاروزنی درگالرها وگالاس ها ی جنگي می شدند.

بخش عمده نیروی انسانی برای پاروزنی در شناورها از راه هایی که در زیر شرح می دهم و راه هاي شبیه به آن تأمین می شد:

 

1ـ آدم کشان وجانيان محکوم به اعدام، با يک درجه تخفيف در محکوميت، برای پارو زنی به نیروی دریایی تحويل داده می شدند.

2- هر گاه جنگی در پیش بود، دادگاه های روحانیت، با انجام اضافه کاری، دگر اندیشان، ملحدین وجادوگران مذکر را فلّه ای به جزغاله شدن در آتش، سپس تبديل به حبس ابد، یا به زندان های طویل المدت، محکوم و آنان رابرای رضای خدا وجلب محبت فرزندش عیسا و روح القدُس وتطهیر روح محکومين، به کشتی های جنگی تحویل و بدین وسیله کمبود پرسنل دريايي را تأمین می کردند.
3
ـ اگر آقازاده، اشراف زاده يا نجيب زاده اي به دلیل ارتکاب جرمی درداگاهی به پرداخت جزیه ای محکوم می شد، می توانست به عنوان کفاره، با تحويل چند رأس پاروزن به ناوگان دریایی، مدت محکوميت خود را بخرد.

 

مکث:  ما مسلمانها دراین زمينه رفتاري مدرن تر ومتمدنانه تر در مقایسه با خاج پرستان داشتيم و داريم !  چون از شتر و گاو والاغ و گوسفند به عنوان فديه آقازاده ها مان استفاده می کنيم، و چنانچه متهم بی پول و بدون پارتی ويکي از اعضاي امت معمولي ي هميشه در صحنه باشد، بجاي محکوميت به پاروزني در گالرهاي جنگي اي، که هرگز نداشتيم، زيراما مسلمان هاي ايراني بيشتر به فکر راه انداختن تعزيه وکتل وروضه خواني و گريه وشيون به حال خامسین آل عبا بوديم وفرصتي براي کشتي سازي ودريانوردي وفتح و فتوح قاره ها ي دنيا نداشتیم، پس اين جور مخالفين مستضعف رابه جاي نشاندن پشت پاروي گالرهاي نداشته، ترجیحن وبر خلاف روش مسيحيان بي تمدن، يابا اتوبوس به درّه پرت می کنیم، یا درروز روشن با ماشین پیکان تو خبابان اتو یش مي کنيم واگر کله اش بوي قرمه سبزي بدهدو ادعای روشنفکری هم داشته باشدبا تریلر دوازده چرخ زیر ش می گیریم يا با شياف پتاسيم خواب اش مي کنيم، و اگرخیلی یکدنده وسمج وحرف نشنو باشد، پس ازحدود ۴۰ تا ۵۰ روز اعتصاب غذا واز کار افتادن کلیه ودل و قلوه وکبدو ريه اش، برای عمل جراحی زورکی مي نسکوس زانويش در بيمارستاني، بدون توجه به ترديدکارشناسان در علم پزشکي، بی هوشش میکنیم تا ديگرهوس افشاگري واسرار هويدا کردن به سرش نزند، یا اینکه آن ها را با تفقّدانقلابي وگذشت اسلامي به طور معمولي و فله اي وخداوکیلی در معابر عمومی از جر ثقیل حلق آویز می کنیم !

(اين مقابسه لازم بود !).

 

۴ - مأمورين دولتی وحزب الهي با چوب وچماق، مي گشتند در کوچه پس کوچه ها، یادر عرق فروشی ها، یا در محل هائی که عشق ومحبت خريد وفروش می شد ويا دربندر ها واسکله ها، به دنبال اراذل واوباش، و ولگردها، چاقوکشها، گردن کلفت ها ، نفس کش طلب ها، دله دزدها، حقه بازها، کلاه بردارهاي آماتور يا حرفه ای، ويا کسانی که به عمد يا به سهو کلمه اي کفرآلود يا گپی شرک آميز از زبان جاري کرده بودند، يا حرکتي درمخالفت باشرع مقدس، مانند حرکتي که باعث باطل شدن وضو مي گردد، از شان سر زده باشد، يا ناسزاي ناقابلي نثار مقام شامخ روحانیت کرده بودند، و حتا ديوانه ها وخُل ها را، می گرفتند وبا جمع آوری اين موجودات زاید وسربار اجتماع، و تسليم آن ها به نيرو هاي هجومي و دفاعي، (فارغ ازهرگونه دادگاه ومحاکمه وقانونمندی)،  هم به پاکسازی محيط زيست ياري مي رسانيدند وهم نيروی انسانی برای پارو زنی در نيروی دريائی را تأمين وهم دريچه اي در بهشت به روي خويش مي گشودند ! 
5ـ دربنادر وشهرهای ساحلی وغير ساحلي، با اشاره حکومت، قمارخانه هائی دايرمی شد ومردم، به ويژه جوانان را به آنجا دعوت ميکردند وچون جوان هاي فلاکت زده پولی برای بازی در بساط نداشتند کارچاق کن ها مبلغ لازم را به صورت وام دراختيارشان قرار مي دادند وچون دراثر بيکاری وبی پولی قادربه بازپرداخت وام نبودند آن هارا دستگيروبرای پاروزنی به کشتی های جنگی تسليم  و مبلغی راکه در اين راه خير هزینه کرده بودند، به انضمام بهره ونزول وپاداش وقرض الحسنه اش از شرکت هاي کشتيراني يا از مقام هاي دولتي باز پس می گرفتند.

6
ـ از راه جمع آوری اسرای جنگی ونشاندن آن ها پشت پارو، که يکی از اعمال متداول آن زمان بود.

7- یک دسته مزدور راه می افتادند و افراد تشنه، ترجيحن تنو مندرا درمیخانه ها، مفت ومجانی، مست می کردند وقربانی هاي سنگین وزن را در فرقون و گاری هاي دستي هن هن کنان تا اسکله حمل و در مقابل گرفتن دستمزدي از مأمورين ومسؤلين به کشتی ها تحويل می دادند، هرجه قربانی از نظر جسمي گردن کلفت تر، قیمت بالاتر.


- پاروزنی نيازی به تعليم وتدريس نداشت هرکسی در مدت کوتاهی وبا کمک چند ضربه شلاق ناقابل زود ياد می گرفت، بويژه که جديد ها را با کهنه کارها قاطی می کردند.
برای تشخيص کيفيت وموقعيت پاروزن ها، واين که کي وچه کسي به کدام
دسته وگروه وبه کدام (کاته گُریCategory ) تعلق دارد، از اين شيوه مرضيه استفاده می شد که:

الف- داوطلبين.  پارو زن هاي داوطلب حق داشتند صورت را به ريش وسبيل مزيّن نموده ودر صورت لزوم حنا به بندند.

ب -  اسير جنگي. ريش و سبيل، يعني نمادغرور ومردانگي اسراي جنگی را از ته مي تراشيدند،در عوض کاکلی بلند دروسط سر، ازدورنمابانگر بردگي واسيري آنان بود، و گه گاه يکي دو تا شلاق ارفاقي، همين جوري وبراي تفنن، از شلاق زنان بد اخم، نصيب مي بردند.

پ- اعداميان. وسومين گروه، محکومين با اعمال شاقه بودند که هم ريش و هم وسبيل وهم سرشان با تيغ صيقل داده شده بود.

 

- با توجه به هجوم بي امان شپش ها، تیغ زدن سر برای همه، از هر مسلک وهر (کاته گُري)، امري بود الزامی.
- همه پاروزن ها، تا زمانی که کشتی در حرکت 
بود، يا درلنگر گاه لنگر انداخته بود، بدون استثنا ( برای جلوگیری از شورش وطغیان احتمالی) به زنجير بسته شده بودند، مگر هنگام ورود به بندر، که فقط پاروزنان (داوطلب) اجازه هوا خوری داشتند، و می توانستندبراي تفريحي، گشت وگذاري،تفنّني، کشتي را موقتن ترک و سري به ساحل بزنند
و احتمالن لبي تر کنند. بارها اتفاق افتاده بود که همين پاروزنان آزاد، درحين مستي، شکار آدم ربايان حرفه اي در عرق فروشي ها مي شدند، و وقتي خماري از سر مي پريدوچشم باز مي کردند خويشتن را در پشت پاروي کشتي بيگانه اي، زنجير شده به نيمکت ديگري، نشسته در کنار همسايگان عجيب وغريب وناشناخته اي مي ديدندکه نه زبان آدمي سرشان مي شد ونه شباهتي به انسان زنده داشتند. آن ها خيلي زود متوجه مي شدند که ديگر ازمزاياي مستمع آزادي سابق خبري نيست. و چه بسا اين شعر را به زبان مادري خويش در ذهن زمزمه مي کردندکه: 

به يکي جرعه که آزار کس اش در پي نيست / زحمتي مي کشم از مردم نادان که مپرس ! 


- اين فراموش شدگان شبانه روز پا در زنجير به نیمکت ها بسته شده بودند وحتا رفع احتياج را نيز در همان مکان صورت می دادند. جوی آبی که از زیر پایشان رد می شد، کثافت آنان را با سرعتي حلزوني به دريا می ريخت، غذا اکثرن فقط نان وآب جيره بندي بود، ولی درزمان حرکت کشتی وسيله پارو، ودر زمان جنگ، آبگوشت تقسیم می شد، که آبش با چشم غير مسلح و گوشتش با ذره بين قابل رؤيت بود. با وزيدن باد مساعد واستفاده از بادبانها پارو زنان به استراحت مي پرداختند ولي براي اين که فراموش نکنند کجا ودر چه وضعيتي قراردارند، ضمنن براي اين که به علت بيکاري ممتد فکرهاي بودار به سرشان نزندو رؤياي شورش طلبي وآزادي خواهي وحقوق بشري وجايزه صلح نوبلي، که البته هنوز متولد نشده بود، به مخ شان سرايت نکند، حق داشتند روزانه به مدت سه ساعت بالاجبار ميداف بزنند.

- در گالر های کوچک حدود ۲۷۰
 نفر، در گالر های متوسط ۴۳۰ نفرودر شناورهای بزرگ بيش از ۵۰۰ پاروزن در يک محيط تنگ خفه جهنمی، آکنده از بوي مدفوع وادرار وبوي عرق بدن هايي که ماه ها رنگ آب به خود نديده بودند، و بوي زخم هاي چرک کرده زنده گی، که نه، مرده گي می کردند.
 شبها چسبيده به هم روی يک نيمکت کم عرض می خوابيدند، شپش بيداد مي کرد، انواع واقسام امراض مسری توسط شپش ها از بدني به بدن ديگر منتقل مي شدند.
 
نه خير، اين يک شپش نيست! تصوير يک گالر است با ميداف هايش واگر دقت بفرمائيد پاروزنان را نيز در پشت پاروها مي بينيد!
 
مباشرين و مأمورين نظارت، که هنگام تخلف پاروزنان را تنبيه وهنگام طغيان، شورشيان را بی درنگ وسر جا گردن مي زدند، سعی وافرداشتند بی هوده کسی را تنبيه نکنند، يا در انجام تنبيه از حد ومرزممکن فراتر نروند، مواظب بودندآشپزباشی وشاگردانش، يا مأمورين جيره بندي، ازجيره غذائی شان نزنند، اگر مريض مي شدند تا حد امکان از آنها پرستاری ميکردند، دکتر وداروی کشتی در اختيارشان می گذاشتند وهمه این شفقت ها و رأفت ها نه از بابت دلسوزی و نوع دوستي، بل به این دلیل که اين موجود هاي زنده نيروی محرکه وموتورکشتی بودند وبايد نيروی محرکه وموتور را براي کاربرد بيشتر وباز دهي بهتر روغن کاری کرد. چرا که وسايل يدکی انسانی درکشتی حکم کيميا را داشت واگر پارو زنی، به هر دلیل،به روغن سوزي دايم مي افتاد ويا به هلاکت مي رسيد بدون جایگزین به امواج دریا سپرده می شد.

 

- در زير عرشه، درمحل سکونت واقامت پاروزنان، يک جهنم واقعی سايه افکنده بود، بوی گند و کثافت چنان مشمئز کننده وطاقت فرسا بود که کاپيتان وافسران ورؤسا در طبقه فوقانی نيز از آن درامان نبودندوبرای رهائی نسبی از اين تعفن، شبانه روز از عطر واز بخورهاي خوشبو استفاده می کردند، واگر اين ترفند هم کار ساز نبود براي تسکين خشم واکراه شان به وضعيت موجود، به زمين وزمان فحش و بد وبيراه رديف مي کردند.

 

- پاپ اعظم، پدر روحاني، پيوس شماره پنج، کثر الله امثالهم، روي هر گالر، يک کشيش براي اجراي امر به معروف ونهي از منکر مستقر کرده بود، و اين مردان خدا، بر اساس حکم ودستور اکيد پدر مقدّس که به نماينده اش کاپيتان مارک آنتونيو کولونا، فرمانده ناوگان دريايي واتيکان کتبي وشفاهي صادر کرده بود، اجازه داشتند هرکس، در هرمقام وهردرجه اي، در صورتي که دراجراي اوامر ولايت مطلقه کاهلي نشان دهد، يا دشنام و ناسزايي به عمد يا به سهو وبر خلاف نصّ صريح کتاب مقدّس بر لب جاري سازد، سرزنش ونکوهش کنند و نتايج اخذ شده از اين " بليم blame " مقدّس را در دفتر چه اي که به همين منظوردر جيب لباده خود حمل مي کردند نگارش نمايند.

 

کما اينکه يکبار که فرمانده کل قوا، والاحضرت شهرياري، شاهزاده کاپيتان دون ژوان دو اطريش، که بيني مبارک شان به بوي دل انگيزگل هاي بهاري و رايحه گيسوان معطر حوريان درباري عادت مُستمرداشتند، منزجر از بوي تعفن متصاعده از زير عرشه، چين به ابرو ي مبارک انداخته و جمله " maldito " را که همان goddamned خودمان باشد،با اهم اهم خشم آلودي توأم با آخ وتُف غليظي ادا فرمودند، ناگهان اسقف اعظم، مقام محترم رياست کل کشيشان که در آنجا حضور داشتند، با طمأنينه وقدم هاي شمرده به شاهزاده نزديک شده وبا چشم غرّه رفتن فرمودند: نوچ... نوچ... نوچ...

و شاهزاده در حاليکه علامت صليب رابر سينه مي کشيد و برصليب طلايي آويزه بر گردن بوسه مي زد زير لب زمزمه فرمودند: perdono mio santo padre

 

- شرح پريشاني، آواره گي وبد بختي پاروزنان بخت برگشته را، تا آن جا که در گنجايش اين نوشته بود، شرح دادم، اينک تصور بفرمائيد سرنوشت و سرگذشت شخصيت هاي معروفي را که زماني به عنوان کاپيتان هاي دنياديده وموج دريا خورده، فرماندهان کل قوا، که زماني يونيفورم هاي مليله دوزي وپاگون هاي برّاق شان به خورشيد وماه و فلک چشمک مي زد، ومقام نماينده گي خدايگان اعلي حضرت شهرياري، قدرقدرت قوي شوکت، يدک مي کشيدند،و يافرمانبران وفرمان داران و خاک پاي بوسان سلطان هاي مستبد ومغروري که نوک عمامه جواهر نشان وگوهر آويز پنج کيلوئي شان ناف فلک را قلقلک مي داد، اينک با سر وريش تراشيده، کاکلي بر سر،دمساز با جانيان وآدمکشان بي آزرم، هم نشين با دزدان ووحشيان بي فرهنگ، شريک با نان وآب و رفيق باکثافتها و شپش ها وامراض مسري آنها، پاي در زنجير، قفل شده به نيمکتي، که هم محل خواب وهم محل بيگاري شان بود، سر در گريبان غم، ضربه تازيانه مباشرين کينه توز را بر شانه خسته  خويش تحمل مي کردند. که گفته اند:

چنين است رسم سراي درُشت /  گهي پشت بر زين گهي زين به پشت !

سرنوشتي را که تصور مي کنم امروزه کمتر کسي قدرت تحمل آن را براي چند ماه مي داشت، چه رسد به سه سال وچهار سال. آري تحمل مي کردند اين زحرهارا تا روزي، روزگاري، پس از چند سال اسيري وپارو زني، کسي پيدا شودکه آنان را به بهايي بس گزاف خريداري وآزاد کند، که چنين نيز مي شد !

 

- ازجمله بودند افراد بنامی مثل درياسالار " ژان پاريسو" ، فرمانده کل نيروی دريائی مالت، که جا دارد بگويم اين جزيره کوچک در آن زمان متهور ترين دريانوردان وشجاع ترين جنگجويان دريائی را داشت ويک گالر آنها با چندگالردشمن برابری می کرد.

(ژان پاريسو) که هنگام مرگ دارای بزرگترين نشان وحمايل جنگی عصر خود بود، در يکی از جنگ ها توسط عثماني ها اسير وچندين سال درکشتی های عبد الرحمان بارباروس، برادر خيرالله معروف، پشت پارو نشانده شد. او پس از مدتی آزاد ودوباره به عنوان فرمانده دريائی مالت در جنگی که در سال ۱۵۴۰ ميلادي با عثمانی ها رخ داد شرکت کردو کاپيتان طغرل فرمانده ناوگان ترک را اسير وپس از تراشيدن ريش وسبيل اسلامی اش وتيغ زدن موی سرمبارک اش، اورا پای در زنجيرپشت پارو نشاند و هم نشين آدم کشان و دمساز ديوانگان اش کرد، که گفته اند:

 چنين است رسم سراي درُشت / گهی پشت بر زين گهی زين به پشت !

 
- و کاپيتان طغرل پس از ۳ سال پاروزنی در آن کثافت ها
، سرانجام توسط خيرالدين بارباروس برادر عبدالرحمان ( شرح مختصري در رابطه با اين دوبرادر ، کاپيتان هاي بنام عثماني، در پست هاي قبلي نوشته ام) به مبلغ 3 هزار سکه طلاازعيسويان خريداري شد.

- وطنز روزگار، (ژان پاريسو) ی درياسالار، دريک جنگ ديگري که درسال ۱۵۵۴ ميلادي با عثماني ها داشت، کاپيتان عبد الرحمان بارباروس، يعني همان کسی که اورا چند سال پيش به اسارت گرفته بود، در بین اسرای جنگی خويش يافت. دستور داد سرش را از ته بزنند، ريش و سبيل اسلامی اش را تيغ بکشند، پای در زنجيرپشت پارويش بنشانند، که گفته اند:

... گهی پشت بر زين گهی زين به پشت.

 

 

 

 
2 نوشته شده در  2005/7/29ساعت 9:23  توسط حميد 
 
 شناور های جنگی در قرون وسطا:


درزمان وقوع جنگ دريايي لپانت دونوع شناورجنگی متعارف  وجود دا شت: يکی گالر وديگری گالاس. نيروی محرکه آنها درحالت عادي یا ميداف(پارو) بود، يا بادبان، يا هردو باهم. اما در زمان جنگ، برای کنترل بهتر در امرمانور، ترجيحا فقط از میداف استفاده می شد.


گالر، Galeere بر گرفته از کلمه لاتینی گاله به معناي  Swordfish است.

به دليل ارتفاع کوتاه (ارتفاع از keel تا  Bulwark  - به فارسي از بيس، بخوان Bis، تا    تَريج، بخوان taaridj، بين دو تا سه متربود ) و به دلیل آبخور کم ودر نتيجه تا حدودي سبک سير بودن اش و قابليت مانور ِنسبتا آسان اش ، يکي از کارآ ترين شناورهایي بود که مهندسين کشتي سازي تا آن زمان ساخته بودند 

گالر ها، بسته به تعداد پارو وپاروزن به اندازه های متفاوت و به نام هاي مختلف تقسیم شده بودند.
۱ـ گالرهای کوچک سبک ( گاليوت) که پشت هر ميداف آن سه پاروزن می نشستند.

۲ـ گالرهای متوسط که طول هرميداف آن ۱۲ تا ۱۴ متر و پشت هر ميداف پنج تا هفت نفر جا می گرفتند.
۳ـ گالرهای بزرگ که طول ميداف شان شانزده تا 18 متربودو پشت هر ميداف ۹ نفر یا بیشتر می نشستند.

۴ - گالرفرماندهان کل نیرو، (به اسپانيولي گالر رئال: گالر سلطنتي يا گالر پادشاهي) نامبده مي شدند، که حدود پانصد پاروزن داشتند. گالرهاي مخصوص درياسالار ها، يا دريادارها را  (گالر کاپيتان) مي گفتند.

شناورهاي ديگري به نام "ناو" که مدّور و بادباني بودند، و "زورق جنگي" نيز وجود داشتند که در قرون بعد نام آور شدند و چون در زمان جنگ دريايي لپانت رُل مهمي بازي نکردند من از توضيح بيشتر در باره آنها در مي گذرم. 

گالر، در واقع یک شناور جنگی تمام عیار آن زمان بودکه هرچند به علت ارتفاع کم وآبخور محدودش ودر نتيجه استابيليتي* نارسا و ضعيفش، کار برد زیادی دردریای باز، یا دراقیانوس ویا هنگام باد شدید نداشت، ولی به علت سبکی و در نتیجه سرعت زیاد ! و ویژه گی مانورپذيري اش، بیشتر در جنگهای ساحلی ودر خلیج ها، بويژه در آبهای کم عمق از آن استفاده می شد. همانطور که در جنگ لپانت هر دو طرف متخاصم به بهترين نحو از آن بهره برداری کردند. با این تفاوت که دماغه یا منقار(۱) گالر های مسیحی از جنس آهن بود وبدنه زير آبي آنان با برُنس( برُنز) زره پوش شده بود، که اين روکش، افزون بردادن پوشش زرهي، و جلوگيري از خزه بستن تخته، در ازدياد سرعت شناور  نيز مؤثر بود.


يک گالر معمولی حدود ۵۰ متر طول، شش تا هشت متر عرض وبين دو تا ۳ متر ارتفاع داشت.
اين نوع گالر ها دارای دودگل عمودی، هريک به ارتفاع 23 تا 25 متربودند. دو بادبان بزرگ به وسيله دو دگل افقی ( به فارسي: فرَمنَ  Farman ) افراشته، و به اين دو دگل عمودی آويزان می شدند. به محض رؤيت شناورهای دشمن، گالر ها، هنگام روز، به وسيله پرچم های رنگارنگ ( نمودارحروف آلفابت واعداد) ودر شب به وسيله فانوس های سفید یا رنگی، با هم تماس گرفته وبا علامت(مورس)، اخبار واطلاعات ودستورات وتصميمات را مخابره می کردند.(۲ ).

سپس، اعم از وزش باد يا سکون دريا، بادبان ها را به( فر َمنَ ) می بستند، یا این که همه دگل ها و فَرمن ها را فرودآورده روی عرشه در طول گالرمی خوابانيدند(۳). آنگاه حرکت ومانور فقط بوسيله پارو صورت می گرفت. عجله دراين کار الزامي بود زيرا جمع آوري بادبان ها يا خواباندن دگل ها، عملي بود وقت گير.

در قسمت جلوی گالرها ( سينه)، پيکاني (۱) به طول حدود يک متر ونيم یا بیشتر تعبيه شده بود، که هنگام نبرد با سرعت از روبرو، یا ازپهلو، به شکم گالر دشمن فرو مي رفت و حفره بزرگی ایجاد مي کرد و هدف غرق کردن شناور بود. مسيحيان اين پيکان ها را، که معمولن از تخته ضخيم و محکم می باشند، همان طور که قبلن هم گفتم، ازفلز و از آهن میساختند و در جنگ لپانت آسیبهای جبران ناپذيری به گالرهای عثماني، که اکثرن پيکان تخته ای داشتند وارد کردند. ضربه و خسارتی که بر اثر پیکان فلزی گالر مسیحیان به شناورهای ترک وارد می شد چنان شدید بود که بسیاری از آنها تا نیمکت پاروزنان پاره شده و به اصطلاح جر میخوردند. بديهي است گالر هاي دو طرف جنگ سعي داشتند هر کدام پهلوي همديگر را هدف قرار دهند و اينجا بود که کاپيتان ها مهارت و کار آئي خودرا در امر مانور به ثبوت مي رسانيدند وسعي ميکردند از حالت افقي خارج واز روبرو با دشمن در گير شوند تا علاوه برجلوگيري از خسارت شديد بتوانند از توپ هاي مستقر در سينه کشتي نيز استفاده کنند. مشکل زماني بود که دو يا سه گالر هم زمان به يک گالر دشمن حمله ميکردند که پس از گلوله باران از سه جهت،  با پيکان يا ميل سينه، از جلو واز پهلو، به بدنه گالر محاصره شده مي کوفتند واگر کسي از آتش گلوله هاجان سالم بدر برده بود اينک به ضرب شمشير ونيزه از پاي در مي آمد. 

هر گالرمعمولي دارا ی پنج آتشبار ويا بيشتردرقسمت جلو بود وسعی میکردند در لحظه آخر، قبل از برخورد دو گالر به هم، توپ ها را شلیک کنند، زيرا پس از شروع جنگ تن به تن و دست به يقه شدن و درهم آميختن، اين توپ ها بی اثر می شدند وکاربردی نداشتند. مسیحیان علاوه بر توپهای متداول، آتش بار هایی نیز بر روی عرشه تعبیه کرده بودند که در فاصله نزديک، خرده آهن و آهن قراضه را، به صورت انبوه به سوی دشمن شلیک و با آن بدن انسانها را سوراخ سوراخ و بادبانها را ریش ریش میکردند.

.

دربخش جلو گالر( سينه)، سکویی يا برجي به طول ۳ متر و در سرتاسز عرض سفينه ، تعبيه شده بود که مرکزاصلی دفاع گالربه شمار می رفت، جنگجویان با تجهیزات جنگي شان بر روی اين سکو، منتظر تماس دوگالر میشدند و پس از تماس با قلاب وچنگک گالر دشمن را به کشتي خودي مي بستند تا بدين وسيله از فرار ش جلو گيرند. جنگجويان هم زمان روی گالر دشمن می پریدند و جنگ تن به تن با شمشیر و نیزه و چماق و تبرزین آغاز میشد. و هدف این بود که علاوه بر Entring به سفينه خصم و تصاحب آن  ،به هر قیمت که شده نگذارند دشمن از برج دفاع خودي عبورکرده و وارد عرشه یا صحنه اصلی گالر شود. اگر دشمن موفق به تسخير  این اولین دژ وسنگر دفاعي می شد، دیگر مقابله با او و وادار کردنش به عقب نشینی کاری بود بس مشکل، حتا محال، از این جهت دستور این بود که عقب نشینی ممنوع، یا بکش یا کشته شو.

 

این نقاشي يک گالر لُخت ( بدون تزئينات)  از نوع گالر های معمولی را نشان مي دهد که در جنگ لپانت به کار برده مي شد.دماغه يا ميل سينه در جلو ديده ميشودکه فردي روي آن نشسته است، پشت سر او، برج يا سکوي دفاع ديده مي شود که جنگ جويان مسلح روي آن ايستاده اند. درجلو آن توپ هاي گالر نصب است، توپ ها ثابت و مي توانستند فقط به روبرو شليک کنند واین يک مشکل و يک نقطه ضعف بزرگ براي گالرها بود. اين گالر داراي ۲۷ جفت ميداف است و پشت هر ميداف پنج پاروزن نشسته اند. هر گالر داراي يک قايق بود که در موقع آتش سوزي يا غرق شناور صرفا براي استفاده فرمانده وافسران در نظر گرفته شده بود. طبيعي است که گالر ها نيز داراي سکان يا فرمان بودند، زيرا هرجسم متحرکي بدون فرمان يا سکان فاقد قدرت مانور است. طرفه اينکه هر کس به سليقه خود و مخصوصن بسته به بزرگي وکوچکي وفُرم شناور، مؤثر ترين فُرم سکان را انتخاب مي کند. البته مي توان به وسيله پاروها ي اطراف نيز مسير سفينه را تغيير داد ولي چه اوقات پر ا رزشي که با اين مانور بي جا از دست مي روند وچنان از سرعت گالر کاسته مي شودکه از اين نوع مانورجز در زمان بسيار ضروري، استفاده نمي شود. 

 

*** 

مسیحیان در گالر های شان دو تا سه مانع یا دژ ، در فاصله های مختلف، از چوب و تخته و میداف برای مصون ماندن از تير وکمان ودفاع وجلوگيري از پيشروي دشمن میساختند. در صورتیکه ترک ها فقط به همان (سکوي) نخستین که در جلو گالر بود اکتفا می کردند و چنان به خود مغرور، از خود راضی، واز پیروزی های دایم گذشته بدعادت شده بودند، که سربازان و افسران مسيحي را، که کلاه خود و خفتان در برداشتندبه تمسخر مي گرفتند، وزماني که مي ديدند پيکان ها وتير هاي کمان داران و تير اندازان بسيار ماهر خودشان بر پوشش آهنين مسيحيان اثر ندارد خنده بر لبان شان محو مي شد. بر اثر سهل انگاري در پوشش مناسب جنگي، بسیاری از افسران و درجه داران وناخدايان ترک در حین نبرد با شمشير ونيزه کشته شدند، يا ازفاصله دور هدف تیرآربالت arbalet های مسیحیان، که بُردی معادل دوبرابر برد تیرو کمانهای معمولی داشتند و ترکها فاقد این وسیله جنگی بودند، قرار گرفتند و از پاي در آمدند. ترکها در جنگهای پیشین عادت کرده بودند، دشمن را قبل از گذر از مانع اول از پای در آورند که در جنگ لپانت تبدیل به اشتباه مهلکی شد.

در پشت دژ يا سکوي جلويي، عرشه اصلی گالر، به طول حدود 35 تا 40 متر شروع و به کابنن فرمانده وافسران منتهي مي شد. که درزير آن پارو زنان پای درزنجير پشت ميدافها قرار داشتند و تا زماني که کمبود سرباز ناشي از کشت وکشتار، احساس نمي شد، آنهادرنبرد دخالتی نداشتند. زیرا نبرد با دشمن نخست به عهده سربازان وملوانان بود. اگر گالری به آتش کشیده می شد این سيه بختان پاي در زنجير، زنده زنده درآتش میسوختند يا با گالر سوراخ شده، به قعر دریا فرو میرفتندو براي اين که به اين صورت فلاکت بار در  زبر آب خفه نشوند خود همديگر را مي کشتند تا مرگ آسان تري داشته باشند.

قسمت عقب گالر (فارسي: تفر، بخوان tafar ) متعلق به کابين فرمانده، افسران ارشد ورؤسا بود. در زير عرشه در طول گالر راهروئی وجود داشت که درسمت چپ و راست آن پاروزنان به نيمکتها زنجير شده بودند و مباشرين دراين راهروها بر برده های پاروزن نظارت می کردند و آنها را تحت کنترل داشتند.

طریق ٫پاروزدن

پاروزني را تقريبن همه کس، دست کم در فيلم ديده اند ولي به طور مختصر به اين شکل است که

پاروزنان پشت به سينه و رو به تَفرَ گالر مي نشستند، با خم شدن به جلو، سَرِِ ِ پارو را به سمت جلو گالر برده در آب فرو مي کردند، به عقب لم داده وبا تمام قدرت ِپارو را از درون آب به سمت عقب مي کشيدند.

براي تر مز کردن گالر پارو ها را به سمت عقب گالر ( تَفر) متمابل نموده، در آب فرو کرده واز عقب به جلو مي کشيدند وگالر سر جا مي ايستاد. براي چرخيدن مثلن به سمت راست، پاروهاي سمت راست را در آب فرو کرده و به حالت عادي از جلو به عقب مي کشيدند وهمزمان پاروهاي چپ رابه عکس از عقب به جلو. 

پاروزدن مشکل نيست و پس از مدت کوتاهي تمرين تسلط حاصل مي شود خصوصا که در گالرها تازه کارها را با نُخبه ها وحرفه اي ها قاطي مي کردند. پاروزنان بر اثر کار روزانه بدني ورزيده و بازواني ستبر داشتند.

***

نبرد های گالری وحشيانه ترين مبارزه ای بود که بين دو طرف در میگرفت و نظير آن را در هيچ پيکار زمينی نمي توان یافت. در يک فضای بسیار تنگ و محدود عده زيادی وحشیانه و ديوانه وار، سر شار از نفرت به جان هم می افتادند و گاهی برای تصرف يک متر از عرشه کشتی دهها نفر جان خود را از دست می دادند زيرا اگر مکانی از دست میرفت باز پس گيری آن امری بود نسبتا محال .

روی سطح عرشه وروي سکو ي دفاعي قبلا شن می پاشیدند زیرا کف تخته اي آن، درحین نبرد چنان آغشته به خون میشد که جنگجویان نمیتواستند روی سطح لیزو لزج آن بایستند و به جنگ ادامه دهند.

در جنگ علاوه برشمشيرو تبر و نیزه و تير و کمان، از کوزه های پر از باروت ( پيشگام نارنجکهای امروزی) نيز استفاده میشد و پس از روشن کردن فتیله، این کوزه هارا برروی کشتی دشمن پرتاب می کردند، گاهی نيز دريا نوردان تونسی والجزايری ازکوزه های پراز مارهای سمی استفاده کرده و باپرتاب آن وحشت و بی نظمی درگالرهای دشمن، بويزه در بين پاروزنان بد بخت زنجيري بوجود میآوردند.

هرکس در آن فضاي تنگ نبرَد، زخمی میشد زير دست و پاله میگرديد. فریاد رسی نبود که اگر هم می بود، فضايی و فرصتی برای کمک و مداوای مجروحین وجود نداشت. پس ا زپایان متارکه مجروحين دشمن را همراه با کشته شدگان به دريا می ریختند مگراينکه شخص مجروح از اشراف، نجیب زادگان یافرماندهان باشد که بتوان پس از مداوا وتحویل اش پول و فدیه کلانی گرفت. زنده گان دشمن را یا به عنوان برده میفروختندو يا آنهارا به پشت پاروها می نشاندند.

 

شناورهای جنگی گالاس

گالاس کشتی بادبانی وپارویی بزرگی بود با ظرفيت زياد وارتفاع بلند، که به علت حمل توپ هاي متعدد وگلوله ومنجنيق های سنگ انداز وپرسنل زیاد، چنان سنگين بود که پا نصد پاروزن به زحمت آنرا به حرکت در می آوردند. هر يک از آنها جندین دستگاه توپ سنگین در سمت راست، سمت جپ، جلو وعقب خود داشتند، علاوه بر 18 تا 20 منجنیق سنگ انداز چند توپ وآتش بارخرده آهن پرتاب کن هم داشتند، به انضمام یک توپ عظیم الجثه که هر گلوله اش يک گالر را در هم مي کوبيد وغرق مي کرد. در جنگ لپانت ترکها فاقد این نوع کشتی بودندواز دارا بودن عيسويها به آن بی اطلاع ودرحقیقت غافلگیر شدند. مسيحيان با اين گالاس ها، هر چند بيش از شش فروند از آن نداشتند، امابا بکار بردن آنها در خط مقدم جبهه در همان لحظه اول نبرد، به مدت 15 دقیقه ترکها را با رگباري از توپ وسنگ، وخرده آهن وگلوله های آتشزا کيش مات کردند و سرنوشت جنگ را بدست گرفته وده هاگالر خط مقدم ترک هارا یکی پس از دیگری به آتش کشیدند و به قعر دریا فرستادند و بر ضعف روحیه آنان تاثیرگذاشتند، علي پاشا فرمانده کل ناوگان عثماني تنها راه نجات و خلاصي از آتش گالاس ها را در پيشروي سريع گالرها يش به جلو ودر گير شدن با گالر هاي دشمن مي ديد وهمين کار را نيز کرد وگالاس ها که به پشت جبهه ترکها رانده شده بودند موقتا بي اثر شدند گالاس ها از يورش ترکها به درون کشتي واهمه اي نداشتند چون ارتفاع بلند بدنه گالاس مانع ورود دشمن به عرشه بود. گالاس ها در پشت جبهه ترکها در کمين بودند وهر گالر دشمن را که قصد فرار داشت به گلوله مي بستند، کما اينکه پس از شکست جبهه راست عثماني و کشته شدن فرمانده جناح، هنگامي که ده ها گالر قصد فرار از معرکه راداشتند يکي پس از ديگري توسط آتشبار گالاس ها غرق شدند وپرسنل شان يا کشته يا به اسارت گرفته شدند.

 

 تصوير بالا: گالر ها و گالاس ها

 

 

تصويری از جنگ دریایی لپانت:

 نبرد های گالری وحشيانه ترين مبارزه ای بود که بين دو طرف در میگرفت و نظير آن را در هيچ پيکار زمينی نمي توان یافت.

 

ادامه دارد....

 

======================================

 

* - stability   قابليت وپايداري شناور بودن يک جسم برروي آب از لحاظ علم فيزيک را گويند. هرگاه جسمي را در آب(مايع) بياندازيم دو نيرو يعني دو فشار ايجاد مي شود يکي فشار جسم بر روي آب يا مايع از بالا به پايين، ديگري فشار آب يا مايع بر جسم از پائين به بالا Displacement ، اگر فشار مايع بر جسم، از پائين به بالامساوي يا بزرگتر از فبودند.

 

شاري باشد که جسم از بالا به پائين بر مايع فرود مي آورد آن جسم شناور مي ماند. بديهي است شناوري يک جسم به وزن، فُرم وحجم آن جسم و چگونگي فاصله هاي K , G  , M   ( که در اين جا منظور از  K بيس شناور، از  G  نقطه ثقل وزن، وزن شناوربه انضمام وزن کالاتوأما،  ومنظور از   M متا سنتر  Metacentre است) هم بستگي دارد همين طور که به اندازه وحجم مايع. گالر ها داراي استابيليتي محدود ۱ - در ساحل خليج فارس ميل MIL  سينه ناميده مي شوند

............................................................................

۲ - چگونگی مورس وعلامت دادن با پرچم وباچراغ، در 43 سال پیش در آلمان، به من نیز، به عنوان کار آموز کاپیتانی یاد دادند و چنان علاقه شدیدی در مورس با چراغ در من رشد کرده بود که هنگام طی دوران افسری، در آقیانوس ها، هرگاه تردد کمتری از کشتی ها داشتيم،  شبها نورافکن در دست 4 ساعت کشیکم را با هر کشتی که از دور پیدا می شد مورس می کردم واین سرگرمی، یاهو مسنجر وپالتاک آن زمان ما بود وما افسران جوان خاطره وتجربه خود از کشتی واز بنادر مختلف را با مورس به هم اطلاع می دادیم. ومن هنوز کار بااین سیستم رافراموش نکرده ام زیرا هر گاه فیلمی نشان میدهند، که در آن کشتی های جنگی، برای حفظ سکوت در رادیو وی - اچ – اف،  ترجیحن با  علامت دادن وسیله نورافکن با هم تماس مي گيرند، من به راحتی اخبار وعلامت های ردوبدل شده بین آنهارا می خوانم.

...............................................................

۳ - من خود هنگام کار آموزی در فرود آوردن دگل دست داشته ام ومیدانم چه کار سخت، دقیق ووقت گیری است.

2 نوشته شده در  2005/7/24ساعت 9:49  توسط حميد